پنجشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۴

آرزوها؟

ـ خود را مي‌بازند!

در هماهنگي بي‌رحم هزاران در!

- بسته؟

- آري، پيوسته بسته،بسته!

خسته خواهي شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اصلا چند وقته همه چيو با هم اشتباه گرفتم.يه چيزي رو عزيز مي‌كنم بهش مي‌گم دوستي.يه چيزي رو خنجر مي ‌كنم بهش مي‌گم درد.يه چيزي رو بالا مي‌برم بهش مي‌گم عشق.يه چيزي رو كهنه مي‌كنم بهش مي ‌گم خاطره.اصلا فكر كنم معيارهامو بايد بدم حلاجي.خوب بزننش.هواش كنن.بعد كه اومد زمين خوب نگاش كنم.يه ملافه روش بكشم و همش بشه بالشم.

اون وقت آروم سرمو بذارم روش و ساعتها بخوابم.بيهوده بيهوده.حالا فعلا مشكلم اينه كه نميدونم كدوم پنبه به درد كدوم بالش مي‌خوره.نشستم وسط يه عالمه پنبه و مي‌گم:منو ببينين!توي سفيدي دارم غلت مي‌زنم.اما سفيديا همش خورده.همش پخشه.از جنساي مختلفه.فكرشو بكن :با اينهمه پنبه،نميتوني يه بالش درست كني و رو پشت بوم خونت آروم آروم بخوابي.شايد يه شونه محكم بتونه جاي بالشمو بگيره.

گفتند يافت مي‌نشود جسته ايم ما

گفت آنكه يافت مي‌نشود آنم آرزوست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اكنون،كوهها در فاصله سردند..

دست در كوچه و در بستر،حضور مانوس تو را مي‌جويد

و به ره انديشيدن،ياس را رج مي‌زند

بي‌نجواي انگشتانت فقط

ـ و جهان از هر سلامي خالي‌است.

۳ نظر:

ناشناس گفت...

يه مورچه كه وسط يه عالمه پنبه گم شده!

ناشناس گفت...

سلام وجود پنبه كه پر از نرمي و لطافت هست پس استفاده كن

ناشناس گفت...

كسي كه كامنت داد من بودم