چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
....
بیا زندگی را بدزدیم آنوقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
می خواستم این رو بذارم واسه متن کارت عروسی مون
ولی مامان بهش برخورد
گفت مگه شما ها بی کس و کارید که همش از تنهایی بنویسین
خلاصه این شد که شعر زیر رو انتخاب کردیم
عشق طرح ساده لبخند ماست
معنی لبخند ما پیوند ماست

عشق را با دست های مهربان
هر که قسمت می کند مانند ماست
عشق یعنی اینکه ما باور کنیم
یک دل دیگر ارادتمند ماست
دوستی همسایه نزدیک ما
مهربانی نیز خویشاوند ماست
دست خوبت را به دست من بده
دستهای ما پل پیوند ماست

دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۵

دیشب فکر می کردم

:

به محض اینکه آدما،به این موضوع پی ببرند که خوشبختی یه واژه نسبی است،95 درصد مردم کره زمین احساس خوشبختی می کنن

چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۵

امروز صبح که می اومدم سر کار،تو رادیوی ماشین این شعرو شنیدم که با حال و هوای بارون صبح اساسی جور در می اومد:تقدیم به پاییز عزیز
آسمانش را گرفته تنگ درآغوش

ابر با آن پوستين سرد نمناکش
باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران
سرودش، باد

جامه اش شولای عريانی ست

ور جز اينش جامه ای بايد

بافته بس شعله زر تارپودش باد

گو برويد يا نرويد هرچه در هر جا که خواهد يا نمي خواهد

باغبان و رهگذاری نيست
باغ نوميدان

چشم در راه بهاری نيست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور برويش برگ لبخندی نمی رويد؛

باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟

داستان از ميوه های سر به گردون سای اينک خفته در تابوت پست خاک میگويد
باغ بی برگی

خنده اش خونيست اشک آميز

جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد درآن

پادشاه فصل ها
پاييز
م.امید عزیز.یادش فرخنده باد

یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵

داخلی. سحر. هال

دختر با چشمانی مرطوب ولبخند معصومانه به جوان می نگرد. دست استاد جوان وارد قاب می شود و فنجان چای را جلوی دختر می گذارد. استاد جوان روبروی دختر می نشيند و نگاه پر مهرش را به او می اندازد.

دختر:[فنجان چای را بر می دارد و مزه مزه می کند] به نظر تو من اشتباه نکردم؟

استاد: هنوز نصف قرارت مونده ..... به همين زودی جا زدی؟

دختر: نه. جا نزدم. اول فکر کردم شايد اتفاقی براش افتاده ، بعد گفتم شايد خبر بده ..... . ولی حالا فکر می کنم ايراد از منه..... گدايی همه جورش بده ، گدايی عشق که از همش بدتره ..... وقتی فکر می کنم می بينم به همه چی پشت پا زدم و زندگی مو گذاشتم سر يه قراری که ... تو می گی من سبک شدم؟

استاد:[خارج از تصوير] خب ، عشق آدمو سبک می کنه ، ولی سبک نمی کنه....

دختر:[با آميزه ای از تعجب و لبخند] نمی فهمم چی می گی .....

حالا چهره جوان را می بينيم که می کوشد حرف هايش را شمرده تر و دقيق تر بزند. اما حس مشتاقانه و اطمينان بخشی در صدايش هست که تا به حال نبوده است. از لحظه ای که استاد شروع به صحبت می کند ، دوربين نيز حرکت آرام و سيال خود را شروع می کند و به آرامی به چهره دختر می رسد که انگار در حال درک کلام اوست. حرکت دوربين طوری است که انگار وظيفه انتقال کلام استاد جوان را به دختر بر عهده دارد . بنابراين کارش را در يک نمای بدون قطع، به شکلی تدريجی و مداوم انجام می دهد.

استاد:ببين... عشق باعث شده که تو يه سال بابت يه کلمه حرف صبر کنی و وقتش که شد به همه چی پشت پا بزنی و بيای اينجا. فقط آدمی که عشق سبکش کرده باشه می تونه به همچين کاری بکنه. ولی وقتی می گی سبک شدی ، منظورت اينه که خودت رو پايين آوردی، حتی اگه اون هيچوقت نياد عشقش ، کاری کرده که تو پر در بياری و کارايی بکنی که فکرش رو هم نمی کردی. اگه منظورت از سبک شدن بالا رفتنه ، سبک شدی. ولی اگه منظورت کوچيک شدنه ، عاشق هر چی کوچيک تر بشه بالاتر می ره. ·

دوربين به چهره شاداب و آرام دختر می رسد ، که چشم هايش هم از لذت می درخشند.

دختر: فکر نمی کنی همه اين حرف ها تو ادبيات اينقدر قشنگه؟ زندگی با ادبيات فرق داره ......

استاد:همه اين حرف ها واسه اينه که زندگی يه خُرده شبيه ادبيات بشه.....

(از نمایشنامه شبهای روشن- فئودور داستایوفسکی)

با تشکر از فیل جون که زحمت آپدیت رو تقبل میکنه!!!!!!

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

یوسف تو اگر شوی زلیخا نشوم

مجنون هم اگر شوی تو، لیلا نشوم

یکبار تو یکبار فقط آدم شو

نامردم اگر دوباره حوا نشوم

(الهه قنبری تبار)

یک ذره زگفته تو درهم نشوم

دریایم و در کاسه فراهم نشوم

صد بار اگر تو نیز حوا باشی

من ترکم و یکبار هم آدم نشوم

(امیر علی مصدق)

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵

فکر نمی کنم تو این هوای معرکه چیزی غیر ازگوش دادن به پری خوانی خسرو شکیبایی مزه بده
....

در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است

دل من، که به اندازه یک عشق است

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه ما کاشته ای

و به آواز قناریها که به اندازه یک پنجره می خواند
...

یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵

اینقدر دنبال خونه گشتن و پیدا نکردن واسمون عادت شده که نمی دونم اگه پیدا شد،عصرهای خالی مون رو چی کار کنیم؟
نیست که کاری نداریم اصلا..مامان می گه بی خیال تر از شما دوتا تا حالا ندیدم و نشنیدم





الف ب ی همسر داری



نگوییم: این کار تو اشتباه بود.چون تا جان در بدن دارد، آنرا ادامه می دهد

بگوییم: این کار تو منو به شدت ناراحت کرد.عمرا اگه تکرارش کنه
این روزها همش تو این فکرم که چه خوب که بیشتر از این حد اختیاری واسه زندگیم ندارم.چه خوب که به این نتیجه رسیدم که :بچه تو بشین وبذار بزرگترت واست تصمیم بگیره! بچه رو چه به این حرفا
...

اگه سرنوشت زندگیم دست خودم بود، به جرات می تونم بگم که تا یه گند حسابی بهش نمی زدم،عمرا سر جام نمی نشستم ،ولی حالا با خیال راحت( یه کم هم با شیطنت) می تونم هر چقدر می خوام از دیوار راست برم بالا!چون می دونم بزرگترم نمی ذاره بیفتم.چی کارش کنم؟ خیلی دوستم داره.بیشتر از خودم.آقا جان کجای این مسئله جبر و اختیار جای سئوال داشت؟

سه‌شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵



هنگام، هنگامه سفر بود


من در جنوب، نقش جنون ديدم

آميزه هايی ز آتش و خون ديدم

و ميل به جنايت

و ميل به جنايت، تنها
در جان جانيان خطرناك نيست

از چشم من زبانه كشيد آتش
اين خشم شعله ور

هنگامه سفر

گهواره فلزي دريايي
مي بردم آن زمان
تا ساحل جزيره آغشته با جنون
آنجا براي من
پنداشتي جزيره ممنوع بوده است
نه نامسكون
در آن جزيره كه در آنجا
شايد كه سيب سرخ هشيواري ست
گويا كه گاه گاه
فرصت بيداري ست
ديدم كه آن جزيره
آبشخور شگرف هيولاي آهني ست

آن شب

من مست مست بودم
و ميل به جنايت
در عمق جان مضطربم شعله مي كشيد
اي كاش كور بودم
ديدم شگرف هيولاها
درياي پاك را
آلوده مي كنند
گهواره فلزي دريا ها
مي برد اين مسافر غمگين خسته را

هنگام بازگشت

آنك جزيره بي من
تنهاست
اينك در انحصار هيولاهاست
اي كاش
گهواره گور مي شد
آنجا طنين خنده و پچ پچ
بود
مي سوخت جان خسته اين عاشق
اين حسود
ديدم نهنگ را
كامش گشوده
طعمه طلب كن
گهواره فلزي ما را تعقيب مي كند
گفتم
در كام اين نهنگ

شايد كه ايمني ست
آيا
اين ترس،ترس ذاتي من بود
كه آن نهنگ گرسنه دريا
از لقمه لذيذ تنم
بي نصيب ماند ؟
مي سوختم
در شعله هاي خشم خروشان خويشتن
دلاله محبت

عفريته پليد به پيري نشسته مي دانست
در من توان نماند و شكيبايي
مي برد ديو را
تا حجله گاه پاك اهورایی
آه
اي جانيان لحظه عصيان
رفاقتي

در من نمانده است نه صبري نه طاقتي
**********************
ديدم كه ديو بود و فرشته
كز حجله شكسته قانون برون شدند
اينك نه جلوه اي ز اهورا
اهريمنند هر دو
عفريته پليد به پيري نشسته
مي خنديد
من مي گريستم
ديدم پرنده را كه ز ساحل پريده بود
دريا تمام شد
آغاز خشكسالي خشكي رسيده بود
در من جنوب
ياد آور جنون و جهالت
ياد آور شكوفه هشياري ست
من با بطالت پدرم
هرگز

بيعت نمي كنم

دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵


صدای تیشه آمد

گفت شیرین،

(کنار ماهتابی ها به مهتاب)

-صدای تیشه آمد!
ماه تابید
*********

صدای تیشه فرهاد آمد
گفت شیرین
(کنار لاله ها با لاله لال)

-صدای تیشه آمد!
لاله نالید
**********

صدا از تیشه فرهاد افتاد
صدای گریه شیرین:
میان باغ تنهایی هزاران لاله از باران فرو می ریخت
...
این شعر رو برای جاده خاکی عزیز اجالتا نوشتم تا سر فرصت کلی درباره شیرین و فرهاد بنویسم
....

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۵

جان من سنگدلی،دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است



چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است


رفتن اولاست ز کوی تو،ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است


تو نه آنی که غم_عاشق_زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک،گذارت باشد


*******************************


از سر کوی_تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب_جگر خواهم رفت


تا نظر می‌کنی از پیش_نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت


نه که این بار چو هر بار_دگر خواهم رفت
نیست بازآمدنم باز،اگر خواهم رفت


از جفای_تو من_زار چو رفتم ، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم


یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۵

آی از خانه زخم و گریه
غربت بغض گشا را عشق است
...

جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۵

از گوشه سمت راست کاغذ شروع کردم.نوشتم: مدتی است که می نویسم اما نوشته هایم پایانی ندارد.پراکنده می نویسم. از هر دری سخنی.جمله های بی ربط پشت هم ردیف می شوند.
********


آن شب در خیابان- من- بی خبر از همه جا- خسته- نشانه ها –
********
آن روز در کوهها – نگاهها – زمزمه ها –نشانه ها-
********
امروز در اتاقم – تلفن به دست- می شنوم- آوای بی ریای سرشار از عشق را- گوشم با اوست(حواسم نه) جلوی دهنی گوشی را می گیرم- از میان بغض و گریه نفسی تازه می کنم- چشمانم را می فشارم ادامه می دهم:- خوب عزیزم!می گفتی


فرار می کنم...از دروغ بیزارم

********


شب- پشت بام خانه-اتوبان نیاوران- فکر به زندگیم- فردایم- دیروزم(نه فردایم)..اما دیروز---حرفها- نشانه ها-نشانه ها. نه ممکن نیست-فردا و فردا- فقط فردا...راه می روم و دست و پا می کوبم بلکه از شر دیروزها رها شوم.

********

پارک- با دوستانم- آنقدر شاد که گویی نه دیروزی و نه فردایی...سبک سبک-بی مهابا می خندم.شاد تر از همیشه-دوستانم به بی خیالیم غبطه می خورند

********


در راه برگشت-می خواهم تنها باشم- از این اتوبوس به اتوبوس دیگر.صحنه کلیشه ای تکیه دادن سر به شیشه اتوبوس و خیره به خیابان- باید در فکر خانه باشیم- برای زندگی مشترکمان تلفن: عزیزم کجایی؟دلم هزار راه رفت.بیا بریم یه جا قدم بزنیم.من: آره چه عالی!!!

********


کنار هم- دستانم را می فشارد- آنقدر که گرمی دستش، سردی انگشتانم را مغلوب می کند. تنها کسی است که هیچ یک از شکیات من در مورد دروغ و دغل دیگران شامل حال او نمی شود.یکسره است- خوب و بد- همین که هست. خود_ خودش. آرام می گوید و می پرسد: این را چه کنیم؟ تو چی فکر می کنی؟ خوب بگو! تو چه طوری راحتی؟یه چیزی بگو!بی وقفه می گویم- برنامه می ریزم- دقیق و بی اشکال- مو لای درزش نمی رود-با نگاه تحسینم می کند- هر آنچه بخواهم در این نگاهها می توانم یافت- یک عمر آرامش- همانچه که من نیاز دارم.اما همیشه به شکلهای دیگر جست و جویش کردم
طاقت نمی آورم.دستم را می کشم.چشم بر می گیرم.جلو جلو راه می روم-چرا تنهایم نمی گذارد؟ از خود_ بیخودم در برابر باخودی او حالم به هم می خورد.هیچ راهی ندارم- هیچ ماوایی غیر از او- دیوانه ام

********


عصر-در راه بازگشت- مدام سئوال می کند-حرفهای بی ربط می زنم-اصرار دارد که به درونم راه یابد- نمی خواهم- راه یافتنش ویرانی دارد- طاقت حتی کمی غصه اش را هم ندارم - بهانه می گیرم – فریاد می زنم – جا می خورد ولی با صبوری تمام: اگر آرام می شوی، فریاد بکش! خدایا!همه جوره با انعطافش راه را به رویم می بندد.این عذاب از همه بدتر است

********


جمله ها چرا تمام نمی شود؟چرا سمت و سویی ندارد؟پایانی برایش متصور نیستم غیر از

سردرگمی-بیخودی- دیوانگی

...

دفترم را پیش رویت می گذارم- برخی جمله ها را برایت می خوانم-می شنوی-آرام تر از همیشه-گاهی می فهمی ام و گاهی نه! دروغی ندارم که برایت بگویم-همانم که خودم- نگران دل شکستنت نیستم – دل آدم از کسی می شکند که می خواهدش...پس همه پراکندگیهایم را برایت می خوانم- نگران برداشتت در مورد خودم نیستم-هر چه باداباد! اینجا هیچ حاشیه ای، هیچ قانونی حسم را به خودش نمی گیرد.منم – دفترم – و تو

...

من :حالا با اینهمه جمله بی پایان چه کنم؟

قلم را از دستم می گیری و دفتر را جلو می کشی


"نقطه"



دفتر را با قلم به سویم می سرانی

...

حالا چه کنم؟ چه کاری دارم؟


بی وقفه شروع می کنم- از سر خط-


نقطه ات کار خودش را کرد، جان من!


حالا من سر خطم و برگ سفید بعدی دفتر پیش رویم


برنمی گردم به صفحات قبلی- از نقطه تو به بعد را دوره می کنم



و ما همچنان دوره می کنیم شب را


و روز را


هنوز را

...

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵

...
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار
كسي حس كرد من بي تو
تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
....


.....و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا
شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
......

یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۵

پر کن پیاله را


کاین آب آتشین

دیریست ره به حال خرابم نمی برد

این جامها که از پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد

...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

...

پر کن پیاله را

...