یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴


(1


چند وقته همه چی عجیبه!

از یه طرف خواب می بی نم که تلفن زنگ زده.یکی از همکارام گوشی رو برداشته و صدام می کنه. می گه با تو کار دارن.تا به طرف گوشی برم دلم همش شور می زنه.نمی دونم چرا؟ وقتی گوشی رو به گوشم می ذارم،دلیلشو می فهمم.صدای آروم و مرموز تو رو سریع می شناسم.بر خلاف همیشه اونقدرا هم خالی از احساس نیست. مثل یه آهنگ قدیمی که همیشه برای خودم مرور می کنم،صدات با من احوالپرسی می کنه.صمیمی تر از قبل. توی خواب همش با خودم مرور می کنم که یعنی چی شده؟ دلش واسم تنگ شده؟ خبر جدیدی می خواد بهم بده؟ بعد توی خواب به خودم تلنگر می زنم که این حتما یه خوابه و واقعی نیست


(2

خاله ام دم در آشپزخونه وایساده و برام تند و تند تعریف می کنه!حدودا 40 ساله است ولی چنان موقع تعریف کردن از خودش شور و شوق نشون می ده که منو یاد دخترای دبیرستانی می اندازه.داره از اولین و آخرین عشقش می گه! از اون زمان که 15-14 سالش بوده و همه خواب و خوراک و رویاش پسر همسایشون بوده!حس عمیقی که هیچوقت حتی منجر به یه رابطه دوستی ساده هم نشد. برای این حس سالهای سال شعرها گفت، زمزمه ها کرد، آوازها خوند،اشکها ریخت،خوابها دید و غرورها به خرج داد و سکوتها کرد

و به او نرسید.


حالا داره از اون موقع می گه و از اون پسر محجوب همسایه ( که اتفاقا الان عموی منه، نه الان، بلکه 25 ساله که این نقش رو تو زندگی من بازی می کنه
(

می گه و شور و شوق از چشماش می باره. این حالتاش برام مقدسه. انگار یه چیزی رو تو ذهنم تداعی می کنه که نمی دونم دقیقا چیه.عاشقشم. خاله معرکه ایه.مخصوصا وقتی که عاشقه! که برای من همیشه همینطوره

قدیما فکر می کردم این یه حس یه طرفه بوده! چون عموی من خیلی زود با یکی دیگه ازدواج کرده بود اما این کارش از اون کارهایی بود که آدما واسش نمی تونن دلیل خاصی بیارن.یه ازدواج عجیب و بی فکر! بزرگتر که شدم دیدم عموم انگار که می خواسته زودتر از شر این حس راحت بشه، چنین تصمیمی گرفته.

بعد از سالها، خاله ام هم بالاخره به یه نفر جواب مثبت داد. ازدواج او هم عجیب تر از عموم و بی دلیل تر از او.


مهمونی های خونه ما! مهمونی های مشترکی که در طول سالها ، خونواده پدر و مادرم هر دو در آن حضور دارن. فضای شلوغ و پر همهمه ای که طبیعتا باید لا به لای آن، نگاههای پر احساس گم شه. اما گم نمی شه و برعکس، در چشم من بزرگ می شه ، عزیز می شه و دلم رو به درد می آره.

اونقدر که به اتاقم پناه می برم.پشت کامپیوتر می شینم.



می ذارم Love story


و مثلا بی تفاوت به همه اطرافم،"لوکسور" بازی می کنم. این بازی همه زندگی منه

.با اون به یاد می آرم.فراموش می کنم

به یاد می آرم. فراموش می کنم.


به یاد می آرم و



فراموش نمی کنم.



(3


فردا یه مهمونی عجیب داریم.یه مهمونی برای اینکه من برای آینده ام تصمیم بگیرم. به نظر من که یه تصمیم واسه کل آینده یه نفر خیلی کار مسخره ایه.منطق دیجیتالی پشتشه. آدم یاد دستفروشای توی میدون ولیعصر می افته



یک آنتن بخرید و از رفتن به پشت بام راحت شوید.


حالا هم



یک ازدواج کنید و از فکر کردن درباره آینده تان راحت شوید..



جدا نمی دونم. احساسم اینه که این تصمیم اونقدر مهمه که تاوانش ( اگه کوچیکترین اشتباهی توش بشه) عمر آدمه.من دارم عمر خودمو معامله می کنم.در قبال یه جواب :



بله یا نه


(4



امشب هوایی تو شدم. نه اینکه بگم ناراحتم از اینکه توی مهمونی فردا، تو ، طرف تصمیم گیری من نیستی.نه. از این بابت خیال خودم و تو واقعا راحته که هیچکدوم آدم زندگی اون یکی نیستیم.فقط امشب دلم از اون آرامشات می خواست.دلم عطر اون گلی رو می خواست که اون شب زمستانی جلوی بینی ام گرفتی و بهم گفتی: چشماتو ببند.نفس بکش و تا من نگفتم نفستو بیرون نده.


می دونی از چی اون ماجرا خوشم می یاد؟ از اینکه توی اون همه فکر و خیال و درگیری که توی مغزم می کوبید، اون لحظه فقط داشتم به این فکر می کردم که نکنه حالا حالا ها نذاره نفسمو بیرون بدم! خفه نشم؟


این فکرا باعث شد که همه فکرای دیگه پس زده بشن.حالتی بود مثل حالت پشت کامپیوتر نشستن و "لوکسور " بازی کردن. این کارو من بعد از اون شب برای خودم اختراع کردم، واسه اینکه دیگه تو رو نداشتم و به ناچار خودم تصمیم گرفتم یه کاری واسه فراموش کردن خیلی چیزا پیدا کنم.


امشب دیگه اون بازی هم تموم شد. باورت می شه؟ به مرحله آخرش رسیدم، بدون اینکه براش تلاش خاصی کرده باشم.در طول این بازی مدام من:


به یاد می آوردم.فراموش می کردم.


به یاد می آوردم. فراموش می کردم.


به یاد می آوردم و



فراموش نمی کردم.



حالا تمومش کردم. رکورد جدید ثبت کردم. اما یادم نبود که تموم شدن اون پایان آرامش منه.



توی این هیرو ویر، برام پیغام می دی که چند وقته می خوای بهم زنگ بی دلیل بزنی. با خودم گفتم:اون که دو شب پیش بهم زنگ زده. همون موقع که با دلهره به سمت گوشی رفتم و

....


به یاد آوردم: آها، اون توی خواب بود؟


اما همونم کافیه! در بیداری انتظاری نیست تو را


و مرا

....



می گم چند وقته همه چی عجیبه؟


۱۷ نظر:

ناشناس گفت...

چی بگم.......... خیلی چیزا رو من خبر ندارم ظاهرا!!!! درست میشه اما....

ناشناس گفت...

راستی من هم یه جای جدید می نویسم!

ناشناس گفت...

moorche joon to ke ashke mano dar ovordi cheghadr ehsasat va eshgh be karj dadi. khoondanesham vase ye rooze man ghabele tahamol nabood che berese age mikhastam inaro tajrobe konam :(

ناشناس گفت...

moorche joon to ke ashke mano dar ovordi cheghadr ehsasat va eshgh be kharj dadi. khoondanesham vase ye rooze man ghabele tahamol nabood che berese age mikhastam inaro tajrobe konam :(

ant گفت...

بابا تورو خدا اسم بنویسین،که لااقل بفهمم کی واسم دلش سوخته؟
اونقدرا هم وضعم درام نیست.خودم بهش خو کردم:)

ناشناس گفت...

che farghi mikone? fekr kon ye doost ke ta hala ham tajrobeye oon eshghi ke gofty ro nadashte.vali man ham ye bazi daram ke faghat baraye FARAMOOSH KARDAN kheili chiza oono bazi mikonam.. Spider Solitaire!!! faghat eybe baziye man (shayadam hosnesh) ine ke zood tamoom mishe va majbooram hey tekraresh konam!

جغد گفت...

باورت میشه نمی ساعته می خوام بنویسم نمی تونم. این چیزی که گفتی برای فردا عجیب احساسش می کنم منتها از طرف یک پسر. می فهمم . چون تجربه اش رو دارم. البته نه اینکه برم خواستگاری چون از اینکار متنفرم. به نظرم جنایته ولی این احساس عجیب تصمیم گیری. چه می دونم. عجیبه...و احساسات خوانوادگی رو نمیشناسم ولی اون شکلش رو در میان دوستان دیدم. آدمی موجود ابله و عجیبیه، مگه نه؟! و عشق احمقانه تر و عجیب تر از خودش. قربانت.

جغد گفت...

ددد...من بار دومه که دارم کلی می نویسم ولی ثبت نمی کنه، عجبااا...بگذریم اینم مثه یه شانسه، خلاصه نوشته های قبلیم این بود که احساسی که گفتی رو درک می کنم منتها از طرف پسر بودنش..احساس عجیبیه..و این احساسات توی خانواده رو توی دوستام دیدم. هم عجیبه و هم جالب.قربانت

ناشناس گفت...

خوبه.مثکه قلمت داره کم کم گرم می شه ها!ادامه بده. دارم بهت امیدوار می شم.زیاد بنویس.وقتی بلاگت رو بلند بلند می خونم،بهتر می فهممت.موفق باشی

ناشناس گفت...

سلام..منم اومدم.. دوست جون خودم همه چی درست میشه ایشالا. به قولی زندگی 100 سال اولش فقط سخته بعدش سخت تر میشه!! :D

ناشناس گفت...

سلام..منم اومدم.. دوست جون خودم همه چی درست میشه ایشالا. به قولی زندگی صد سال اولش فقط سخته بعدش سخت تر میشه!! :D

ناشناس گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
ناشناس گفت...

چرا این مدلیه این وبلاگت ؟! من که گیج شدم.. نوشته ها یااصلا سیو نمیشن یا 2 بار سیو میشن. اون قبلی هم مال من بود اسممو هم نوشتم ولی نمیدونم چرااینجوری شد.

ant گفت...

بابا چی درست می شه؟یعنی درست تر از این؟
مگه امکان داره؟
دلداری ندین،نظر بدین!لطفا:)))))

Azad Yasamin گفت...

salam dooste aziz.
webloge jalebi darid.
neveshtehaye kheili khoobi ham ...

movafagh bashid

Sohail S. گفت...

vaai! (2)
(1): khob bekhaatere fasle!
(3): rastmigi aadama (ziadi) doos daram khodeshoono raahat konan
(4): vaai! che bala boode (nafaso migam).
oonke tooye khaab boode! in 4 khat be khatesh jaleb bood:

با خودم گفتم:اون که دو شب پیش بهم زنگ زده.

PS. "لوکسور " chie?
به یاد آوردم: آها، اون توی خواب بود؟

اما همونم کافیه! در بیداری انتظاری نیست تو را

و مرا

....

می گم چند وقته همه چی عجیبه؟




فراموش می کردم

فراموش می کردم

به یاد می آوردم

فراموش می کردم

فراموش می کردم




فراموش نمی کردم.
!!!!!!

in faramoosh kardan chejoori bood? mishe tozih bedi?

Sohail S. گفت...

eshtebahe chaapi: (ghalat naameye commentam)

(4) vaai! oon aghahe che "baahaal" boode (habse nafaso migam).

ghesmate 4, khat be khatesh...