جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۵

از گوشه سمت راست کاغذ شروع کردم.نوشتم: مدتی است که می نویسم اما نوشته هایم پایانی ندارد.پراکنده می نویسم. از هر دری سخنی.جمله های بی ربط پشت هم ردیف می شوند.
********


آن شب در خیابان- من- بی خبر از همه جا- خسته- نشانه ها –
********
آن روز در کوهها – نگاهها – زمزمه ها –نشانه ها-
********
امروز در اتاقم – تلفن به دست- می شنوم- آوای بی ریای سرشار از عشق را- گوشم با اوست(حواسم نه) جلوی دهنی گوشی را می گیرم- از میان بغض و گریه نفسی تازه می کنم- چشمانم را می فشارم ادامه می دهم:- خوب عزیزم!می گفتی


فرار می کنم...از دروغ بیزارم

********


شب- پشت بام خانه-اتوبان نیاوران- فکر به زندگیم- فردایم- دیروزم(نه فردایم)..اما دیروز---حرفها- نشانه ها-نشانه ها. نه ممکن نیست-فردا و فردا- فقط فردا...راه می روم و دست و پا می کوبم بلکه از شر دیروزها رها شوم.

********

پارک- با دوستانم- آنقدر شاد که گویی نه دیروزی و نه فردایی...سبک سبک-بی مهابا می خندم.شاد تر از همیشه-دوستانم به بی خیالیم غبطه می خورند

********


در راه برگشت-می خواهم تنها باشم- از این اتوبوس به اتوبوس دیگر.صحنه کلیشه ای تکیه دادن سر به شیشه اتوبوس و خیره به خیابان- باید در فکر خانه باشیم- برای زندگی مشترکمان تلفن: عزیزم کجایی؟دلم هزار راه رفت.بیا بریم یه جا قدم بزنیم.من: آره چه عالی!!!

********


کنار هم- دستانم را می فشارد- آنقدر که گرمی دستش، سردی انگشتانم را مغلوب می کند. تنها کسی است که هیچ یک از شکیات من در مورد دروغ و دغل دیگران شامل حال او نمی شود.یکسره است- خوب و بد- همین که هست. خود_ خودش. آرام می گوید و می پرسد: این را چه کنیم؟ تو چی فکر می کنی؟ خوب بگو! تو چه طوری راحتی؟یه چیزی بگو!بی وقفه می گویم- برنامه می ریزم- دقیق و بی اشکال- مو لای درزش نمی رود-با نگاه تحسینم می کند- هر آنچه بخواهم در این نگاهها می توانم یافت- یک عمر آرامش- همانچه که من نیاز دارم.اما همیشه به شکلهای دیگر جست و جویش کردم
طاقت نمی آورم.دستم را می کشم.چشم بر می گیرم.جلو جلو راه می روم-چرا تنهایم نمی گذارد؟ از خود_ بیخودم در برابر باخودی او حالم به هم می خورد.هیچ راهی ندارم- هیچ ماوایی غیر از او- دیوانه ام

********


عصر-در راه بازگشت- مدام سئوال می کند-حرفهای بی ربط می زنم-اصرار دارد که به درونم راه یابد- نمی خواهم- راه یافتنش ویرانی دارد- طاقت حتی کمی غصه اش را هم ندارم - بهانه می گیرم – فریاد می زنم – جا می خورد ولی با صبوری تمام: اگر آرام می شوی، فریاد بکش! خدایا!همه جوره با انعطافش راه را به رویم می بندد.این عذاب از همه بدتر است

********


جمله ها چرا تمام نمی شود؟چرا سمت و سویی ندارد؟پایانی برایش متصور نیستم غیر از

سردرگمی-بیخودی- دیوانگی

...

دفترم را پیش رویت می گذارم- برخی جمله ها را برایت می خوانم-می شنوی-آرام تر از همیشه-گاهی می فهمی ام و گاهی نه! دروغی ندارم که برایت بگویم-همانم که خودم- نگران دل شکستنت نیستم – دل آدم از کسی می شکند که می خواهدش...پس همه پراکندگیهایم را برایت می خوانم- نگران برداشتت در مورد خودم نیستم-هر چه باداباد! اینجا هیچ حاشیه ای، هیچ قانونی حسم را به خودش نمی گیرد.منم – دفترم – و تو

...

من :حالا با اینهمه جمله بی پایان چه کنم؟

قلم را از دستم می گیری و دفتر را جلو می کشی


"نقطه"



دفتر را با قلم به سویم می سرانی

...

حالا چه کنم؟ چه کاری دارم؟


بی وقفه شروع می کنم- از سر خط-


نقطه ات کار خودش را کرد، جان من!


حالا من سر خطم و برگ سفید بعدی دفتر پیش رویم


برنمی گردم به صفحات قبلی- از نقطه تو به بعد را دوره می کنم



و ما همچنان دوره می کنیم شب را


و روز را


هنوز را

...

۱ نظر:

ناشناس گفت...

سلام