عشق را با دست های مهربان
چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵
عشق را با دست های مهربان
دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۵
چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۵
ابر با آن پوستين سرد نمناکش
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران
جامه اش شولای عريانی ست
ور جز اينش جامه ای بايد
بافته بس شعله زر تارپودش باد
گو برويد يا نرويد هرچه در هر جا که خواهد يا نمي خواهد
باغبان و رهگذاری نيست
چشم در راه بهاری نيست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور برويش برگ لبخندی نمی رويد؛
باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟
داستان از ميوه های سر به گردون سای اينک خفته در تابوت پست خاک میگويد
خنده اش خونيست اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد درآن
پادشاه فصل ها
یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵
داخلی. سحر. هال
دختر با چشمانی مرطوب ولبخند معصومانه به جوان می نگرد. دست استاد جوان وارد قاب می شود و فنجان چای را جلوی دختر می گذارد. استاد جوان روبروی دختر می نشيند و نگاه پر مهرش را به او می اندازد.
دختر:[فنجان چای را بر می دارد و مزه مزه می کند] به نظر تو من اشتباه نکردم؟
استاد: هنوز نصف قرارت مونده ..... به همين زودی جا زدی؟
دختر: نه. جا نزدم. اول فکر کردم شايد اتفاقی براش افتاده ، بعد گفتم شايد خبر بده ..... . ولی حالا فکر می کنم ايراد از منه..... گدايی همه جورش بده ، گدايی عشق که از همش بدتره ..... وقتی فکر می کنم می بينم به همه چی پشت پا زدم و زندگی مو گذاشتم سر يه قراری که ... تو می گی من سبک شدم؟
استاد:[خارج از تصوير] خب ، عشق آدمو سبک می کنه ، ولی سبک نمی کنه....
دختر:[با آميزه ای از تعجب و لبخند] نمی فهمم چی می گی .....
حالا چهره جوان را می بينيم که می کوشد حرف هايش را شمرده تر و دقيق تر بزند. اما حس مشتاقانه و اطمينان بخشی در صدايش هست که تا به حال نبوده است. از لحظه ای که استاد شروع به صحبت می کند ، دوربين نيز حرکت آرام و سيال خود را شروع می کند و به آرامی به چهره دختر می رسد که انگار در حال درک کلام اوست. حرکت دوربين طوری است که انگار وظيفه انتقال کلام استاد جوان را به دختر بر عهده دارد . بنابراين کارش را در يک نمای بدون قطع، به شکلی تدريجی و مداوم انجام می دهد.
استاد:ببين... عشق باعث شده که تو يه سال بابت يه کلمه حرف صبر کنی و وقتش که شد به همه چی پشت پا بزنی و بيای اينجا. فقط آدمی که عشق سبکش کرده باشه می تونه به همچين کاری بکنه. ولی وقتی می گی سبک شدی ، منظورت اينه که خودت رو پايين آوردی، حتی اگه اون هيچوقت نياد عشقش ، کاری کرده که تو پر در بياری و کارايی بکنی که فکرش رو هم نمی کردی. اگه منظورت از سبک شدن بالا رفتنه ، سبک شدی. ولی اگه منظورت کوچيک شدنه ، عاشق هر چی کوچيک تر بشه بالاتر می ره. ·
دوربين به چهره شاداب و آرام دختر می رسد ، که چشم هايش هم از لذت می درخشند.
دختر: فکر نمی کنی همه اين حرف ها تو ادبيات اينقدر قشنگه؟ زندگی با ادبيات فرق داره ......
استاد:همه اين حرف ها واسه اينه که زندگی يه خُرده شبيه ادبيات بشه.....
(از نمایشنامه شبهای روشن- فئودور داستایوفسکی)
با تشکر از فیل جون که زحمت آپدیت رو تقبل میکنه!!!!!!
یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵
دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است
دل من، که به اندازه یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه ما کاشته ای
و به آواز قناریها که به اندازه یک پنجره می خواند
یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵
نگوییم: این کار تو اشتباه بود.چون تا جان در بدن دارد، آنرا ادامه می دهد
بگوییم: این کار تو منو به شدت ناراحت کرد.عمرا اگه تکرارش کنه
اگه سرنوشت زندگیم دست خودم بود، به جرات می تونم بگم که تا یه گند حسابی بهش نمی زدم،عمرا سر جام نمی نشستم ،ولی حالا با خیال راحت( یه کم هم با شیطنت) می تونم هر چقدر می خوام از دیوار راست برم بالا!چون می دونم بزرگترم نمی ذاره بیفتم.چی کارش کنم؟ خیلی دوستم داره.بیشتر از خودم.آقا جان کجای این مسئله جبر و اختیار جای سئوال داشت؟
سهشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵
هنگام، هنگامه سفر بود
من در جنوب، نقش جنون ديدم
آميزه هايی ز آتش و خون ديدم
و ميل به جنايت
و ميل به جنايت، تنها
از چشم من زبانه كشيد آتش
هنگامه سفر
گهواره فلزي دريايي
آن شب
من مست مست بودم
هنگام بازگشت
آنك جزيره بي من
شايد كه ايمني ست
عفريته پليد به پيري نشسته مي دانست
بيعت نمي كنم
دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵
صدای تیشه آمد
گفت شیرین،
(کنار ماهتابی ها به مهتاب)
-صدای تیشه آمد!
صدای تیشه فرهاد آمد
-صدای تیشه آمد!
صدا از تیشه فرهاد افتاد
سهشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۵
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو،ستادن غلط است
تو نه آنی که غم_عاشق_زارت باشد
*******************************
از سر کوی_تو با دیده تر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش_نظر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار_دگر خواهم رفت
از جفای_تو من_زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم
یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۵
جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۵
آن شب در خیابان- من- بی خبر از همه جا- خسته- نشانه ها –
فرار می کنم...از دروغ بیزارم
********
شب- پشت بام خانه-اتوبان نیاوران- فکر به زندگیم- فردایم- دیروزم(نه فردایم)..اما دیروز---حرفها- نشانه ها-نشانه ها. نه ممکن نیست-فردا و فردا- فقط فردا...راه می روم و دست و پا می کوبم بلکه از شر دیروزها رها شوم.
********
پارک- با دوستانم- آنقدر شاد که گویی نه دیروزی و نه فردایی...سبک سبک-بی مهابا می خندم.شاد تر از همیشه-دوستانم به بی خیالیم غبطه می خورند
********
در راه برگشت-می خواهم تنها باشم- از این اتوبوس به اتوبوس دیگر.صحنه کلیشه ای تکیه دادن سر به شیشه اتوبوس و خیره به خیابان- باید در فکر خانه باشیم- برای زندگی مشترکمان تلفن: عزیزم کجایی؟دلم هزار راه رفت.بیا بریم یه جا قدم بزنیم.من: آره چه عالی!!!
********
کنار هم- دستانم را می فشارد- آنقدر که گرمی دستش، سردی انگشتانم را مغلوب می کند. تنها کسی است که هیچ یک از شکیات من در مورد دروغ و دغل دیگران شامل حال او نمی شود.یکسره است- خوب و بد- همین که هست. خود_ خودش. آرام می گوید و می پرسد: این را چه کنیم؟ تو چی فکر می کنی؟ خوب بگو! تو چه طوری راحتی؟یه چیزی بگو!بی وقفه می گویم- برنامه می ریزم- دقیق و بی اشکال- مو لای درزش نمی رود-با نگاه تحسینم می کند- هر آنچه بخواهم در این نگاهها می توانم یافت- یک عمر آرامش- همانچه که من نیاز دارم.اما همیشه به شکلهای دیگر جست و جویش کردم
طاقت نمی آورم.دستم را می کشم.چشم بر می گیرم.جلو جلو راه می روم-چرا تنهایم نمی گذارد؟ از خود_ بیخودم در برابر باخودی او حالم به هم می خورد.هیچ راهی ندارم- هیچ ماوایی غیر از او- دیوانه ام
********
عصر-در راه بازگشت- مدام سئوال می کند-حرفهای بی ربط می زنم-اصرار دارد که به درونم راه یابد- نمی خواهم- راه یافتنش ویرانی دارد- طاقت حتی کمی غصه اش را هم ندارم - بهانه می گیرم – فریاد می زنم – جا می خورد ولی با صبوری تمام: اگر آرام می شوی، فریاد بکش! خدایا!همه جوره با انعطافش راه را به رویم می بندد.این عذاب از همه بدتر است
********
جمله ها چرا تمام نمی شود؟چرا سمت و سویی ندارد؟پایانی برایش متصور نیستم غیر از
سردرگمی-بیخودی- دیوانگی
...
دفترم را پیش رویت می گذارم- برخی جمله ها را برایت می خوانم-می شنوی-آرام تر از همیشه-گاهی می فهمی ام و گاهی نه! دروغی ندارم که برایت بگویم-همانم که خودم- نگران دل شکستنت نیستم – دل آدم از کسی می شکند که می خواهدش...پس همه پراکندگیهایم را برایت می خوانم- نگران برداشتت در مورد خودم نیستم-هر چه باداباد! اینجا هیچ حاشیه ای، هیچ قانونی حسم را به خودش نمی گیرد.منم – دفترم – و تو
...
من :حالا با اینهمه جمله بی پایان چه کنم؟
قلم را از دستم می گیری و دفتر را جلو می کشی
"نقطه"
دفتر را با قلم به سویم می سرانی
...
حالا چه کنم؟ چه کاری دارم؟
بی وقفه شروع می کنم- از سر خط-
نقطه ات کار خودش را کرد، جان من!
حالا من سر خطم و برگ سفید بعدی دفتر پیش رویم
برنمی گردم به صفحات قبلی- از نقطه تو به بعد را دوره می کنم
و ما همچنان دوره می کنیم شب را
و روز را
هنوز را
...
شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵
.....و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد