این روزها همش تو این فکرم که چه خوب که بیشتر از این حد اختیاری واسه زندگیم ندارم.چه خوب که به این نتیجه رسیدم که :بچه تو بشین وبذار بزرگترت واست تصمیم بگیره! بچه رو چه به این حرفا
...
اگه سرنوشت زندگیم دست خودم بود، به جرات می تونم بگم که تا یه گند حسابی بهش نمی زدم،عمرا سر جام نمی نشستم ،ولی حالا با خیال راحت( یه کم هم با شیطنت) می تونم هر چقدر می خوام از دیوار راست برم بالا!چون می دونم بزرگترم نمی ذاره بیفتم.چی کارش کنم؟ خیلی دوستم داره.بیشتر از خودم.آقا جان کجای این مسئله جبر و اختیار جای سئوال داشت؟
۲ نظر:
آخ بعضی وقتها دلم میخواد بزنمت! ببین نظر زورکی همین میشه دیگه :P
از وقتی یه مقدار اختیار زندگیم رو دارم، همین جور گند می زنم به زندگیم! خیلی وقتها خسته می شم از این گندا و دوست دارم بشینم و دیگران برام تصمیم بگیرن!!
البته اینم هست که تا دیگران می خوان یه تصمیمی برام بگیرن بدون توجه به نظر من، اونوقت این هوسها رو فراموش می کنم و داد و فریاد و اخم و .... ام دیدنیه! خودم هم دیگه سر از کار خودم در نمی یارم :) خوش باشی مورچه عزیزم
ارسال یک نظر