یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶
چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵
چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵
می شد از بودن تو
عالمی ترانه ساخت
کهنه هارو تازه کرد
از تو یک بهانه ساخت
با تو می شد که صدا
همه جا رو پر کنه
تا قیامت اسم ما
قصه ها رو پر کنه
اما خیلی دیر دونستم
تو فقط عروسکی
کور و کر بازیچه باد
مثل یک باد بادکی
دل سپردن به عروسک
منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم
وقتی که تموووووووووووووووووم شدم
نه یه کم رفیق دردهام
نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام
تو رو از دور می دیدم
تا رسیدم به تو افسوس
به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی
شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو
لحظه تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک
شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شد
روی دریا خونه ساااااااااااااااااااخت؟
**دیگه اینجا هم خیلی حس امنیت ندارم که هر چی دلم خواست بنویسم.اصلا شاید اثاث کشی کنم و برم. دری وری گویی های امروزم رو بذارین پای برف عجیب صبح تا حالا!!!
** این لهراسبی هم بد نمی خونه.چند وقت پیش تو آژانس یه آهنگ ازش شنیدم. بسی لذت بردم.امروز آلبومش رو از یکی از بچه ها تو شرکت گرفتم.می گم این آژانسها هم خیلی ابزار خوبی واسه تبلیغاتنااااااااا.من عمرا اگه مجبور نبودم تو آژانس به سلیقه آقای راننده سر بسپارم،حالا در به در نمی رفتم دنبال کاست لهراسبی...
سهشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵
بگفت از دار ملك آشنائي
بگفت آنجا به صنعت در چه كوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشي در ادب نيست
بگفت از عشقبازان اين عجب نيست
بگفت از دل شدي عاشق بدين سان؟
بگفت از دل تو ميگوئي من از جان
بگفتا عشق شيرين بر تو چونست
بگفت از جان شيرينم فزونست
بگفتا هر شبش بيني چو مهتاب
بگفت آري چو خواب آيد كجا خواب
بگفتا دل ز مهرش كي كني پاك
بگفت آنگه كه باشم خفته در خاك
بگفتا گر خرامي در سرايش
بگفت اندازم اين سر زير پايش
بگفتا گر كند چشم تو را ريش
بگفت اين چشم ديگر دارمش پيش
بگفتا گر كسيش آرد فرا چنگ
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نيابي سوي او راه
بگفت از دور شايد ديد در ماه
بگفتا دوري از مه نيست در خور
بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داري
بگفت اين از خدا خواهم به زاري
بگفتا گر به سر يابيش خوشنود
بگفت از گردن اين وام افكنم زود
بگفتا دوستيش از طبع بگرار
بگفت از دوستان نايد چنين كار
بگفت آسوده شو كه اين كار خامست
بگفت آسودگي بر من حرام است
بگفتا رو صبوري كن درين درد
بگفت از جان صبوري چون توان كرد
بگفت از صبر كردن كس خجل نيست
بگفت اين دل تواند كرد دل نيست
بگفت از عشق كارت سخت زار است
بگفت از عاشقي خوشتر چكار است
بگفتا جان مده بس دل كه با اوست
بگفتا دشمنند اين هر دو بي دوست
یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵
تا مدتها باورم نمی شد که این خونه،خونه منه.مسئولش منم.اگه جایی می رم به اینجا باید برگردم.
توی آشپزخونه اش دنبال وسایل خونه بابا اینا نباید برگردم.دیگه قابلمه قرمزه مال خورش نیست.دیگه نباید دنبال سبد زردا واسه میوه بگردم.اینجا قابلمه ها مشکیه.سبدا آبیه.کمدا همه اش مال منه.مسئول جمع کردن کل خونه هم تقریبا منم.دیگه مسئولیتم فقط به یه اتاق محدود نمی شه که اونم بذارم واسه آخر هفته ها و به مامان بگم به خدا پنجشنبه جمعه جمعش می کنم...
اینجا دیگه اگه روی کاناپه لم بدی و حواست به یه مطلب جالب از نقد یه کتاب پرت بشه،کسی نیست که صداش به خودت بیاره که باباجون بیا شااااااام...
یهو صدای قار و قور شکمت میاد و دو تایی از جا می پرید و می گید به نظرت چی بخوریم؟
اینجا نمی ذاری کسی کفششو بیاره توی خونه ات.واسه تمیز کردنش کلی زحمت کشیدی(چه خودت چه همدلت)
گرچه تو خونه قبلی این همه حرص و جوش مامان بابت همین موضوع کلی واست عجیب بود: مگه چی می شه تا همین دم در فقط بیام؟
اینجا یه مزایایی هم داره...
مثلا اتاقش فقط مال تو نیست . موقعی که کار داری توش می تونی بگی از "اتاقم" برو بیرون لطفا و موقعی که خیلی به هم ریخته است می تونی بگی: عزیزم تو نمی خوای "اتاقتو" جمع کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینجا وقتایی که از اون دنده چپت پا شدی و به زمین و زمان داری فحش میدی،یکی دیگه هم نمیاد هی پا رو دمت بذاره و هی با هم کل کل کنین...آخرش هم بهت بگه اصلا معلوم نیست چشه که اینقدر گیر می ده...
به جاش بهت می گن: عزیزم دیشب بد خوابیدی؟ اگه حالت خوب نیست نرو سر کار استراحت کن
اینجا می تونی صبحها با خیال راحت بخوابی و از صبح علی الطلوع داد نزنن که پاشو دیرت شد.ساعت هشت به زور از خواب پا می شی و تازه یادت می افته که وااااااااااای...نیم ساعت دیگه ساعت کاری شروع می شه و تو بعد از یه ماه مرخصی واقعا روت نمی شه تو چشم رئیس نگاه کنی...ولی آی این یکساعت خواب می چسبه...
اینجا می تونی یه جاهایی داشته باشی که توش یه سری چیزا رو قایم کنی...لباسای نشسته توی ماشین لباسشویی رو هیشکی نمی بینه...ملافه های تا نشده تو کمد به کسی ربطی نداره...لباسای شسته شده ولی اتو نشده اگه زیر تخت برن،خونه تمیز تر نشون داده می شه...
یادم میاد شب اولی که می خواستیم واردش بشیم،یکی دوروزی از ازدواجمون گذشته بود...من و "همدل" اصلا دل و دماغ ورود به یه جای جدید رو نداشتیم.ترجیح می دادیم خونه مامان و باباهامون به همون زندگی که خو کرده بودیم ، ادامه بدیم. از این همه تغییر استقبالی نمی کردیم...
اونشب توی ماشین تا برسیم به خونمون هیچی نگفتیم...سکوت محض بود.رسیدیم.
"آقای همدل" کلید توی در انداخت.نگاهی بهم کرد.سکوتو شکست: به خونه ات خوش اومدی...
به نظرم مسخره میومد...خونه ام؟؟؟؟؟؟؟
روزای بعدی همش ازش فرار می کردم.از خونه جدید.موقعیت جدید.مسئولیت جدید...از سر کار یه سره می رفتیم خونه مامان.یا بیرون:گردش."همدل"، هم پا به پام...نه اعتراضی...نه غرغری...نه ناراحتی ای...
هیچی...فقط همدلی-همدلی-"همدل"ی...
حالا اینجا ،خونه آرامش منه...مال منه
سهشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵
یادم می یاد وقتی کوچیک بودم و تنها فرزند خونواده، راه می رفتم و غر می زدم که من تنهام.یه خواهر یا برادر برای من دست و پا کنید
پنج سال و نیمه بودم که هامون به دنیا اومد.رابطه خوبی با هم نداشتیم.راستشو بخواین اصلا چشم دیدن همدیگه رو نداشتیم. یعنی من طاقت نداشتم که تو قلمرو فرمانروایی من یه خسرو دیگه بگنجه.تا زد و هومن دو سال بعدش به جمع ما اضافه شد.تو عالم خودش بود و تمام معیارهای خونواده ما رو درباره مقوله " بچه" به هم ریخت.مصداق کاملی از اون مهمون کوچولوی موشه، توی تام و جری بود.از در و دیوار بالا می رفت.باید هر روز یا از زیر ماشینها در می آوردیمش و به درمونگاه می رسوندیمش یا اینکه با دوچرخه سر از جوبهای گنده در می آورد و باز من و مامان و هامون بودیم که تو سر وکله زنان و آژیر کشان به سمتش روانه می شدیم.یه بار هم یادم می یاد خونه مادربزرگم همه نشسته بودیم که صدای مهیب شکستن اومد،پریدیم تو اتاق عقبی دیدیم آقا هومن کوچولو نشسته و یه قاب خالی آینه هم دورشه.بگذریم که با وجود اینهمه خورده شیشه یه خال هم بهش نیفتاده بود ولی همه ما مبهوت خونسردی این بچه و اون هم، مبهوت از اینکه چی این ماجرا تعجب داشت ؟؟؟
خلاصه،قسمت اعظم بچگی ما تو دعوا مرافعه ها بین سه تایی ما گذشت.مامان شاغل بود و ما فقط یکی دو ساعت بین تعطیلی مدرسه ها تا بازگشت مامان به خونه با هم تنها بودیم.روزی نبود که جنگ جهانی به خاطر جمع نکردن ظرفهای نهار هامون،ریخت و پاشهای پسرانه اون دوتا،فحشهای جدیدی که هومن تو مدرسه یاد گرفته بود و سعی می کرد روی ماها تمرین کنه،و هزاران بهونه کوچیک و بزرگ دیگه درنگیره.
در این مواقع بی صبرانه منتظر می موندیم تا مامان بیاد و داوری کنه.تا زمان اومدن مامان هر کدوم به اتاقهامون پناه می بردیم و سر خودمونو به یه کاری گرم می کردیم تا بیشتر از این پا رو دم هم دیگه نذاریم و کار بالا نگیره.
یادم می یاد عصرها هامون و هومن می رفتن تو حیاط خونه رو به رویی بازی می کردن و من همیشه غصه می خوردم که چرا یه خواهر ندارم که اونم نره بیرون و تو خونه با هم بازی کنیم.
بر که می گشتن با زانوی خونی هامون و کلی شکایت از هومن که این نمی ذاره بازی کنیم و این حرفاااا
شب که بابا می اومد به محض اینکه یه چه خبر می گفت سر درد دل هممون باز می شد.من از اون دوتا و اون دوتا از دوتای بقیه.
راستی یه وقتایی هم مشکل این بود که این دو تا آقا پسر دعواشون می شد و وقتی من می دیدم که دارن به قصد کشت همدیگه رو می زنن و می رفتم تا سواشون کنم ،می رفتن پشت همو می گرفتن و سریع می گفتن تو چیکار داری ما دو تا داداشیم،خودمون با هم کنار می یایم.
بالاخره بابا یه جوری دعوای ماهارو فیصله می داد. شبها تو حال و هوای جنگ که گازوئیل سخت گیر می اومد و شوفاژها روشن نمی شد ،همگی تو یه اتاق کوچیک جمع می شدیم و با یه بخاری برقی خودمونو گرم نگه می داشتیم. باز هم کلنجار سر اینکه باز فلانی رفت بیرون و لای در رو باز گذاشت و اتاق یخ زد، ادامه داشت.مامان گلم هم که بنده خدا سرما حالیش نبود.توی اون آشپزخونه با آب یخ و تگری واسه ماها غذا درست می کرد و می شست و می پخت تا جون داشته باشیم واسه فردا که بتونیم تو سر و کله هم بزنیم و آسایش رو از همه سلب کنیم.
شبها اگه تو رختخواب می خوابیدیم دیگه امکان نداشت از جامون بلند شیم وای به حال یکی که از جاش بلند می شد،دو تای دیگه شیرجه می رفتن به سمت جاش که حسابی گرم شده بود و بی زحمت و دردسر آماده خوابیدن بود.
تلویزیونمون هم که تو اون اتاق آنتن درستی نمی داد و اگر هم می داد چیزی غیر از اخبار جنگ و سریال های تکراری نداشت. ولی چقدر همون سریالها هم مزه می داد
مصیبت وقتی بود که می خواستیم سریالی(مث لیانگ شامپو) ببینیم و مامان صلاح نمی دونست که ما بیدار بمونیم.تا وقتی که گازوئیل داشتیم و خونه گرم بود باید می رفتیم توی اتاقهای خودمون می خوابیدیم و فقط به صدای سریال گوش می دادیم و با هامون حدس می زدیم که چه اتفاقی داره می افته.ولی وقتایی که خونه سرد بود و همه تو یه اتاق بودیم برای اینکه مامان بهمون شک نکنه سر شب مث بچه آدم می رفتیم می خوابیدیم و سرمونو می کردیم زیر پتو که یعنی ما خوابیم..بگذریم که از زیر پتو چقدر با هامون و هومن کتک کاری می کردیم که جای تو اونوره و جای من اینور..خلاصه تا موقع سریال یعنی خواب بودیم.وقتی که شروع می شد یواشکی از زیر پتو یکی از چشمامونو بیرون می آوردیم تا حتی شده یه چشمی این سریال رو ببینیم.بعد از یه مدت دیگه نمی شد جلوی عکس العملمون رو در جاهای حساس فیلم بگیریم و یا می خندیدیم یا تعجب مون بالا می گرفت.هیچی دیگه مامان فهمید و از اونجایی که بی نهایت مامان فداکاری داشتیم خودش هم حاضر بود نبینه فیلم رو که ماها بخوابیم.اونجا بود که راهی به ذهنمون نمی رسید جز التماس:مامان تو رو خدااااا قول می دیم صبح زود پاشیم...
هیچ وقت یادم نمی ره ظرف های پر از انار دون شده مامان و قاشق های انار خوری توش که می اومد و به جمع کوچولوی ما کلی صفا می داد.تو اون هیر و ویر جنگ هر از چند گاهی مهمون هایی هم داشتیم. دایی ام می اومد با یه رادیوی توپی که واسه هامون می آورد.شکلش عین توپ بود ولی کلی ذوق می کردیم که ازش صدا هم در می آد
صبحها با صدای هول و ولای هومن بلند می شدیم که وای من کلی مشق دارم که ننوشتم مامان هم داد و بیداد که چقدر دیشب ازت پرسیدم که چی داری گفتی فردا فقط نقاشی و ورزش فقط.مگه نقاشی و ورزش مشق داره.والتماس هومن که ببخشید کمک کنید که من بنویسم اینارو.باباهم دلش نمی اومد و کمکش می کرد و هامون هم دم در معطل که بابا دیرمون شد الان زنگمون می خوره
آخی تموم شد.کودکی تلخ وشیرین ما تموم شد.
چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵
عشق را با دست های مهربان
دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۵
چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۵
ابر با آن پوستين سرد نمناکش
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران
جامه اش شولای عريانی ست
ور جز اينش جامه ای بايد
بافته بس شعله زر تارپودش باد
گو برويد يا نرويد هرچه در هر جا که خواهد يا نمي خواهد
باغبان و رهگذاری نيست
چشم در راه بهاری نيست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور برويش برگ لبخندی نمی رويد؛
باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟
داستان از ميوه های سر به گردون سای اينک خفته در تابوت پست خاک میگويد
خنده اش خونيست اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد درآن
پادشاه فصل ها
یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵
داخلی. سحر. هال
دختر با چشمانی مرطوب ولبخند معصومانه به جوان می نگرد. دست استاد جوان وارد قاب می شود و فنجان چای را جلوی دختر می گذارد. استاد جوان روبروی دختر می نشيند و نگاه پر مهرش را به او می اندازد.
دختر:[فنجان چای را بر می دارد و مزه مزه می کند] به نظر تو من اشتباه نکردم؟
استاد: هنوز نصف قرارت مونده ..... به همين زودی جا زدی؟
دختر: نه. جا نزدم. اول فکر کردم شايد اتفاقی براش افتاده ، بعد گفتم شايد خبر بده ..... . ولی حالا فکر می کنم ايراد از منه..... گدايی همه جورش بده ، گدايی عشق که از همش بدتره ..... وقتی فکر می کنم می بينم به همه چی پشت پا زدم و زندگی مو گذاشتم سر يه قراری که ... تو می گی من سبک شدم؟
استاد:[خارج از تصوير] خب ، عشق آدمو سبک می کنه ، ولی سبک نمی کنه....
دختر:[با آميزه ای از تعجب و لبخند] نمی فهمم چی می گی .....
حالا چهره جوان را می بينيم که می کوشد حرف هايش را شمرده تر و دقيق تر بزند. اما حس مشتاقانه و اطمينان بخشی در صدايش هست که تا به حال نبوده است. از لحظه ای که استاد شروع به صحبت می کند ، دوربين نيز حرکت آرام و سيال خود را شروع می کند و به آرامی به چهره دختر می رسد که انگار در حال درک کلام اوست. حرکت دوربين طوری است که انگار وظيفه انتقال کلام استاد جوان را به دختر بر عهده دارد . بنابراين کارش را در يک نمای بدون قطع، به شکلی تدريجی و مداوم انجام می دهد.
استاد:ببين... عشق باعث شده که تو يه سال بابت يه کلمه حرف صبر کنی و وقتش که شد به همه چی پشت پا بزنی و بيای اينجا. فقط آدمی که عشق سبکش کرده باشه می تونه به همچين کاری بکنه. ولی وقتی می گی سبک شدی ، منظورت اينه که خودت رو پايين آوردی، حتی اگه اون هيچوقت نياد عشقش ، کاری کرده که تو پر در بياری و کارايی بکنی که فکرش رو هم نمی کردی. اگه منظورت از سبک شدن بالا رفتنه ، سبک شدی. ولی اگه منظورت کوچيک شدنه ، عاشق هر چی کوچيک تر بشه بالاتر می ره. ·
دوربين به چهره شاداب و آرام دختر می رسد ، که چشم هايش هم از لذت می درخشند.
دختر: فکر نمی کنی همه اين حرف ها تو ادبيات اينقدر قشنگه؟ زندگی با ادبيات فرق داره ......
استاد:همه اين حرف ها واسه اينه که زندگی يه خُرده شبيه ادبيات بشه.....
(از نمایشنامه شبهای روشن- فئودور داستایوفسکی)
با تشکر از فیل جون که زحمت آپدیت رو تقبل میکنه!!!!!!
یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵
دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است
دل من، که به اندازه یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه ما کاشته ای
و به آواز قناریها که به اندازه یک پنجره می خواند
یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵
نگوییم: این کار تو اشتباه بود.چون تا جان در بدن دارد، آنرا ادامه می دهد
بگوییم: این کار تو منو به شدت ناراحت کرد.عمرا اگه تکرارش کنه
اگه سرنوشت زندگیم دست خودم بود، به جرات می تونم بگم که تا یه گند حسابی بهش نمی زدم،عمرا سر جام نمی نشستم ،ولی حالا با خیال راحت( یه کم هم با شیطنت) می تونم هر چقدر می خوام از دیوار راست برم بالا!چون می دونم بزرگترم نمی ذاره بیفتم.چی کارش کنم؟ خیلی دوستم داره.بیشتر از خودم.آقا جان کجای این مسئله جبر و اختیار جای سئوال داشت؟
سهشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵
هنگام، هنگامه سفر بود
من در جنوب، نقش جنون ديدم
آميزه هايی ز آتش و خون ديدم
و ميل به جنايت
و ميل به جنايت، تنها
از چشم من زبانه كشيد آتش
هنگامه سفر
گهواره فلزي دريايي
آن شب
من مست مست بودم
هنگام بازگشت
آنك جزيره بي من
شايد كه ايمني ست
عفريته پليد به پيري نشسته مي دانست
بيعت نمي كنم