شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵

...
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار
كسي حس كرد من بي تو
تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
....


.....و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا
شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
......

۷ نظر:

ناشناس گفت...

عجب شعری زیبا بود.. فقط افسوس میخورم کسی که میتونه خودش هم متونی به این زیبایی بنویسه چرا از خودش نمینویسه و چرا اسم شاعرها رو یادش میره!!!!!!//
ولی عجب شعری و چه سازگار !!!

ant گفت...

بعضی وقتا واقعا یادم نیست که شاعر کیه
...
بعضی وقتهاهم ترجیح می دم بدون اینکه بدونین شاعر کیه،بی طرفانه شعرشو بخونین و حال کنین

ناشناس گفت...

هرکی ندونه من که میدونم شاعرها رو یادت رفته :P یا شایدم نمیخوای بگی!!!

ناشناس گفت...

معرکه است.فقط همین

ناشناس گفت...

salam moorche jan
man montazere e-mailet hastama! :)

جغد گفت...

مورچه حداقل یک روز در میون یه شعر بنویس. قربانت.

ناشناس گفت...

آخر چرا سفر چه شده شر به پا نکن
اینقدر دست دلم را رها مکن

این کوچه با طنین عبور تو آشناست
خود را اسیر غربت این جاده ها نکن

چیزی نمانده است که طغیان کند دلم
بس کن بهانه های جنون را صدا نکن


هر قدر هم که باز بگویم بمان نرو
بی فایده است پس برو وپا به پا نکن

حالا که رفتنی شده ای مهربان نباش
خود را در این دلی که شکسته است جا نکن

چیزی نگو بدون خداحافظی برو
حتی برای زنده بودن من هم دعا نکن

شایسته ابراهیمی

وبلاگ خیلی خوندنی دارین.امید که شاد باشین و بیشتر بنویسین!