داخلی. سحر. هال
دختر با چشمانی مرطوب ولبخند معصومانه به جوان می نگرد. دست استاد جوان وارد قاب می شود و فنجان چای را جلوی دختر می گذارد. استاد جوان روبروی دختر می نشيند و نگاه پر مهرش را به او می اندازد.
دختر:[فنجان چای را بر می دارد و مزه مزه می کند] به نظر تو من اشتباه نکردم؟
استاد: هنوز نصف قرارت مونده ..... به همين زودی جا زدی؟
دختر: نه. جا نزدم. اول فکر کردم شايد اتفاقی براش افتاده ، بعد گفتم شايد خبر بده ..... . ولی حالا فکر می کنم ايراد از منه..... گدايی همه جورش بده ، گدايی عشق که از همش بدتره ..... وقتی فکر می کنم می بينم به همه چی پشت پا زدم و زندگی مو گذاشتم سر يه قراری که ... تو می گی من سبک شدم؟
استاد:[خارج از تصوير] خب ، عشق آدمو سبک می کنه ، ولی سبک نمی کنه....
دختر:[با آميزه ای از تعجب و لبخند] نمی فهمم چی می گی .....
حالا چهره جوان را می بينيم که می کوشد حرف هايش را شمرده تر و دقيق تر بزند. اما حس مشتاقانه و اطمينان بخشی در صدايش هست که تا به حال نبوده است. از لحظه ای که استاد شروع به صحبت می کند ، دوربين نيز حرکت آرام و سيال خود را شروع می کند و به آرامی به چهره دختر می رسد که انگار در حال درک کلام اوست. حرکت دوربين طوری است که انگار وظيفه انتقال کلام استاد جوان را به دختر بر عهده دارد . بنابراين کارش را در يک نمای بدون قطع، به شکلی تدريجی و مداوم انجام می دهد.
استاد:ببين... عشق باعث شده که تو يه سال بابت يه کلمه حرف صبر کنی و وقتش که شد به همه چی پشت پا بزنی و بيای اينجا. فقط آدمی که عشق سبکش کرده باشه می تونه به همچين کاری بکنه. ولی وقتی می گی سبک شدی ، منظورت اينه که خودت رو پايين آوردی، حتی اگه اون هيچوقت نياد عشقش ، کاری کرده که تو پر در بياری و کارايی بکنی که فکرش رو هم نمی کردی. اگه منظورت از سبک شدن بالا رفتنه ، سبک شدی. ولی اگه منظورت کوچيک شدنه ، عاشق هر چی کوچيک تر بشه بالاتر می ره. ·
دوربين به چهره شاداب و آرام دختر می رسد ، که چشم هايش هم از لذت می درخشند.
دختر: فکر نمی کنی همه اين حرف ها تو ادبيات اينقدر قشنگه؟ زندگی با ادبيات فرق داره ......
استاد:همه اين حرف ها واسه اينه که زندگی يه خُرده شبيه ادبيات بشه.....
(از نمایشنامه شبهای روشن- فئودور داستایوفسکی)
با تشکر از فیل جون که زحمت آپدیت رو تقبل میکنه!!!!!!
۲ نظر:
چقدر قشنگ بود. خیلی کیف کردم. سپاس فراوان.
سلام.
من فیلم شبهای روشن را دیده ام.
چند بار. و هر بار لذت بردم.
گاهی فکر میکنم این روز ها توی زندگی واقعی دیگه اینجوریا نیست...
به قول یکی: تو داستان شاهزاده خانوم قورباغه را می بوسه و قورباغه تبدیل به شاهزاده میشه...اما توی واقعیت شاهزاده خانوم قورباغه را می بوسه و خودش تبدیل به قورباغه میشه.
به هر حال..
من از دیدن فیلمش لذت وافری بردم..دیالوگ های محشری داشت..خیلی چیز ها را دوباره کشف کردم.
ارسال یک نظر