آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد
.....
مهمونی های خونه ما! مهمونی های مشترکی که در طول سالها ، خونواده پدر و مادرم هر دو در آن حضور دارن. فضای شلوغ و پر همهمه ای که طبیعتا باید لا به لای آن، نگاههای پر احساس گم شه. اما گم نمی شه و برعکس، در چشم من بزرگ می شه ، عزیز می شه و دلم رو به درد می آره.
اونقدر که به اتاقم پناه می برم.پشت کامپیوتر می شینم.
می ذارم Love story
و مثلا بی تفاوت به همه اطرافم،"لوکسور" بازی می کنم. این بازی همه زندگی منه
.با اون به یاد می آرم.فراموش می کنم
به یاد می آرم. فراموش می کنم.
به یاد می آرم و
فراموش نمی کنم.
(3
فردا یه مهمونی عجیب داریم.یه مهمونی برای اینکه من برای آینده ام تصمیم بگیرم. به نظر من که یه تصمیم واسه کل آینده یه نفر خیلی کار مسخره ایه.منطق دیجیتالی پشتشه. آدم یاد دستفروشای توی میدون ولیعصر می افته
یک آنتن بخرید و از رفتن به پشت بام راحت شوید.
حالا هم
یک ازدواج کنید و از فکر کردن درباره آینده تان راحت شوید..
جدا نمی دونم. احساسم اینه که این تصمیم اونقدر مهمه که تاوانش ( اگه کوچیکترین اشتباهی توش بشه) عمر آدمه.من دارم عمر خودمو معامله می کنم.در قبال یه جواب :
بله یا نه
(4
امشب هوایی تو شدم. نه اینکه بگم ناراحتم از اینکه توی مهمونی فردا، تو ، طرف تصمیم گیری من نیستی.نه. از این بابت خیال خودم و تو واقعا راحته که هیچکدوم آدم زندگی اون یکی نیستیم.فقط امشب دلم از اون آرامشات می خواست.دلم عطر اون گلی رو می خواست که اون شب زمستانی جلوی بینی ام گرفتی و بهم گفتی: چشماتو ببند.نفس بکش و تا من نگفتم نفستو بیرون نده.
می دونی از چی اون ماجرا خوشم می یاد؟ از اینکه توی اون همه فکر و خیال و درگیری که توی مغزم می کوبید، اون لحظه فقط داشتم به این فکر می کردم که نکنه حالا حالا ها نذاره نفسمو بیرون بدم! خفه نشم؟
این فکرا باعث شد که همه فکرای دیگه پس زده بشن.حالتی بود مثل حالت پشت کامپیوتر نشستن و "لوکسور " بازی کردن. این کارو من بعد از اون شب برای خودم اختراع کردم، واسه اینکه دیگه تو رو نداشتم و به ناچار خودم تصمیم گرفتم یه کاری واسه فراموش کردن خیلی چیزا پیدا کنم.
امشب دیگه اون بازی هم تموم شد. باورت می شه؟ به مرحله آخرش رسیدم، بدون اینکه براش تلاش خاصی کرده باشم.در طول این بازی مدام من:
به یاد می آوردم.فراموش می کردم.
به یاد می آوردم. فراموش می کردم.
به یاد می آوردم و
فراموش نمی کردم.
حالا تمومش کردم. رکورد جدید ثبت کردم. اما یادم نبود که تموم شدن اون پایان آرامش منه.
توی این هیرو ویر، برام پیغام می دی که چند وقته می خوای بهم زنگ بی دلیل بزنی. با خودم گفتم:اون که دو شب پیش بهم زنگ زده. همون موقع که با دلهره به سمت گوشی رفتم و
....
به یاد آوردم: آها، اون توی خواب بود؟
اما همونم کافیه! در بیداری انتظاری نیست تو را
و مرا
....
می گم چند وقته همه چی عجیبه؟
اگه ببینمتاز مسابقه تک نفره ام،از موجود توی گلوم،از هراسهای زندگیم،از خسته شدنهای پیاپی ام و محل نذاشتن بهش،از نیاز به نگاههای اطمینان بخشت،از تعهدات زندگیم،از کوتاهیهام در برابریه موجود عاشق،از بلاتکلیفی همیشگی ام،از خالی بودن چشمهای دیگران از آنچه تو در نگاهت داری،از زندگی سراسر شادی ام که همه غبطه شو می خورن،از اینکه تو را می فهمم و از اینکه تنهاییت،غصه منم هست برات می گم.می گم و گریه نمی کنم.اونروز برات فقط می خندم.نباید آخرین بار چهره غمگینی ازمون تو ذهن هردومون بمونه . فقط می خندم و می گم
اونقدر که به جای تماشاچی هرساله،شنواچی امساله بشی
باید بشنوی.دیدن بسه.
دلم دیدنی نیست.باید بشنویش،هر چند سکوتو ترجیح می دی!
هرچند دیدن واست جذابتر وراحتتر باشه، ولی قبول کن! من خیلی ساله که حرف نزدم! بذار این بار از این دیدار منم یه نصیبی ببرم!
حتی می تونی ادای شنونده ها رو هم در بیاری! بلد نیستی؟ می گم چه جوری؟! باید آروم راه بری،جوری که صدای قدمها تو شمرده بشنوم!
باید به روبه رو نگاه کنی، جوری که انگار نگاه می کنی اما نمی بینیباید هرچند وقت یه بار برگردی، رو به من سری تکون بدی که آره، ادامه بده! فقط همین! همین و همین و همین…
و من آون قدر می گم که صدام مث یه آهنگ تو گوشت زنگ بزنه،- نه اینکه داری الکی ادای شنونده ها رو در می یاری- تا بهش مث یه لالایی گوش بدی. گوش بدی ولی نشنوی!
همینم بسه. و اینجا دیگه ما به ته اون خیابون بلند رسیدیم. گفتم ما؟ نه، اصلاح می کنم: و اینجا دیگه من و تو به ته اون خیابون بلند رسیدیم
و من سبک سبک شده ام و بر می گردم. نه می ایستم تا تو بری! به احترام شنونده بودنت! و در دلم به کسی کهبه سمتش می روی، غبطه می خورم:یک عمر زمزمه هایش شنونده دارد...