جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۴

پارسال شب عید، برای تو
اتاقم را تکاندم


دلم را

چشمم را چه کنم که به حبس ابد غبار نگاهت محکومند؟


************************************************************

پارسال بهار، برای من

بهار بهار صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات می آد اما خودت کجایی؟

****************************************************
بی هیچ بهانه ای، برای تو


چشمانم را در چمدانت می گذارم

تا باز هم بیایی
......
************************************************************
پیارسال بهار برای من

باغچه از بهاری دیگر آبستن است


و زنبور کوچک گل هر ساله را در موسمی که باید


دیدار می کند
.......

************************************************************

یک ماه پیش برای تو

آنقدر نیامدی که شعرهایم بزرگ شدند

تا به اندازه چشمهایت راز جهان را کیمیاگرانه دریابند

آنقدر نیا

که از چشمان بلندت برای خود جهانی دوباره بسازم

تا تو به شعر من بزرگ شوی

**********************************************************

دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۴

حالم به هم خورده بود و بی حال روی تخت افتاده بودم.سمبوسه ظهر کار خودش رو کرده بود


بابا وارد اتاقم میشه


من: بابا، پیرهنتو اتو کردم

بابا:حالت به هم خورد؟

من:آره، بدجوری لرز کردم

بابا: دستت درد نکنه



به سمت در اتاق می ره.مکثی می کنه و بر می گرده طرفم

بابا: بابت پیراهنااااااا.نه بابت استفراغ

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴


(1


چند وقته همه چی عجیبه!

از یه طرف خواب می بی نم که تلفن زنگ زده.یکی از همکارام گوشی رو برداشته و صدام می کنه. می گه با تو کار دارن.تا به طرف گوشی برم دلم همش شور می زنه.نمی دونم چرا؟ وقتی گوشی رو به گوشم می ذارم،دلیلشو می فهمم.صدای آروم و مرموز تو رو سریع می شناسم.بر خلاف همیشه اونقدرا هم خالی از احساس نیست. مثل یه آهنگ قدیمی که همیشه برای خودم مرور می کنم،صدات با من احوالپرسی می کنه.صمیمی تر از قبل. توی خواب همش با خودم مرور می کنم که یعنی چی شده؟ دلش واسم تنگ شده؟ خبر جدیدی می خواد بهم بده؟ بعد توی خواب به خودم تلنگر می زنم که این حتما یه خوابه و واقعی نیست


(2

خاله ام دم در آشپزخونه وایساده و برام تند و تند تعریف می کنه!حدودا 40 ساله است ولی چنان موقع تعریف کردن از خودش شور و شوق نشون می ده که منو یاد دخترای دبیرستانی می اندازه.داره از اولین و آخرین عشقش می گه! از اون زمان که 15-14 سالش بوده و همه خواب و خوراک و رویاش پسر همسایشون بوده!حس عمیقی که هیچوقت حتی منجر به یه رابطه دوستی ساده هم نشد. برای این حس سالهای سال شعرها گفت، زمزمه ها کرد، آوازها خوند،اشکها ریخت،خوابها دید و غرورها به خرج داد و سکوتها کرد

و به او نرسید.


حالا داره از اون موقع می گه و از اون پسر محجوب همسایه ( که اتفاقا الان عموی منه، نه الان، بلکه 25 ساله که این نقش رو تو زندگی من بازی می کنه
(

می گه و شور و شوق از چشماش می باره. این حالتاش برام مقدسه. انگار یه چیزی رو تو ذهنم تداعی می کنه که نمی دونم دقیقا چیه.عاشقشم. خاله معرکه ایه.مخصوصا وقتی که عاشقه! که برای من همیشه همینطوره

قدیما فکر می کردم این یه حس یه طرفه بوده! چون عموی من خیلی زود با یکی دیگه ازدواج کرده بود اما این کارش از اون کارهایی بود که آدما واسش نمی تونن دلیل خاصی بیارن.یه ازدواج عجیب و بی فکر! بزرگتر که شدم دیدم عموم انگار که می خواسته زودتر از شر این حس راحت بشه، چنین تصمیمی گرفته.

بعد از سالها، خاله ام هم بالاخره به یه نفر جواب مثبت داد. ازدواج او هم عجیب تر از عموم و بی دلیل تر از او.


مهمونی های خونه ما! مهمونی های مشترکی که در طول سالها ، خونواده پدر و مادرم هر دو در آن حضور دارن. فضای شلوغ و پر همهمه ای که طبیعتا باید لا به لای آن، نگاههای پر احساس گم شه. اما گم نمی شه و برعکس، در چشم من بزرگ می شه ، عزیز می شه و دلم رو به درد می آره.

اونقدر که به اتاقم پناه می برم.پشت کامپیوتر می شینم.



می ذارم Love story


و مثلا بی تفاوت به همه اطرافم،"لوکسور" بازی می کنم. این بازی همه زندگی منه

.با اون به یاد می آرم.فراموش می کنم

به یاد می آرم. فراموش می کنم.


به یاد می آرم و



فراموش نمی کنم.



(3


فردا یه مهمونی عجیب داریم.یه مهمونی برای اینکه من برای آینده ام تصمیم بگیرم. به نظر من که یه تصمیم واسه کل آینده یه نفر خیلی کار مسخره ایه.منطق دیجیتالی پشتشه. آدم یاد دستفروشای توی میدون ولیعصر می افته



یک آنتن بخرید و از رفتن به پشت بام راحت شوید.


حالا هم



یک ازدواج کنید و از فکر کردن درباره آینده تان راحت شوید..



جدا نمی دونم. احساسم اینه که این تصمیم اونقدر مهمه که تاوانش ( اگه کوچیکترین اشتباهی توش بشه) عمر آدمه.من دارم عمر خودمو معامله می کنم.در قبال یه جواب :



بله یا نه


(4



امشب هوایی تو شدم. نه اینکه بگم ناراحتم از اینکه توی مهمونی فردا، تو ، طرف تصمیم گیری من نیستی.نه. از این بابت خیال خودم و تو واقعا راحته که هیچکدوم آدم زندگی اون یکی نیستیم.فقط امشب دلم از اون آرامشات می خواست.دلم عطر اون گلی رو می خواست که اون شب زمستانی جلوی بینی ام گرفتی و بهم گفتی: چشماتو ببند.نفس بکش و تا من نگفتم نفستو بیرون نده.


می دونی از چی اون ماجرا خوشم می یاد؟ از اینکه توی اون همه فکر و خیال و درگیری که توی مغزم می کوبید، اون لحظه فقط داشتم به این فکر می کردم که نکنه حالا حالا ها نذاره نفسمو بیرون بدم! خفه نشم؟


این فکرا باعث شد که همه فکرای دیگه پس زده بشن.حالتی بود مثل حالت پشت کامپیوتر نشستن و "لوکسور " بازی کردن. این کارو من بعد از اون شب برای خودم اختراع کردم، واسه اینکه دیگه تو رو نداشتم و به ناچار خودم تصمیم گرفتم یه کاری واسه فراموش کردن خیلی چیزا پیدا کنم.


امشب دیگه اون بازی هم تموم شد. باورت می شه؟ به مرحله آخرش رسیدم، بدون اینکه براش تلاش خاصی کرده باشم.در طول این بازی مدام من:


به یاد می آوردم.فراموش می کردم.


به یاد می آوردم. فراموش می کردم.


به یاد می آوردم و



فراموش نمی کردم.



حالا تمومش کردم. رکورد جدید ثبت کردم. اما یادم نبود که تموم شدن اون پایان آرامش منه.



توی این هیرو ویر، برام پیغام می دی که چند وقته می خوای بهم زنگ بی دلیل بزنی. با خودم گفتم:اون که دو شب پیش بهم زنگ زده. همون موقع که با دلهره به سمت گوشی رفتم و

....


به یاد آوردم: آها، اون توی خواب بود؟


اما همونم کافیه! در بیداری انتظاری نیست تو را


و مرا

....



می گم چند وقته همه چی عجیبه؟


سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۴

چند وقتیه نمی نویسم که بهت فکر نکنم.انگار تو یه سرازیری افتادم.دیدی وقتی که داری از سرازیری پایین می یای ،هیچی رو نمی بی نی؟فقط می یای.فقط پاهاتن که حرف می زنن، نه چشمات- نه دستات- نه گوشات- هیچکدوم کار نمی کنن.فقط خودتو ول می کنی روی پاهات.شل و کرخت


وقتی داشتم بالا می اومدم- همین راهو می گما..- به قله فکر نمی کردم.فقط به قدم بعدی.می اومدم و می گفتم:یا الله

تو این مسیر

سنگی اگه بود، می گفتم: مال من که نیست، مال پای لنگه

یخی اگه بود،می گفتم:حالا وقت سر خوردن نیست، باید رفت

ناهمراهی اگه همراهی نمی کرد، می گفتم: یا علی


فقط می رفتم- بی هیچ وقفه ای.توی این راه تو رو می دیدم که از یه راه دیگه داری بالا می ری.تو حال خودت بودی.می رفتم و هر بار زیرچشمی یه نگاهی بهت می انداختم:

کاش بتونه بالا بیاد

کاش وای نسته

کاش زمین نخوره

کاش تو دلش شک نشینه

کاش یه نگاهی هم به اینور

نه!بذار سرش به راه خودش باشه!تو جلو پاتو نگاه کن


- خوب نفس بکش!بفرستش توی ششهات.بذار قلبتو دور بزنه، حالا بده بیرون!هووووووووووو......

قدمهاتو خوب بردار:دستت رو شونه کسی نباشه.تمام نیروتو جمع کن،یه نگاه به بالا- حالا قدم بعد

- سر پیچ که می رسی روبه روتو نگاه کن!نه بالا!مواظب باش راه کسی رو سد نکنی!سرعت کسی رو نگیری! اگه کسی داشت می افتاد...یه قدم به سمتش ورداری

...........

همه چی از اون موقع خراب شد.بهمون گفته بودن تا به قله نرسیدین، بیشتر از دو سه قدم جلوترتونو نگاه نکنین!فقط جلوی پا و فوقش دو قدم بالاتر

خبط کردم.نفهمیدم

یه لحظه، فقط یه لحظه بود.نگاش کردم. قله رو می گم.خیلی بالا به نظر نمی رسید با خودم گفتم:من اینهمه راهو اومدم-بقیه اش که چیزی نیست

بعد گفتم:وقتی پایین بودم یه کسی انگار بهم می گفت بیا!حالا میشه قبولم نکنه؟

"من می خوام راه و رسم خودمو داشته باشم.هرکسی یه جوری با بالا رفتن حال می کنه- منم به شیوه خودم.."

من، من،من...

اینقدر حواسم به قله بود و من

که کم کم دیدم نه "من"ای وجود داره و نه بالا رفتنی

فقط یه قله است که داره لحظه به لحظه دورتر می شه!پاهام تو زمین فرو می رفت.نفسم بالا نمی اومد.همه آ دمای روبروم باهام تصادف می کردن

توی اون هیرو ویر،به راهی که تو می رفتی نگاه کردم- اینقدر سرم گیج می رفت که نمی تونستم مسیر بالا رفتنتو دنبال کنم. بین آدمای دیگه گمت کردم

فقط نشستم.همونجا! می ترسیدم پرت بشم...سعی کردم از رویاهام بیرون بیام.به یه سنگی تکیه دادم- غر زدم- به خودم بد و بیراه گفتم- از همه چیز نالیدم- اشک ریختم- ضجه زدم

دیدم فایده ای نداره.هیشکی حواسش به من نیست.پس شروع کردم:

سعی کردم بسنجم که چقدر از زمین ارتفاع گرفتم- دور و برمو خوب نگاه کردم- آدمای دیگه رو.راه و روش بالا رفتنشونو- حالم بهتر شده بود. سرم دیگه گیج نمی رفت.اصلا همه "من" شده بود آدمای دیگه که بالا می رفتن.با هر قدم اونا یه تیکه از "من" هم سوار دوششون می شد و می رفت.


.......


بعد اون ماجرا – صحنه یهو کات می خوره. توی این صحنه منم و من! توی یه راه صاف رو به پایین
- کی تو این راه اومدم؟ یادم نمی یاد

- چرا هیشکی تو این مسیر نیست؟

- چرا اینقدر شیب جاده زیاده؟

سرعتم وحشتناکه.کاش هنوز همونجا نشسته بودم

چی شد که تصمیم گرفتم پایین بیام؟

اونجا که خیلی راحت بودم- هم آرامش بود- هم تسلط- نه من ای بود و نه قله ای! قله که بود، "من" نبودم

ولش کن. بهتره بهش فکر نکنم

به هیچی فکر نکنم! پاهام خودشون راهشونو پیدا می کنن!چاره ای هم ندارن! هوا- انگار که می خواد فقط رفع تکلیف شده باشه – می یاد تو ششهامو می ره

پیچی هم که تو این راه نیست

تو رو هم که گم کردم.توی لحظات گیج و ویجی ام فقط یه صحنه هایی از تو تو ذهنمه!انگار دفعه آخری با یه همراه دیدمت...

اینقدر سرعتم زیاده که وقایع و صحنه ها جلوی چشمم نمی مونن
اصلا این راه به کجا می خوره؟


مگه مهمه؟
و رسالت من این خواهد بود


تا دو استکان چای داغ را


از میان دویست جنگ خونین


به سلامت بگذرانم


تا در شبی بارانی
.
.
.
آنها را

.
.
با خدای خویش


چشم در چشم هم


نوش کنیم
...



"حسین پناهی"
نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است
خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهای را که هرگز نخوانده بودی
...

سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴

اگه ببینمت
از مسابقه تک نفره ام،از موجود توی گلوم،از هراسهای زندگیم،از خسته شدنهای پیاپی ام و محل نذاشتن بهش،از نیاز به نگاههای اطمینان بخشت،از تعهدات زندگیم،از کوتاهیهام در برابریه موجود عاشق،از بلاتکلیفی همیشگی ام،از خالی بودن چشمهای دیگران از آنچه تو در نگاهت داری،از زندگی سراسر شادی ام که همه غبطه شو می خورن،از اینکه تو را می فهمم و از اینکه تنهاییت،غصه منم هست برات می گم.می گم و گریه نمی کنم.اونروز برات فقط می خندم.نباید آخرین بار چهره غمگینی ازمون تو ذهن هردومون بمونه . فقط می خندم و می گم
اونقدر که به جای تماشاچی هرساله،شنواچی امساله بشی
باید بشنوی.دیدن بسه.
دلم دیدنی نیست.باید بشنویش،هر چند سکوتو ترجیح می دی!
هرچند دیدن واست جذابتر وراحتتر باشه، ولی قبول کن! من خیلی ساله که حرف نزدم! بذار این بار از این دیدار منم یه نصیبی ببرم!
حتی می تونی ادای شنونده ها رو هم در بیاری! بلد نیستی؟ می گم چه جوری؟! باید آروم راه بری،جوری که صدای قدمها تو شمرده بشنوم!
باید به روبه رو نگاه کنی، جوری که انگار نگاه می کنی اما نمی بینی
باید هرچند وقت یه بار برگردی، رو به من سری تکون بدی که آره، ادامه بده! فقط همین! همین و همین و همین…
و من آون قدر می گم که صدام مث یه آهنگ تو گوشت زنگ بزنه،- نه اینکه داری الکی ادای شنونده ها رو در می یاری- تا بهش مث یه لالایی گوش بدی. گوش بدی ولی نشنوی!
همینم بسه. و اینجا دیگه ما به ته اون خیابون بلند رسیدیم. گفتم ما؟ نه، اصلاح می کنم: و اینجا دیگه من و تو به ته اون خیابون بلند رسیدیم
و من سبک سبک شده ام و بر می گردم. نه می ایستم تا تو بری! به احترام شنونده بودنت! و در دلم به کسی که
به سمتش می روی، غبطه می خورم:یک عمر زمزمه هایش شنونده دارد
...

جمعه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۴

امروز اگه ننویسم،مجبورم بات حرف بزنم.اما از چی؟خاطره ای ندارم!
تنها چیزی که تو ذهنمه،یه نگاه مطمئن و محکمه که توی یک نظر ،قلبمو فشرد،مچاله کرد،چلوند و اشکشو درآورد وبعد…تنهای تننها…رهاش کرد.
تو مطمئنا نمیدونی کدوم نگاهتو می گم.همونی که توی لحظه تردید من_ بین رفتن و موندن_بالای کوه –توی برفا-با یه قدرت عجیبی به من گفت: برو! و من بی هیچ شکی رفتم.

از این به بعد باید به بقیه ماجرا هم فکر کنم.اینکه تو یه جا وای می ایستی! اون مردد نگات می کنه و تردید توی چشاش برق می زنه.و تو با همون قدرت عجیب توی نگاهت – فقط با یک نظر بهش که اطمینان خاطر می دی که: بمون!
و بقیه داستان…
همون ماجرای همیشگی تکراری و دردناک توی قصه ها…
یه حجم عظیم برف دست نخورده.. جای پای دو نفر و …
نظاره من…
صبر کنید،یه اشتباهی تو نمایش نامه شده…
قرار بود من برم و شما بمونید..
اگه اینجوری پیش بره تا نیم ساعت دیگه،جای پایی هم نمی مونه!
من دیگه جایی رو ندارم نگاه کنم…
و حتی کسی رو
که بهم بگه: تنها! بمون یا برو!
الهی!نگاه اطمینان بخشی !همدردی!
من زانوهام سست شدن

سه‌شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۴

من سحر نمي‌دانم .

من فقط روحم را كه بزرگ و سنگين بود،گستراندم.

گفتي زمستان شده اي

و من

روحم را كه بزرگ و سنگين بود،

مثل چادري روي تو كشيدم

و

ذكر عشق خواندم

تا تو داغ شدي.

من سحر نمي‌دانم.

روح من با تنفس تو مي‌تپيد

و تو ديگر

نفس نكشيدي.

و روح من ايستاد.

گفتم نكند تو را كشته باشم؟

پس روحم را از تو برچيدم

اما تو نبودي.

غيب شده بودي!!

گفتم كه سحر نمي‌دانم..

شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴

هيچم بهت فكر نمي‌كنم.هيچم برام اهميت نداره كه الان در چه حالي هستي و سرت با كي گرمه.مگه مهمه كه كيو سر كار گذاشتي و داري به هنرمندي خودت هرهر مي‌خندي؟مگه مهمه كه واسه كي داري چه شعري رو زمزمه مي‌كني و موقع جواب دادن اون، سكوت طولاني‌اي به نشونه عميقا درك كردن اون، از خودت ساطع مي ‌كني؟اصلا وقتي تو يه آدمي گيجتر از خودمي كه بدتر از من نمي‌دوني چي از خودت، قلبت، فكرت و عشقت مي‌خواي و سرگردوني داره ديوونه ات مي‌كنه،‌ به من چه كه حالت اينقدر بده؟چرا شب و روزمو با فكر به تو پر كنم؟چرا قيافه ناراحتت مدتها تو ذهنم بمونه و اينقدر از در و ديوار اتاقم بالا بره؟ اصلا حوصله داريا....

توام يكي مث بقيه!گيرم يه كم عاطفي تر!

راه ميري.غذا مي‌خوري.حرف مي‌زني.كتاب مي‌خوني.بحث مي‌كني.با دوستات مي‌گردي و حال مي‌كني،عاشق مي‌شي و غصه مي‌خوري.بعدش از پا در ميآي و با زمين و زمان بد مي‌شي.بعضي وقتا دلت مي‌خواد مهم جلوه كني و جلوه هم مي‌كني....يه وقتايي دلت مي‌گيره و مي‌زني زير آواز.يه وقتايي فال حافظ مي‌گيري و وقتي ديدي يوسف گمگشته نيومد ، مي‌ري تو لك..

درست مث بقيه!مث خيلي از دور و بريهام!تازه با اين تفاوت كه بقيه يه كم منو ميبينن و بهم توجه دارن،اما تو نه!يه وقتايي با خودم فكر مي‌كنم چطور مي‌توني با اين مهارت منو ناديده بگيري؟ اين قدر تو اين كار حرفه اي شدي كه يه وقتايي شك مي‌كنم.نكنه از قصد منو نمي‌بي‌ني؟نه ، كاش شكم درست نباشه.با اينكه فكر بهش ته دلمو از شادي مي‌لرزونه،ولي هميشه ترجيح مي‌دم تو همو آدم سابق باشي و منو هم مث بقيه ببيني.ترجيح مي‌دم فكر نكنم كه داره-تازه- يه جرقه هايي مي‌خوره!ترجيح مي‌دم بازي، همون بازي قديمي من باقي بمونه و تو همون تماشاچي هميشگي: بي تفاوت.مهربان وفقط بيننده!

كجايي؟گوش كن!من از ترس دارم قالب تهي مي‌كنم.تحملشو ندارم.بذار همون مورچه قديمي باقي بمونم.ماجرا فرقي نكرده.منم يكي مث بقيه!گيرم يه كم عاشقتر!

راه ميرم.غذا مي‌خورم.حرف مي‌زنم.كتاب مي‌خونم.بحث مي‌كنم. با دوستام مي‌گردم و حال مي‌كنم،عاشق مي‌شم و غصه مي‌خورم.بعدش از پا در ميآم و با زمين و زمان بد مي‌شم.بعضي وقتا دلم مي‌خواد مهم جلوه كنم و جلوه هم مي‌كنم....يه وقتايي دلم مي‌گيره و مي‌زنم زير آواز.يه وقتايي فال حافظ مي‌گيرم و وقتي ديدم يوسف گمگشته نيومد ، مي‌رم تو لك..

جمله هام يه كم تكراري شد نه؟نگران نشو!هيچ چيز مهمي نيست.يحتمل دليلش شباهت ما به بقيه آدما است.نه هيچ چيز غير عادي اي وجود نداره.همه چيز به بهترين شكل،سر جاي خودشه، غير از خيال من!

فقط اونه كه توي هر چيزي دنبال يه نشونه،يه بهونه،يه تمايز واسه ”تو“ بودن تو و واسه ”من” بودن من مي‌گرده.واي كه اين خيال من داره زيادي پاشو دراز مي‌كنه.هر چي بهش مي‌گم: بابا!همه چيز عين سابقه!خونه همون خونه قديمي!اتاقم همون مخفيگاه زمان بچگي!كتابا،همون دنياهاي پر از عشقهاي جذاب هميشگي!نوارا، زمزمه هاي همراه گريه هاي شبانه!دوستا،همون همراهاي چند ساله(گيرم توام يكي از اونا)

من،همون آدم‏ ِ ....

....

...

نه!اين ديگه كيه؟نمي‌شناسمش!

كمك!فهميدم.تغيير،ناگهانيه!من دارم خازن وار در برابر اين جريان مقاومت نشون مي‌دم!

یکشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۴

تازه تونستم خودمو راضي كنم كه يه كم درد و يه اپسيلون نااميدي، اگه براي مدت كمي توي زندگي آدم بياد و چشم و دلشو پر پر كنه،اتفاق مهمي نيفتاده!لازم نيست پيش دكتر يا روانكاو بري و از بحرانهاي روحيت واسش بگي و اونم واست يه نسخه بي‌خيالي و ايمان و اميدواري بپيچه وبعد تو هم به آغوش خانواده بازگردي:)

حالا اين احساس كي بهم دست داد؟ از وقتي كه ديدم يه موجود عجيب از تو ششهام دستهاشو باز كرده و قفسه سينه امو به سمت بيرون فشار مي‌ده!پاهاشم وا كرده و داره اين قدر زور مي‌زنه كه تا گوشهاش سرخ شده.انگار جاش تنگ باشه و بخواد قفسه سينه منو باز تر كنه .نفسم بالا نمي اومد.اولش محلش نذاشتم .گفتم اينقدر چيزاي خوب تو زندگيم هست كه فكر كردن به اين موجود عجيب،فقط الكي!!!!غصه دارم مي‌كنه!!! ولي روز به روز فشارش بيشتر و بيشتر شد.ديگه حس مي‌كردم دست راستشو دراز كرده و تا توي گلوم آوورده بالا.هي خودشو مي‌كشه بالا كه تا مي‌تونه دستش بالاتر بياد.هر چي زدم از خونه بيرون،نفس عميق كشيدم،بلكه اكسيژنها قلقلكش بدن و بره پايين،نشد كه نشد.

هر چي موسيقي گوش دادم تا فراموشش كنم،انگار تازه خوشش اومده باشه و حرف دلشو زده باشن،شروع مي‌كرد به دست وپا زدن.با هر آهنگي ـ چه شاد،چه غمگين ـ مي‌رقصيد.

ـ يه همچين موجودي چرا بايد سر از اونجا در بياره؟

تصميم گرفتم لجبازي رو كنار بذارم و يه كم بهش فكر كنم تا شايد يه چاره اي واسش پيدا كنم.بالاخره اونم يه موجودي بود ،مث بقيه!ـ چطور واسه همه نسخه تجويز مي‌كني؟ اينكه از همه بت نزديكتره!

فكر كردم چي كارش كنم كه از اين وضع هم اون خلاص بشه و هم من.گفتم يه جوري بش بفهمونم كه بايد خودشو باريك كنه ،نه اينكه هي دست و پاشو از هم بازتر كنه! قفسه سينه من از اين بزرگتر نمي‌شد! انتظار بيجايي بود.بايد خودشو به يه محيط ديگه مي‌رسوند.زبونشو بلد نبودم.رفتم از خونه بيرون كه اگه باهاش بلند بلند حرف زدم،همه نگن : فقط مونده بود اين ديوونه بشه!!!

راه مي‌رفتم و زمزمه مي‌كردم.نمي‌شنيد. خودشو باد مي‌كرد.رفتم كنار يه اتوبان!اونجا گرچه كلي آدم هست،ولي هيشكي نميشنودت!

بلند تر حرف زدم.بهش راه حل امو گفتم .انگار داري با ديوار حرف مي‌زني.صدامو بالاتر بردم.واسش كلي بيانيه صادر كردم.حتي عصباني شدم و بش گفتم كه زندگي منو مختل كردي.گفتم واسه خودتم بهتره.از اونجا بيا بيرون!انگار نه انگار!!!

نمي‌فهميد.يا لج مي‌كرد.تازه خودشو مث يه غده سرطاني تو تمام مجراي تنفسيم پخش كرده بود.گير يه بد قلقتر از خودم افتاده بودم.!!!داشتم خفه مي‌شدم.تمام توانمو جمع كردم واز عميقترين نقطه دلم فرياد زدم.

حس كردم موجود عجيب،انگار روي فنر رفته باشه،به بالا جهيد. تبديل شد به يه انرژي فوق العاده.مي‌خواست از سرم بزنه بيرون!حس كردم

داره تيكه تيكه مي‌شه.يه تيكه اش از دستام زد بيرون.دستام يخ يخ شد.كاش يكي مي‌گرفتشون .يه تيكه اش رفت توي پاهام.طاقت نياووردمو نشستم.يه تيكه اش با صداي عجيبي توي گلوم شكست و خودشو به بيرون پرت كرد.هيچ وقت همچين صدايي ازم ساطع نشده بود.يه تيكه ديگه ‌اش مونده بود و سرگردون توي سينه ام مي‌گشت تا از يه جا خودشو نجات بده.خسته بودم شديد.سرمو به ديواره بتوني كنار اتوبان تكيه دادم.تيكه آخر آب شد و از چشمام فواره زد.

شبي بود و بهاري ، در من آويخت

چه آتش ها ، چه آتش ها برانگيخت

فرو خواندم به گوشش قصه ي خويش

چو باران بهاري اشك مي ريخت

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۴

آرزوها؟

ـ خود را مي‌بازند!

در هماهنگي بي‌رحم هزاران در!

- بسته؟

- آري، پيوسته بسته،بسته!

خسته خواهي شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اصلا چند وقته همه چيو با هم اشتباه گرفتم.يه چيزي رو عزيز مي‌كنم بهش مي‌گم دوستي.يه چيزي رو خنجر مي ‌كنم بهش مي‌گم درد.يه چيزي رو بالا مي‌برم بهش مي‌گم عشق.يه چيزي رو كهنه مي‌كنم بهش مي ‌گم خاطره.اصلا فكر كنم معيارهامو بايد بدم حلاجي.خوب بزننش.هواش كنن.بعد كه اومد زمين خوب نگاش كنم.يه ملافه روش بكشم و همش بشه بالشم.

اون وقت آروم سرمو بذارم روش و ساعتها بخوابم.بيهوده بيهوده.حالا فعلا مشكلم اينه كه نميدونم كدوم پنبه به درد كدوم بالش مي‌خوره.نشستم وسط يه عالمه پنبه و مي‌گم:منو ببينين!توي سفيدي دارم غلت مي‌زنم.اما سفيديا همش خورده.همش پخشه.از جنساي مختلفه.فكرشو بكن :با اينهمه پنبه،نميتوني يه بالش درست كني و رو پشت بوم خونت آروم آروم بخوابي.شايد يه شونه محكم بتونه جاي بالشمو بگيره.

گفتند يافت مي‌نشود جسته ايم ما

گفت آنكه يافت مي‌نشود آنم آرزوست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اكنون،كوهها در فاصله سردند..

دست در كوچه و در بستر،حضور مانوس تو را مي‌جويد

و به ره انديشيدن،ياس را رج مي‌زند

بي‌نجواي انگشتانت فقط

ـ و جهان از هر سلامي خالي‌است.

شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۴

ديروز يه افطار كوچولو ،گريه كردم.دلم بدجوري گرفته بود.كلا از روز قبلش كه 5 شنبه باشه، يه كم حال و هوات مغزمو قلقلك مي داد،ولي ديروز به اوج خودش رسيد.دروغ نگم زيادم در برابرش مقاومتي نكردم.شايد كارم درست نبود،شايد آدم بايد تو همين مواقع روزه اشو حفظ كنه.ولي من نتونستم.

شايدم تقصير اين كتاب لعنتي بود. عجب كتابي بود: روياي تبت. بايد زن باشي تا با هر جمله از اين كتاب اشكات سرازير شه. اصلا نمي دونم نويسنده اين كتاب چند بار تو اين دنيا زن به دنيا اومده كه تو هر كتابش پيچيدگيهاي روحي يه جور زن رو با ظرافت كامل شكل مي‌ده.خيلي برام آدم جالبي شده.همه چيو اونجوري كه من دوست دارم مي‌گه، نه اونجوري كه همه دوست دارن.كتاب پرنده من اش هم يه شاهكار واقعي بود.از نظر ادبي اون بي‌نظير بود و از نظر موضوع ،اين يكي.خلاصه ديروز توي صفحه صفحه كتاب چيزايي ميخوندم كه از شدت عصبانيت(از زيبا تصوير كردن اون) پا مي‌شدم و تو اتاقم راه مي‌رفتم،مث اون وقتايي كه تو يه چيزي مي‌خوندي و من ديگه نمي‌تونستم بشينم.
رفتم توي حياط.درخت توت پر شده بود. به يادت دستم رو تا جايي كه دراز مي‌شد بالا بردم و بالا بردم و از بالاترين جايي كه دستم بهش مي‌رسيد، 3 تا توت چيدم و خوردم. خيلي شيرين نبود،مث ياد تو.

بهاري بودي اي يــــاد تو را با جان ما پيونــد/

بهار از باغ ما رفته است،ما افسانه مي‌گوييم...

*********************************

به همان سادگي كه كلاغ سالخورده

با نخستين سوت قطار،

سقف واگن متروك را ترك مي‌كند،


دل


ديگر

در جاي خود نيست.

به همين سادگي..

×××××××××××××××


ساده است نوازش سگي ولگرد

شاهد آن بودن كه چگونه زير غلطكي مي‌رود

و گفتن كه:

ـسگ من نبود.

ساده است ستايش گلي،

چيدنش،

و از ياد بردن كه :

گلدان را آب بايد داد...

زيستن سخت ساده است

و پيچيده نيز هم....


همه ساده است جز ..بگذريم


آن لحظه

در آن لحظه كه من از پنجره بيرون نگا كردم

كلاغي روي بام خانه ي همسايه ي ما بود

و بر چيزي ، نمي‌دانم چه ، شايد تكه استخواني

دمادم تق و تق منقار مي زد باز

و نزديكش كلاغي روي آنتن قار مي زد باز

نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بخيل است

و تنها مي خورد هر كس كه دارد

در آن لحظه از آن آنتن چه امواجي گذر مي كرد

كه در آن موجها شايد يكي نطقي در اين معني كه شيرين است غم

شيرين تر از شهد و شكر مي كرد

نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا عجيب است

شلوغ است

دروغ است و غريب است

و در آن موجها شايد در آن لحظه جواني هم

براي دوستداران صداي پير مردي تار مي زد باز

نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا پر است از ساز و از آواز

و بسياري صداهايي كه دارد تار وپودي گرم

و نرم

و بسياري كه بي شرم

در آن لحظه گمان كردم يكي هم داشت خود را دار مي زد باز

نمي دانم چرا شايد براي آنكه اين دنيا كشنده ست

دد است

درنده است

بد است

زننده ست

و بيش از اين همه اسباب خنده ست

در آن لحظه يكي ميوه فروش دوره گرد بد صدا هم

دمادم ميوه ي پوسيده اش را جار مي زد باز

نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بزرگ است

و دور است

و كور است

در آن لحظه كه مي پژمرد و مي رفت

و لختي عمر جاويدان هستي را

بغارت با شتابي آشنا مي برد و مي رفت

در آن پرشور لحظه

دل من با چه اصراري تو را خواست

و مي دانم چرا خواست

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست

اگر باشي تو با من ، خوب و جاويدان و زيباست

م.اخوان ثالث

یکشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۴

تا امروز حدود دو هفته اي مي‌شه كه روزه من شروع شده!”روزه ي مال خودم نبودن“

ديگه بسه! هر كاري خواستي، كردي.خواستي خوش باشي،بودي. خواستي عاشق نشي،نشدي.خواستي دوستت داشته باشند،داشتند.خواستي مثلا عاقل باشي،بودي.خواستي عاشق شي،شدي.خواستي دلتو بزرگ كني،كردي.خواستي به دلت رفتار كني،كردي.خواستي با سختيا خودتو محك بزني،زدي.خواستي به خودت ثابت كني كه مي‌توني،ثابت شد بت.خواستي فكر و ذكرت دلت باشه و راه اومدن باهاش،بودي.خواستي غم بخوري و خودتو داغون كني،كردي.خواستي به همه بگي كه حرف اول و همه جا ”دل“ مي‌زنه،گفتي.

حالا ديگه بسه!روزه شروع شد.از حالا به بعد،همه چيز از پيش تعيين شده است.

اصلا نمي دونم اگه اون خواب عجيب و غريبو نمي ديدم،تا كجا مي خواستم پيش برم؟وقتي بيدار شدم تمام بدنم مي لرزيد.از فكر بهش مي‌ترسيدم.تا دو روز بعد از اون گيج بودم.بعد از اون فكر كردم، حالا همينه كه هست. بالا سري، تو رو نمي‌پذيره.تو لايقش نيستي.فكرت بيماره . روحت آلوده است.غير از خودت به هيشكي فكر نمي كني.

اما حالا مي‌خواي چي كاركني؟نمي خواي يه قدم ورداري؟مي خواي به همين راحتي اين فرصت عجيبو از دست بدي؟اون تو رو نمي‌پذيره و تو هم سر مي سپاري؟ مگه الكيه؟شايد اصلا داره تو رو به مبارزه مي‌طلبه.مبارزه! با خودم!ببينم حريف دلم مي شم يا نه؟ببينم مي تونم از چيزايي كه روز و شب فكر منو اشغال كرده دست بكشم يا نه.روزه‌ي فكر؟خيلي سخته نه؟ روزه ي چيزاي ديگه راحت‌تره.اينكه نخوري،حرف نزني، نخوابي،ننويسي،دروغ نگي.اينا راحتترن تا اينكه بخواي به يكي كه روزاي خوشتو با فكر به اون سپري كردي،فكرنكني و همش ذهنتو به چيزايي كه به نظرت درست تره،معطوف كني.

دروازه خانه را بسته بودم و چفت در را!

اي عزيز،از كدامين در آمده اي

تا به روياي من اندر شوي؟

يهو ياد اين شعر هم افتادم،گرچه هيچ مناسبتي نداره ولي مي‌نويسمش:

بتاب اي روياي من!

بر گياه و بر سنگ

كه اينك معراج تورا

آراسته ام من...

حالا دو هفته است كه شروع شده .تو اين مدت دو سه بار خاطرات عجيب و غريب با تو بودن اومد و من پسشون زدم.باور كن خيلي سخته.با زندگيم عجين شده بودي.بهت هم يه بار گفتم ”دوست تنهايياي من بودي“عين دوست خيالي الفي اتكينز.همه حرفام با تو بود.همه درد دلهام.همه گلايه هام از اين و اون....

دل؟بسشه.ديگه زيادي بهت فكر كرده.فكر به تو از اين به بعد جزو غذاهاي ممنوعه روزه منه.مگه نه اينكه بايد روزه واسه چيزاي سخت باشه؟سخت تر از فكرنكردن به تو هم مگه كاري وجود داره؟

يا حق!

خدا را رحمي اي منعم كه درويش سر كويت

دري ديگر نمي داند، رهي ديگر نمي‌گيـــــرد

سه‌شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۴

همه چي يه بازيه.يه بازي يه نفره.مث جشن تولد تو شب يلدا.خودمم و خودم. يارم خودم. حريف،خودم. رقيب خودم. برنده خودم. بازنده خودم.

تو اين بازي بيشتر وقتا گلم آفسايده.يا داور به نفع ميگيره.بايد اين بازي رو هر جور شده ببرم.حتي اگه به قيمت شكست دادن خودم باشه.

فقط مشكل اينه كه بعضي وقتا يادم ميره كه حواسم به بازي باشه. حواسم پرت ميشه به تماشاچيا. به همشونم نه. فقط به يكي شون. به هموني كه اومده تا مغلوب شدنمو ببينه. يا شايدم پيروزيمو. بعضي وقتا فقط بازي مي كنم بلكه صداي تشويقاشو از بين بقيه تشخيص بدم. بعضي وقتا اونقدر گيجم مي‌كنه كه نمي‌فهمم طرفدار تيم منه يا تيم حريف. كاش اگه مي خواد طرفدار حريف باشه، بياد تو زمين و بازي كنه.

حريف مي طلبيم !!!نه اون حريف تو نيست.اون فقط يه تماشاچيه.يه تماشاچي بي طرف. شايد اومده بازيو ببينه تا يه چيزايي واسه بازي خودش دستگيرش بشه. كاش بازي اون يه نفره نباشه. كاش تو زمين مصدوم نشه. كاش گلشو آفسايد اعلام نكنن. كاش حريفش واقعا حريف باشه.كاش از بازيش لذت ببره. كاش انگيزشو راحت از دست نده. فقط اين موضوعه كه نگرانم مي‌كنه.

به هر حال بايد حواسمو جمع كنم.اين بازي يه فيناله!

تماشاچي! خوب نگام كن!4 تا گل عقبم. داره برف شديدي مياد.تمام بدنم يخه. حريف خيلي قدره. داره از پا درم مياره. صداي تماشاچيا رو مي‌شنوم كه دارن هوم مي‌كنن.ديگه نمي تونم.نمي دونم اينهمه تماشاچي كجا بودن؟ من فقط تورو واسه بازيم دعوت كرده بودم.گفتم بياي تا شايد نظرت راجع بهم عوض بشه.تا ديگه فكر نكني كه حريفتم.مي دونم حريفاي خودتو داري. گفتم بياي تا ببيني خودمم و خودم و يه بازي باخته و ....

...و يه برف حسابي كه داره تمام زمينو سفيدپوش مي‌كنه.

ديگه به بازي فكر نمي كنم.وسط زمين دراز مي‌كشم و سعي مي‌كنم كه چشمامو باز نگه دارم.نمي دونم اشكه يا برف كه صورتمو خيس كرده؟؟؟ سعي مي‌كنم از روي گرمي و سردي قطرات مرطوب حدس بزنم كه كدومشونه؟؟؟ داغه. داغ داغ داغ. اما نه. روش خنكه و يخ!

سعي مي‌كنم به هيچي فكر نكنم.حتي به اينكه تو هنوز تو تماشاچيا نشستي يا از ديوونه بازياي من خسته شدي و رفتي.

شكوهي در جانم تنوره مي‌كشد، گويي از پاكترين هواي كوهستاني!

لبالب قدحي سركشيده ام.

در فرصت ميان ستاره ها شلنگ انداز رقصي مي‌كنم!

ـديوانه!!! به تماشاي من بيـــــــــــــــــــــــــــــا!!