امروز موقع خونه تكوني چشمم به نواراي قديميم افتاد. كاش حوصله ميكردم و دوباره همشونو يه سري گوش ميدادم. ولي نمي دونم چرا تازگيا از ياد آوري گذشته ها دلم ميگيره.اين سالا نه اينكه دل تنگ نبوده باشم ولي مدل دل تنگيم فرق داره. خلاصه يه جايي گذاشتمشون كه فعلا سر دست نباشن. حالا آينده برام مهمتره از گذشته.(فعلا خودمونو گول ميزنيم تا بعد)
دلم يه عالمه كتاب خوب ميخواد. اين كتاب خشم و هياهو هم كه آخر شاهكاره ! نمي دونم اين نويسنده چه طوري تونسته اينهمه پيچيدگي رو يه جا تو يه كتاب جمع كنه؟به هر حال من دو فصلشو خوندم و بقيشو گذاشتم واسه يه موقع حال بهتريم....از اينكه كتابو جلو مي رفتم و منظور نويسنده رو با اونهمه زحمتي كه كشيده بود و نوبل تو رگ زده بود، نمي فهميدم احساس شرمندگي ميكردم. هر صفحه رو كه جلو مي رفتم فاكنر(نويسنده شاهكار نويس) رو جلوم مجسم مي كردم كه نشسته و داره خودشو بالا و پايين مي زنه و موهاشو مي كنه : كه بابا اين يعني ... سرسري رد نشو !
اينقدر اين حس اذيتم كرد كه رفتم سراغ يه سري نقد درباره آثار فاكنر و يه سري مقاله در مورد خشم و هياهو. بگذريم كه صد رحمت به خود كتاب و گلي به جمال خود ويليام! به هر حال يه نتيجه ناراحت كننده ارمغان اين مطالعات من بود: كه با اين طرز تفكر داوران نوبل بايد گرفتن اين يه جايزه رو بي خيال شم
آيا به خاطرت مانده ، آنچه خاك پشت پاي تو را در درگاه باز نگشتن گل كرد، آب سرد كاسه سفال بود يا شورابه نگاهي نگران؟
۱ نظر:
منم فعلا تو "صد سال تنهايي" گير كردم. با اين حافظه توپم! البته خوندن اين كتاب رو به تمام كساني كه الزيمر زودرس گرفتهاند توصيه ميكنم!!!
ارسال یک نظر