skip to main
|
skip to sidebar
زمزمه هاي يك مورچه
سهشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۴
نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است
خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهای را که هرگز نخوانده بودی
...
۱ نظر:
آر
گفت...
و حسرتی برایش مانده، از دنیایی که امکان وجودش را این چنین نازنین در خیال میپرورانم!
۹:۵۵ ب.ظ.
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
برچسبها
مورچه و دلش
مورچه و همدل
یادآوری مورچگانه، دوستان
بهین دوستان من
جغدرافیل
۳ سال قبل
اولدوزلار
جان من است او
۴ سال قبل
ترسم كه اشك در غم ما پردهدر شود
۸ سال قبل
بهترین ماموت دنیا
۱۳ سال قبل
سمت ِ حیات
۱۷ سال قبل
بايگانی وبلاگ
◄
2009
(1)
◄
ژانویهٔ
(1)
◄
2008
(4)
◄
دسامبر
(2)
◄
نوامبر
(2)
◄
2007
(13)
◄
مهٔ
(6)
◄
آوریل
(2)
◄
مارس
(1)
◄
فوریهٔ
(2)
◄
ژانویهٔ
(2)
▼
2006
(34)
◄
دسامبر
(1)
◄
اکتبر
(4)
◄
سپتامبر
(5)
◄
اوت
(4)
◄
ژوئیهٔ
(2)
◄
ژوئن
(4)
◄
مهٔ
(6)
◄
آوریل
(2)
◄
مارس
(3)
▼
فوریهٔ
(3)
چند وقتیه نمی نویسم که بهت فکر نکنم.انگار تو یه سر...
و رسالت من این خواهد بودتا دو استکان چای داغ رااز ...
نیمکت کهنه باغ خاطرات دورش را در اولین بارش زمستا...
◄
2005
(22)
◄
سپتامبر
(2)
◄
ژوئیهٔ
(1)
◄
ژوئن
(2)
◄
مهٔ
(3)
◄
آوریل
(2)
◄
مارس
(8)
◄
فوریهٔ
(4)
درباره من
ant
مشاهده نمایه کامل من
۱ نظر:
و حسرتی برایش مانده، از دنیایی که امکان وجودش را این چنین نازنین در خیال میپرورانم!
ارسال یک نظر