شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۵

بیراهه رفته بودم


آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید

زین بعد
همه عمرم رابیراهه خواهم رفت
مادر بزرگ
!


گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را
،
که در کودکی بسته بودی به بازوی من


در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم
...




حسین پناهی

یه لینک بامزه از یه مطلب درباره مورچه ها دیدم.حتما بخونینش. از سایت دلتنگستان
اینم یه عکس با ذکر منبع روی خود عکس:




سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۵

چو بیایی کشدم شوق و نیایی کشدم غم
من که بایست بمیرم، چه بیایی چه نیایی
))))): :)))))
وارد بیمارستان که شدم، با چهره یخ زده ای مواجه شدم که قبلا بهش مامان بزرگ می گفتم

پیکر بی جانی که هر چند ثانیه یکبار انگار که قراره چه کار مهمی انجام بده،تمام توانش رو جمع می کرد و نفسی
...

هووووووووووووووو

کنارش ایستاده بودم . با نفسهایش نفس می کشیدم بلکه به او تلقین کنم که اینطوری! ببین من چی کار می کنم؟


نمیتوانست
...

دستم رو روی دستش گذاشتم.نوازشش کردم. دست توی موهاش کشیدم. به خاطر درمانش لا به لای موهاش خالی شده بود. دلم می سوخت. نباید می ذاشتم گریه مو ببینه


مامان بزرگ! چیزی می خوای برات بیارم؟


با صدایی از ته گلو
:
نه


یادم اومد که رادیو دوست داره

به همه می گفت: پیش مورچه که می رم شبها تو اتاقش با هم می خوابیم و رادیو گوش می دیم

راست می گفت: بهش می گفتم مامان بزرگ همینطوری که خوابیدی و چشات بسته است، سعی کن فقط بشنوی
...

آروم آروم فقط گوش کن
برنامه " شب و موسیقی " رو گوش می دادیم. بتهوون.موتسارت.
...
من رومو می کردم اونطرف و آروم توی تختم گریه می کردم.احتمالا اونهم همینطور


نصف شب با صدای خر و پفش که از خواب پا می شدم ، رادیو رو خاموش می کردم


_________________________________________________


به بابا گفتم : اینبار که می ری بیمارستان، رادیو رو هم ببر
!

گفت: ای بابا ! دلت خوشه ها! حالش خیلی خراب تر از این حرفاست

یکی دوبار هم رادیو رو دادم ببره که برگردوند و گفت: نمی شه! الان وقتش نیست

می دونستم که الان وقتش بود.دکترا گفته بودن که بیمار شما آخرین تقلاهاشو داره می کنه. اینجور بیمارا آخرین حسی که از دست می دن، شنوایی شونه. ولی نمی تونن جواب بدن. باهاش حرف بزنین. هزاران هزار حرف داشتم باهاش. کلی معذرت خواهی بابت کوتاهیام و بد جنسی هام. و کلی هم محبتهای ناکرده بهش. اما هیچی نمی تونستیم بگیم و گریه نکنیم.همه چیز رو حس می کرد. واسه همین سکوت می کردیم و نگاش می کردیم
یادمه بهش گفتم: مامان بزرگ واست حمد می خونم که دردت آروم بشه. و بلند خوندم
:

الحمد للله رب العالمین.الرحمن الرحیم.مالک یوم دین.ایاک نعبد و ایاک نستعین


اشکهاش جاری شد. باور نمی کرد که داره می میره. همیشه نگرانیم از همین بود
یاد خواب دیشبم افتادم که از روی تخت بیمارستان نیم خیز شده بود. دستش روی دست من بود و با چشمانی ناباورانه می گفت: مورچه؟ تو باور می کنی؟ یعنی من برم؟یعنی تمام؟


پیر شده بود ولی هرگز به مرگ فکر نمی کرد...همه چیزش زندگی بود
...
___________________________________________________
ده پانزده نفری توی اتاقش هستیم.کداممان توانستیم با او حرفی بزنیم؟

کداممان توانستیم گذشته های زیبا را برایش تصویر کنیم؟

کدام می توانستیم چشمانش را باز کنیم؟ لبش را به خنده آوریم؟ شماره نفسهایش را مرتب و سریع تر کنیم؟ دست و پاهایش را گرم کنیم؟


الله اکبر! خودتی و خودت

پس کی باید خداییت را به ما ثابت کنی؟ کی بفهمیم که نا توانیم؟چه زمانی بهتر از مصیبت از دست رفتن عزیزانمان جلوی چشمانمان؟ تازه اینکه به نظر عادلانه هم می رسد. عمرشان را اغلب کرده اند و سنین مختلف جوانی را نیز پشت سر گذاشته اند.


چه می شود کرد؟خدایی ، قادری، دانایی
!

ناز شصتت ، هر چه می کنی بکن
!

فقط رحمی ، بر ما که مورچگانیم به فرمانت

تا کی فرمان پیشروی دهی و کی فرمان ایست؟؟؟؟
*************************************



در این اتاق که به گفته دکتر بوی عفونت همه جا را برداشته، توحید تو غوغا می کند


خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

دری دیگر نمی داند، رهی دیگر نمی گیرد

سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۵

زخمی تمام بدنم را پوشانده و رمقی برایم نگذاشته
در اتاق، تنهایم.چشم به سقف بیدار می شوم و چشم به سقف به خواب می روم

در حالتی میان مرده گی و زنده گی آرزو می کنم سقف شکافته شود و ماه را ببینم.کاری برای انجام داشته باشم: ستاره ها را شماره کنم

از همه خواسته ام که به سراغم نیایند.می خواهم با زنده ماندن دست و پنجه نرم کنم. تنها

درد وجودم را پوشانده.فریاد هم توان می خواهد که من ندارم.چرا نمی میرم؟

در باز می شود.گفته بودم کسی نیاید.اما نه!تویی!قوانین زندگی من هیچکدام در مورد تو صدق نمی کند. وارد می شوی.نگاهم نمی کنی.فقط مرهمی در دست، نزدیکم می شوی. نمی توانم بگویم که مرهم نگذار! وسوسه آرام شدن مهلتم نمی دهد.تقلایی نمی کنم و مرهم را می گذاری و می روی.

به خوابی عمیق فرو می روم


بیدارم و در فکرت. حالا کارهایی برای انجام دارم: درد کشیدن، نگاه کردن به سقف و فکر به تو

کاش آسمان پیدا بود...تاثیر مرهم کم کم می رود.آغاز دوباره درد

....

....

....


شدت درد یادت را کم می کند. حالا دیگر فقط یک چیز در مغزم می کوبد:چشم بستن و بیدار نشدن

در باز می شود.وارد می شوی و باز، مرهمی به دست
..


نه!من تازه به این درد خو کرده ام.مرهمت را می شناسم.موقتی است. درد مستمر را به درد با وقفه هایی که مرهم تو در جانم می ریزد، ترجیح می دهم.تحمل آغاز دوباره درد را ندارم.

تند و تند پلک می زنم، اگر فقط یک لحظه به چشمهایم نگاه کنی
...

بی هیچ نگاهی می روی

باز خوابی آرام

روزها – ماههااین روال مرگبار ادامه داشت تا دیروز! اگر مرهمهایت نبود من خیلی زود تر از این مرگ تدریجی نجات می یافتم.راحت می شدم


اصلا چرا می آمدی؟هر چه فکر می کردم، دلیلی نمی یافتم

برایت چه اهمیتی داشت، ادامه دادن من؟


تا اینکه دیروز وارد شدید.داشتم با خودم کلنجار می رفتم که : باز آمد و حتما مرهمی دیگر.خدایا اینبار را چه کنم؟حسی میان اضطراب و آرامش داشتم

" او" کنار در ایستاد و تو آرام به طرفم آمدی.به چشمهایم خیره شدی و

.....


تق


تیر خلاص




راحت شدم.بالاخره مردم. چه فرقی می کند که بالای سرم سقفی باشد یا شکافته شود.ستاره را می توانم دید.

تو را با او نیز...دست در دست.شانه به شانه.

برای اولین و آخرین بار می گویم: تو دیوانه ای
!!!!!!!!

شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۵


من یک شب چراغ روی تو روشن شود ولی



چشمی کنار پنجره انتظار کو؟؟؟؟؟؟؟؟
...
عکاس: فیل مهربانم

جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۴

پارسال شب عید، برای تو
اتاقم را تکاندم


دلم را

چشمم را چه کنم که به حبس ابد غبار نگاهت محکومند؟


************************************************************

پارسال بهار، برای من

بهار بهار صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات می آد اما خودت کجایی؟

****************************************************
بی هیچ بهانه ای، برای تو


چشمانم را در چمدانت می گذارم

تا باز هم بیایی
......
************************************************************
پیارسال بهار برای من

باغچه از بهاری دیگر آبستن است


و زنبور کوچک گل هر ساله را در موسمی که باید


دیدار می کند
.......

************************************************************

یک ماه پیش برای تو

آنقدر نیامدی که شعرهایم بزرگ شدند

تا به اندازه چشمهایت راز جهان را کیمیاگرانه دریابند

آنقدر نیا

که از چشمان بلندت برای خود جهانی دوباره بسازم

تا تو به شعر من بزرگ شوی

**********************************************************

دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۴

حالم به هم خورده بود و بی حال روی تخت افتاده بودم.سمبوسه ظهر کار خودش رو کرده بود


بابا وارد اتاقم میشه


من: بابا، پیرهنتو اتو کردم

بابا:حالت به هم خورد؟

من:آره، بدجوری لرز کردم

بابا: دستت درد نکنه



به سمت در اتاق می ره.مکثی می کنه و بر می گرده طرفم

بابا: بابت پیراهنااااااا.نه بابت استفراغ

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴


(1


چند وقته همه چی عجیبه!

از یه طرف خواب می بی نم که تلفن زنگ زده.یکی از همکارام گوشی رو برداشته و صدام می کنه. می گه با تو کار دارن.تا به طرف گوشی برم دلم همش شور می زنه.نمی دونم چرا؟ وقتی گوشی رو به گوشم می ذارم،دلیلشو می فهمم.صدای آروم و مرموز تو رو سریع می شناسم.بر خلاف همیشه اونقدرا هم خالی از احساس نیست. مثل یه آهنگ قدیمی که همیشه برای خودم مرور می کنم،صدات با من احوالپرسی می کنه.صمیمی تر از قبل. توی خواب همش با خودم مرور می کنم که یعنی چی شده؟ دلش واسم تنگ شده؟ خبر جدیدی می خواد بهم بده؟ بعد توی خواب به خودم تلنگر می زنم که این حتما یه خوابه و واقعی نیست


(2

خاله ام دم در آشپزخونه وایساده و برام تند و تند تعریف می کنه!حدودا 40 ساله است ولی چنان موقع تعریف کردن از خودش شور و شوق نشون می ده که منو یاد دخترای دبیرستانی می اندازه.داره از اولین و آخرین عشقش می گه! از اون زمان که 15-14 سالش بوده و همه خواب و خوراک و رویاش پسر همسایشون بوده!حس عمیقی که هیچوقت حتی منجر به یه رابطه دوستی ساده هم نشد. برای این حس سالهای سال شعرها گفت، زمزمه ها کرد، آوازها خوند،اشکها ریخت،خوابها دید و غرورها به خرج داد و سکوتها کرد

و به او نرسید.


حالا داره از اون موقع می گه و از اون پسر محجوب همسایه ( که اتفاقا الان عموی منه، نه الان، بلکه 25 ساله که این نقش رو تو زندگی من بازی می کنه
(

می گه و شور و شوق از چشماش می باره. این حالتاش برام مقدسه. انگار یه چیزی رو تو ذهنم تداعی می کنه که نمی دونم دقیقا چیه.عاشقشم. خاله معرکه ایه.مخصوصا وقتی که عاشقه! که برای من همیشه همینطوره

قدیما فکر می کردم این یه حس یه طرفه بوده! چون عموی من خیلی زود با یکی دیگه ازدواج کرده بود اما این کارش از اون کارهایی بود که آدما واسش نمی تونن دلیل خاصی بیارن.یه ازدواج عجیب و بی فکر! بزرگتر که شدم دیدم عموم انگار که می خواسته زودتر از شر این حس راحت بشه، چنین تصمیمی گرفته.

بعد از سالها، خاله ام هم بالاخره به یه نفر جواب مثبت داد. ازدواج او هم عجیب تر از عموم و بی دلیل تر از او.


مهمونی های خونه ما! مهمونی های مشترکی که در طول سالها ، خونواده پدر و مادرم هر دو در آن حضور دارن. فضای شلوغ و پر همهمه ای که طبیعتا باید لا به لای آن، نگاههای پر احساس گم شه. اما گم نمی شه و برعکس، در چشم من بزرگ می شه ، عزیز می شه و دلم رو به درد می آره.

اونقدر که به اتاقم پناه می برم.پشت کامپیوتر می شینم.



می ذارم Love story


و مثلا بی تفاوت به همه اطرافم،"لوکسور" بازی می کنم. این بازی همه زندگی منه

.با اون به یاد می آرم.فراموش می کنم

به یاد می آرم. فراموش می کنم.


به یاد می آرم و



فراموش نمی کنم.



(3


فردا یه مهمونی عجیب داریم.یه مهمونی برای اینکه من برای آینده ام تصمیم بگیرم. به نظر من که یه تصمیم واسه کل آینده یه نفر خیلی کار مسخره ایه.منطق دیجیتالی پشتشه. آدم یاد دستفروشای توی میدون ولیعصر می افته



یک آنتن بخرید و از رفتن به پشت بام راحت شوید.


حالا هم



یک ازدواج کنید و از فکر کردن درباره آینده تان راحت شوید..



جدا نمی دونم. احساسم اینه که این تصمیم اونقدر مهمه که تاوانش ( اگه کوچیکترین اشتباهی توش بشه) عمر آدمه.من دارم عمر خودمو معامله می کنم.در قبال یه جواب :



بله یا نه


(4



امشب هوایی تو شدم. نه اینکه بگم ناراحتم از اینکه توی مهمونی فردا، تو ، طرف تصمیم گیری من نیستی.نه. از این بابت خیال خودم و تو واقعا راحته که هیچکدوم آدم زندگی اون یکی نیستیم.فقط امشب دلم از اون آرامشات می خواست.دلم عطر اون گلی رو می خواست که اون شب زمستانی جلوی بینی ام گرفتی و بهم گفتی: چشماتو ببند.نفس بکش و تا من نگفتم نفستو بیرون نده.


می دونی از چی اون ماجرا خوشم می یاد؟ از اینکه توی اون همه فکر و خیال و درگیری که توی مغزم می کوبید، اون لحظه فقط داشتم به این فکر می کردم که نکنه حالا حالا ها نذاره نفسمو بیرون بدم! خفه نشم؟


این فکرا باعث شد که همه فکرای دیگه پس زده بشن.حالتی بود مثل حالت پشت کامپیوتر نشستن و "لوکسور " بازی کردن. این کارو من بعد از اون شب برای خودم اختراع کردم، واسه اینکه دیگه تو رو نداشتم و به ناچار خودم تصمیم گرفتم یه کاری واسه فراموش کردن خیلی چیزا پیدا کنم.


امشب دیگه اون بازی هم تموم شد. باورت می شه؟ به مرحله آخرش رسیدم، بدون اینکه براش تلاش خاصی کرده باشم.در طول این بازی مدام من:


به یاد می آوردم.فراموش می کردم.


به یاد می آوردم. فراموش می کردم.


به یاد می آوردم و



فراموش نمی کردم.



حالا تمومش کردم. رکورد جدید ثبت کردم. اما یادم نبود که تموم شدن اون پایان آرامش منه.



توی این هیرو ویر، برام پیغام می دی که چند وقته می خوای بهم زنگ بی دلیل بزنی. با خودم گفتم:اون که دو شب پیش بهم زنگ زده. همون موقع که با دلهره به سمت گوشی رفتم و

....


به یاد آوردم: آها، اون توی خواب بود؟


اما همونم کافیه! در بیداری انتظاری نیست تو را


و مرا

....



می گم چند وقته همه چی عجیبه؟


سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۴

چند وقتیه نمی نویسم که بهت فکر نکنم.انگار تو یه سرازیری افتادم.دیدی وقتی که داری از سرازیری پایین می یای ،هیچی رو نمی بی نی؟فقط می یای.فقط پاهاتن که حرف می زنن، نه چشمات- نه دستات- نه گوشات- هیچکدوم کار نمی کنن.فقط خودتو ول می کنی روی پاهات.شل و کرخت


وقتی داشتم بالا می اومدم- همین راهو می گما..- به قله فکر نمی کردم.فقط به قدم بعدی.می اومدم و می گفتم:یا الله

تو این مسیر

سنگی اگه بود، می گفتم: مال من که نیست، مال پای لنگه

یخی اگه بود،می گفتم:حالا وقت سر خوردن نیست، باید رفت

ناهمراهی اگه همراهی نمی کرد، می گفتم: یا علی


فقط می رفتم- بی هیچ وقفه ای.توی این راه تو رو می دیدم که از یه راه دیگه داری بالا می ری.تو حال خودت بودی.می رفتم و هر بار زیرچشمی یه نگاهی بهت می انداختم:

کاش بتونه بالا بیاد

کاش وای نسته

کاش زمین نخوره

کاش تو دلش شک نشینه

کاش یه نگاهی هم به اینور

نه!بذار سرش به راه خودش باشه!تو جلو پاتو نگاه کن


- خوب نفس بکش!بفرستش توی ششهات.بذار قلبتو دور بزنه، حالا بده بیرون!هووووووووووو......

قدمهاتو خوب بردار:دستت رو شونه کسی نباشه.تمام نیروتو جمع کن،یه نگاه به بالا- حالا قدم بعد

- سر پیچ که می رسی روبه روتو نگاه کن!نه بالا!مواظب باش راه کسی رو سد نکنی!سرعت کسی رو نگیری! اگه کسی داشت می افتاد...یه قدم به سمتش ورداری

...........

همه چی از اون موقع خراب شد.بهمون گفته بودن تا به قله نرسیدین، بیشتر از دو سه قدم جلوترتونو نگاه نکنین!فقط جلوی پا و فوقش دو قدم بالاتر

خبط کردم.نفهمیدم

یه لحظه، فقط یه لحظه بود.نگاش کردم. قله رو می گم.خیلی بالا به نظر نمی رسید با خودم گفتم:من اینهمه راهو اومدم-بقیه اش که چیزی نیست

بعد گفتم:وقتی پایین بودم یه کسی انگار بهم می گفت بیا!حالا میشه قبولم نکنه؟

"من می خوام راه و رسم خودمو داشته باشم.هرکسی یه جوری با بالا رفتن حال می کنه- منم به شیوه خودم.."

من، من،من...

اینقدر حواسم به قله بود و من

که کم کم دیدم نه "من"ای وجود داره و نه بالا رفتنی

فقط یه قله است که داره لحظه به لحظه دورتر می شه!پاهام تو زمین فرو می رفت.نفسم بالا نمی اومد.همه آ دمای روبروم باهام تصادف می کردن

توی اون هیرو ویر،به راهی که تو می رفتی نگاه کردم- اینقدر سرم گیج می رفت که نمی تونستم مسیر بالا رفتنتو دنبال کنم. بین آدمای دیگه گمت کردم

فقط نشستم.همونجا! می ترسیدم پرت بشم...سعی کردم از رویاهام بیرون بیام.به یه سنگی تکیه دادم- غر زدم- به خودم بد و بیراه گفتم- از همه چیز نالیدم- اشک ریختم- ضجه زدم

دیدم فایده ای نداره.هیشکی حواسش به من نیست.پس شروع کردم:

سعی کردم بسنجم که چقدر از زمین ارتفاع گرفتم- دور و برمو خوب نگاه کردم- آدمای دیگه رو.راه و روش بالا رفتنشونو- حالم بهتر شده بود. سرم دیگه گیج نمی رفت.اصلا همه "من" شده بود آدمای دیگه که بالا می رفتن.با هر قدم اونا یه تیکه از "من" هم سوار دوششون می شد و می رفت.


.......


بعد اون ماجرا – صحنه یهو کات می خوره. توی این صحنه منم و من! توی یه راه صاف رو به پایین
- کی تو این راه اومدم؟ یادم نمی یاد

- چرا هیشکی تو این مسیر نیست؟

- چرا اینقدر شیب جاده زیاده؟

سرعتم وحشتناکه.کاش هنوز همونجا نشسته بودم

چی شد که تصمیم گرفتم پایین بیام؟

اونجا که خیلی راحت بودم- هم آرامش بود- هم تسلط- نه من ای بود و نه قله ای! قله که بود، "من" نبودم

ولش کن. بهتره بهش فکر نکنم

به هیچی فکر نکنم! پاهام خودشون راهشونو پیدا می کنن!چاره ای هم ندارن! هوا- انگار که می خواد فقط رفع تکلیف شده باشه – می یاد تو ششهامو می ره

پیچی هم که تو این راه نیست

تو رو هم که گم کردم.توی لحظات گیج و ویجی ام فقط یه صحنه هایی از تو تو ذهنمه!انگار دفعه آخری با یه همراه دیدمت...

اینقدر سرعتم زیاده که وقایع و صحنه ها جلوی چشمم نمی مونن
اصلا این راه به کجا می خوره؟


مگه مهمه؟
و رسالت من این خواهد بود


تا دو استکان چای داغ را


از میان دویست جنگ خونین


به سلامت بگذرانم


تا در شبی بارانی
.
.
.
آنها را

.
.
با خدای خویش


چشم در چشم هم


نوش کنیم
...



"حسین پناهی"
نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است
خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهای را که هرگز نخوانده بودی
...

سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴

اگه ببینمت
از مسابقه تک نفره ام،از موجود توی گلوم،از هراسهای زندگیم،از خسته شدنهای پیاپی ام و محل نذاشتن بهش،از نیاز به نگاههای اطمینان بخشت،از تعهدات زندگیم،از کوتاهیهام در برابریه موجود عاشق،از بلاتکلیفی همیشگی ام،از خالی بودن چشمهای دیگران از آنچه تو در نگاهت داری،از زندگی سراسر شادی ام که همه غبطه شو می خورن،از اینکه تو را می فهمم و از اینکه تنهاییت،غصه منم هست برات می گم.می گم و گریه نمی کنم.اونروز برات فقط می خندم.نباید آخرین بار چهره غمگینی ازمون تو ذهن هردومون بمونه . فقط می خندم و می گم
اونقدر که به جای تماشاچی هرساله،شنواچی امساله بشی
باید بشنوی.دیدن بسه.
دلم دیدنی نیست.باید بشنویش،هر چند سکوتو ترجیح می دی!
هرچند دیدن واست جذابتر وراحتتر باشه، ولی قبول کن! من خیلی ساله که حرف نزدم! بذار این بار از این دیدار منم یه نصیبی ببرم!
حتی می تونی ادای شنونده ها رو هم در بیاری! بلد نیستی؟ می گم چه جوری؟! باید آروم راه بری،جوری که صدای قدمها تو شمرده بشنوم!
باید به روبه رو نگاه کنی، جوری که انگار نگاه می کنی اما نمی بینی
باید هرچند وقت یه بار برگردی، رو به من سری تکون بدی که آره، ادامه بده! فقط همین! همین و همین و همین…
و من آون قدر می گم که صدام مث یه آهنگ تو گوشت زنگ بزنه،- نه اینکه داری الکی ادای شنونده ها رو در می یاری- تا بهش مث یه لالایی گوش بدی. گوش بدی ولی نشنوی!
همینم بسه. و اینجا دیگه ما به ته اون خیابون بلند رسیدیم. گفتم ما؟ نه، اصلاح می کنم: و اینجا دیگه من و تو به ته اون خیابون بلند رسیدیم
و من سبک سبک شده ام و بر می گردم. نه می ایستم تا تو بری! به احترام شنونده بودنت! و در دلم به کسی که
به سمتش می روی، غبطه می خورم:یک عمر زمزمه هایش شنونده دارد
...

جمعه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۴

امروز اگه ننویسم،مجبورم بات حرف بزنم.اما از چی؟خاطره ای ندارم!
تنها چیزی که تو ذهنمه،یه نگاه مطمئن و محکمه که توی یک نظر ،قلبمو فشرد،مچاله کرد،چلوند و اشکشو درآورد وبعد…تنهای تننها…رهاش کرد.
تو مطمئنا نمیدونی کدوم نگاهتو می گم.همونی که توی لحظه تردید من_ بین رفتن و موندن_بالای کوه –توی برفا-با یه قدرت عجیبی به من گفت: برو! و من بی هیچ شکی رفتم.

از این به بعد باید به بقیه ماجرا هم فکر کنم.اینکه تو یه جا وای می ایستی! اون مردد نگات می کنه و تردید توی چشاش برق می زنه.و تو با همون قدرت عجیب توی نگاهت – فقط با یک نظر بهش که اطمینان خاطر می دی که: بمون!
و بقیه داستان…
همون ماجرای همیشگی تکراری و دردناک توی قصه ها…
یه حجم عظیم برف دست نخورده.. جای پای دو نفر و …
نظاره من…
صبر کنید،یه اشتباهی تو نمایش نامه شده…
قرار بود من برم و شما بمونید..
اگه اینجوری پیش بره تا نیم ساعت دیگه،جای پایی هم نمی مونه!
من دیگه جایی رو ندارم نگاه کنم…
و حتی کسی رو
که بهم بگه: تنها! بمون یا برو!
الهی!نگاه اطمینان بخشی !همدردی!
من زانوهام سست شدن