چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۵

امروز صبح که می اومدم سر کار،تو رادیوی ماشین این شعرو شنیدم که با حال و هوای بارون صبح اساسی جور در می اومد:تقدیم به پاییز عزیز
آسمانش را گرفته تنگ درآغوش

ابر با آن پوستين سرد نمناکش
باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران
سرودش، باد

جامه اش شولای عريانی ست

ور جز اينش جامه ای بايد

بافته بس شعله زر تارپودش باد

گو برويد يا نرويد هرچه در هر جا که خواهد يا نمي خواهد

باغبان و رهگذاری نيست
باغ نوميدان

چشم در راه بهاری نيست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور برويش برگ لبخندی نمی رويد؛

باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟

داستان از ميوه های سر به گردون سای اينک خفته در تابوت پست خاک میگويد
باغ بی برگی

خنده اش خونيست اشک آميز

جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد درآن

پادشاه فصل ها
پاييز
م.امید عزیز.یادش فرخنده باد

۲ نظر:

ناشناس گفت...

سلام .

خوبي ؟

مي شه پست آخر من را بخوني و نظرت را بگي ؟

منتظرم

http://afruz.blogfa.com

ناشناس گفت...

شعر رو دوست داشتم خیلی مرسی از اینکه اسم شاعر رو مینویسی!