اگه ببینمتاز مسابقه تک نفره ام،از موجود توی گلوم،از هراسهای زندگیم،از خسته شدنهای پیاپی ام و محل نذاشتن بهش،از نیاز به نگاههای اطمینان بخشت،از تعهدات زندگیم،از کوتاهیهام در برابریه موجود عاشق،از بلاتکلیفی همیشگی ام،از خالی بودن چشمهای دیگران از آنچه تو در نگاهت داری،از زندگی سراسر شادی ام که همه غبطه شو می خورن،از اینکه تو را می فهمم و از اینکه تنهاییت،غصه منم هست برات می گم.می گم و گریه نمی کنم.اونروز برات فقط می خندم.نباید آخرین بار چهره غمگینی ازمون تو ذهن هردومون بمونه . فقط می خندم و می گم
اونقدر که به جای تماشاچی هرساله،شنواچی امساله بشی
باید بشنوی.دیدن بسه.
دلم دیدنی نیست.باید بشنویش،هر چند سکوتو ترجیح می دی!
هرچند دیدن واست جذابتر وراحتتر باشه، ولی قبول کن! من خیلی ساله که حرف نزدم! بذار این بار از این دیدار منم یه نصیبی ببرم!
حتی می تونی ادای شنونده ها رو هم در بیاری! بلد نیستی؟ می گم چه جوری؟! باید آروم راه بری،جوری که صدای قدمها تو شمرده بشنوم!
باید به روبه رو نگاه کنی، جوری که انگار نگاه می کنی اما نمی بینیباید هرچند وقت یه بار برگردی، رو به من سری تکون بدی که آره، ادامه بده! فقط همین! همین و همین و همین…
و من آون قدر می گم که صدام مث یه آهنگ تو گوشت زنگ بزنه،- نه اینکه داری الکی ادای شنونده ها رو در می یاری- تا بهش مث یه لالایی گوش بدی. گوش بدی ولی نشنوی!
همینم بسه. و اینجا دیگه ما به ته اون خیابون بلند رسیدیم. گفتم ما؟ نه، اصلاح می کنم: و اینجا دیگه من و تو به ته اون خیابون بلند رسیدیم
و من سبک سبک شده ام و بر می گردم. نه می ایستم تا تو بری! به احترام شنونده بودنت! و در دلم به کسی کهبه سمتش می روی، غبطه می خورم:یک عمر زمزمه هایش شنونده دارد...
سهشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴
جمعه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۴
تنها چیزی که تو ذهنمه،یه نگاه مطمئن و محکمه که توی یک نظر ،قلبمو فشرد،مچاله کرد،چلوند و اشکشو درآورد وبعد…تنهای تننها…رهاش کرد.
تو مطمئنا نمیدونی کدوم نگاهتو می گم.همونی که توی لحظه تردید من_ بین رفتن و موندن_بالای کوه –توی برفا-با یه قدرت عجیبی به من گفت: برو! و من بی هیچ شکی رفتم.
از این به بعد باید به بقیه ماجرا هم فکر کنم.اینکه تو یه جا وای می ایستی! اون مردد نگات می کنه و تردید توی چشاش برق می زنه.و تو با همون قدرت عجیب توی نگاهت – فقط با یک نظر بهش که اطمینان خاطر می دی که: بمون!
و بقیه داستان…
همون ماجرای همیشگی تکراری و دردناک توی قصه ها…
یه حجم عظیم برف دست نخورده.. جای پای دو نفر و …
نظاره من…
صبر کنید،یه اشتباهی تو نمایش نامه شده…
قرار بود من برم و شما بمونید..
اگه اینجوری پیش بره تا نیم ساعت دیگه،جای پایی هم نمی مونه!
من دیگه جایی رو ندارم نگاه کنم…
و حتی کسی رو
که بهم بگه: تنها! بمون یا برو!
الهی!نگاه اطمینان بخشی !همدردی!
من زانوهام سست شدن
سهشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۴
من سحر نميدانم .
من فقط روحم را كه بزرگ و سنگين بود،گستراندم.
گفتي زمستان شده اي
و من
روحم را كه بزرگ و سنگين بود،
مثل چادري روي تو كشيدم
و
ذكر عشق خواندم
تا تو داغ شدي.
من سحر نميدانم.
روح من با تنفس تو ميتپيد
و تو ديگر
نفس نكشيدي.
و روح من ايستاد.
گفتم نكند تو را كشته باشم؟
پس روحم را از تو برچيدم
اما تو نبودي.
غيب شده بودي!!
گفتم كه سحر نميدانم..
شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴
هيچم بهت فكر نميكنم.هيچم برام اهميت نداره كه الان در چه حالي هستي و سرت با كي گرمه.مگه مهمه كه كيو سر كار گذاشتي و داري به هنرمندي خودت هرهر ميخندي؟مگه مهمه كه واسه كي داري چه شعري رو زمزمه ميكني و موقع جواب دادن اون، سكوت طولانياي به نشونه عميقا درك كردن اون، از خودت ساطع مي كني؟اصلا وقتي تو يه آدمي گيجتر از خودمي كه بدتر از من نميدوني چي از خودت، قلبت، فكرت و عشقت ميخواي و سرگردوني داره ديوونه ات ميكنه، به من چه كه حالت اينقدر بده؟چرا شب و روزمو با فكر به تو پر كنم؟چرا قيافه ناراحتت مدتها تو ذهنم بمونه و اينقدر از در و ديوار اتاقم بالا بره؟ اصلا حوصله داريا....
توام يكي مث بقيه!گيرم يه كم عاطفي تر!
راه ميري.غذا ميخوري.حرف ميزني.كتاب ميخوني.بحث ميكني.با دوستات ميگردي و حال ميكني،عاشق ميشي و غصه ميخوري.بعدش از پا در ميآي و با زمين و زمان بد ميشي.بعضي وقتا دلت ميخواد مهم جلوه كني و جلوه هم ميكني....يه وقتايي دلت ميگيره و ميزني زير آواز.يه وقتايي فال حافظ ميگيري و وقتي ديدي يوسف گمگشته نيومد ، ميري تو لك..
درست مث بقيه!مث خيلي از دور و بريهام!تازه با اين تفاوت كه بقيه يه كم منو ميبينن و بهم توجه دارن،اما تو نه!يه وقتايي با خودم فكر ميكنم چطور ميتوني با اين مهارت منو ناديده بگيري؟ اين قدر تو اين كار حرفه اي شدي كه يه وقتايي شك ميكنم.نكنه از قصد منو نميبيني؟نه ، كاش شكم درست نباشه.با اينكه فكر بهش ته دلمو از شادي ميلرزونه،ولي هميشه ترجيح ميدم تو همو آدم سابق باشي و منو هم مث بقيه ببيني.ترجيح ميدم فكر نكنم كه داره-تازه- يه جرقه هايي ميخوره!ترجيح ميدم بازي، همون بازي قديمي من باقي بمونه و تو همون تماشاچي هميشگي: بي تفاوت.مهربان وفقط بيننده!
كجايي؟گوش كن!من از ترس دارم قالب تهي ميكنم.تحملشو ندارم.بذار همون مورچه قديمي باقي بمونم.ماجرا فرقي نكرده.منم يكي مث بقيه!گيرم يه كم عاشقتر!
راه ميرم.غذا ميخورم.حرف ميزنم.كتاب ميخونم.بحث ميكنم. با دوستام ميگردم و حال ميكنم،عاشق ميشم و غصه ميخورم.بعدش از پا در ميآم و با زمين و زمان بد ميشم.بعضي وقتا دلم ميخواد مهم جلوه كنم و جلوه هم ميكنم....يه وقتايي دلم ميگيره و ميزنم زير آواز.يه وقتايي فال حافظ ميگيرم و وقتي ديدم يوسف گمگشته نيومد ، ميرم تو لك..
جمله هام يه كم تكراري شد نه؟نگران نشو!هيچ چيز مهمي نيست.يحتمل دليلش شباهت ما به بقيه آدما است.نه هيچ چيز غير عادي اي وجود نداره.همه چيز به بهترين شكل،سر جاي خودشه، غير از خيال من!
فقط اونه كه توي هر چيزي دنبال يه نشونه،يه بهونه،يه تمايز واسه ”تو“ بودن تو و واسه ”من” بودن من ميگرده.واي كه اين خيال من داره زيادي پاشو دراز ميكنه.هر چي بهش ميگم: بابا!همه چيز عين سابقه!خونه همون خونه قديمي!اتاقم همون مخفيگاه زمان بچگي!كتابا،همون دنياهاي پر از عشقهاي جذاب هميشگي!نوارا، زمزمه هاي همراه گريه هاي شبانه!دوستا،همون همراهاي چند ساله(گيرم توام يكي از اونا)
من،همون آدم ِ ....
....
...
نه!اين ديگه كيه؟نميشناسمش!
كمك!فهميدم.تغيير،ناگهانيه!من دارم خازن وار در برابر اين جريان مقاومت نشون ميدم!
یکشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۴
تازه تونستم خودمو راضي كنم كه يه كم درد و يه اپسيلون نااميدي، اگه براي مدت كمي توي زندگي آدم بياد و چشم و دلشو پر پر كنه،اتفاق مهمي نيفتاده!لازم نيست پيش دكتر يا روانكاو بري و از بحرانهاي روحيت واسش بگي و اونم واست يه نسخه بيخيالي و ايمان و اميدواري بپيچه وبعد تو هم به آغوش خانواده بازگردي:)
حالا اين احساس كي بهم دست داد؟ از وقتي كه ديدم يه موجود عجيب از تو ششهام دستهاشو باز كرده و قفسه سينه امو به سمت بيرون فشار ميده!پاهاشم وا كرده و داره اين قدر زور ميزنه كه تا گوشهاش سرخ شده.انگار جاش تنگ باشه و بخواد قفسه سينه منو باز تر كنه .نفسم بالا نمي اومد.اولش محلش نذاشتم .گفتم اينقدر چيزاي خوب تو زندگيم هست كه فكر كردن به اين موجود عجيب،فقط الكي!!!!غصه دارم ميكنه!!! ولي روز به روز فشارش بيشتر و بيشتر شد.ديگه حس ميكردم دست راستشو دراز كرده و تا توي گلوم آوورده بالا.هي خودشو ميكشه بالا كه تا ميتونه دستش بالاتر بياد.هر چي زدم از خونه بيرون،نفس عميق كشيدم،بلكه اكسيژنها قلقلكش بدن و بره پايين،نشد كه نشد.
هر چي موسيقي گوش دادم تا فراموشش كنم،انگار تازه خوشش اومده باشه و حرف دلشو زده باشن،شروع ميكرد به دست وپا زدن.با هر آهنگي ـ چه شاد،چه غمگين ـ ميرقصيد.
ـ يه همچين موجودي چرا بايد سر از اونجا در بياره؟
تصميم گرفتم لجبازي رو كنار بذارم و يه كم بهش فكر كنم تا شايد يه چاره اي واسش پيدا كنم.بالاخره اونم يه موجودي بود ،مث بقيه!ـ چطور واسه همه نسخه تجويز ميكني؟ اينكه از همه بت نزديكتره!
فكر كردم چي كارش كنم كه از اين وضع هم اون خلاص بشه و هم من.گفتم يه جوري بش بفهمونم كه بايد خودشو باريك كنه ،نه اينكه هي دست و پاشو از هم بازتر كنه! قفسه سينه من از اين بزرگتر نميشد! انتظار بيجايي بود.بايد خودشو به يه محيط ديگه ميرسوند.زبونشو بلد نبودم.رفتم از خونه بيرون كه اگه باهاش بلند بلند حرف زدم،همه نگن : فقط مونده بود اين ديوونه بشه!!!
راه ميرفتم و زمزمه ميكردم.نميشنيد. خودشو باد ميكرد.رفتم كنار يه اتوبان!اونجا گرچه كلي آدم هست،ولي هيشكي نميشنودت!
بلند تر حرف زدم.بهش راه حل امو گفتم .انگار داري با ديوار حرف ميزني.صدامو بالاتر بردم.واسش كلي بيانيه صادر كردم.حتي عصباني شدم و بش گفتم كه زندگي منو مختل كردي.گفتم واسه خودتم بهتره.از اونجا بيا بيرون!انگار نه انگار!!!
نميفهميد.يا لج ميكرد.تازه خودشو مث يه غده سرطاني تو تمام مجراي تنفسيم پخش كرده بود.گير يه بد قلقتر از خودم افتاده بودم.!!!داشتم خفه ميشدم.تمام توانمو جمع كردم واز عميقترين نقطه دلم فرياد زدم.
حس كردم موجود عجيب،انگار روي فنر رفته باشه،به بالا جهيد. تبديل شد به يه انرژي فوق العاده.ميخواست از سرم بزنه بيرون!حس كردم
داره تيكه تيكه ميشه.يه تيكه اش از دستام زد بيرون.دستام يخ يخ شد.كاش يكي ميگرفتشون .يه تيكه اش رفت توي پاهام.طاقت نياووردمو نشستم.يه تيكه اش با صداي عجيبي توي گلوم شكست و خودشو به بيرون پرت كرد.هيچ وقت همچين صدايي ازم ساطع نشده بود.يه تيكه ديگه اش مونده بود و سرگردون توي سينه ام ميگشت تا از يه جا خودشو نجات بده.خسته بودم شديد.سرمو به ديواره بتوني كنار اتوبان تكيه دادم.تيكه آخر آب شد و از چشمام فواره زد.
شبي بود و بهاري ، در من آويخت
چه آتش ها ، چه آتش ها برانگيخت
فرو خواندم به گوشش قصه ي خويش
چو باران بهاري اشك مي ريخت
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۴
آرزوها؟
ـ خود را ميبازند!
در هماهنگي بيرحم هزاران در!
- بسته؟
- آري، پيوسته بسته،بسته!
خسته خواهي شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اصلا چند وقته همه چيو با هم اشتباه گرفتم.يه چيزي رو عزيز ميكنم بهش ميگم دوستي.يه چيزي رو خنجر مي كنم بهش ميگم درد.يه چيزي رو بالا ميبرم بهش ميگم عشق.يه چيزي رو كهنه ميكنم بهش مي گم خاطره.اصلا فكر كنم معيارهامو بايد بدم حلاجي.خوب بزننش.هواش كنن.بعد كه اومد زمين خوب نگاش كنم.يه ملافه روش بكشم و همش بشه بالشم.
اون وقت آروم سرمو بذارم روش و ساعتها بخوابم.بيهوده بيهوده.حالا فعلا مشكلم اينه كه نميدونم كدوم پنبه به درد كدوم بالش ميخوره.نشستم وسط يه عالمه پنبه و ميگم:منو ببينين!توي سفيدي دارم غلت ميزنم.اما سفيديا همش خورده.همش پخشه.از جنساي مختلفه.فكرشو بكن :با اينهمه پنبه،نميتوني يه بالش درست كني و رو پشت بوم خونت آروم آروم بخوابي.شايد يه شونه محكم بتونه جاي بالشمو بگيره.
گفتند يافت مينشود جسته ايم ما
گفت آنكه يافت مينشود آنم آرزوست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و اكنون،كوهها در فاصله سردند..
دست در كوچه و در بستر،حضور مانوس تو را ميجويد
و به ره انديشيدن،ياس را رج ميزند
بينجواي انگشتانت فقط
ـ و جهان از هر سلامي خالياست.
شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۴
ديروز يه افطار كوچولو ،گريه كردم.دلم بدجوري گرفته بود.كلا از روز قبلش كه 5 شنبه باشه، يه كم حال و هوات مغزمو قلقلك مي داد،ولي ديروز به اوج خودش رسيد.دروغ نگم زيادم در برابرش مقاومتي نكردم.شايد كارم درست نبود،شايد آدم بايد تو همين مواقع روزه اشو حفظ كنه.ولي من نتونستم.
شايدم تقصير اين كتاب لعنتي بود. عجب كتابي بود: روياي تبت. بايد زن باشي تا با هر جمله از اين كتاب اشكات سرازير شه. اصلا نمي دونم نويسنده اين كتاب چند بار تو اين دنيا زن به دنيا اومده كه تو هر كتابش پيچيدگيهاي روحي يه جور زن رو با ظرافت كامل شكل ميده.خيلي برام آدم جالبي شده.همه چيو اونجوري كه من دوست دارم ميگه، نه اونجوري كه همه دوست دارن.كتاب پرنده من اش هم يه شاهكار واقعي بود.از نظر ادبي اون بينظير بود و از نظر موضوع ،اين يكي.خلاصه ديروز توي صفحه صفحه كتاب چيزايي ميخوندم كه از شدت عصبانيت(از زيبا تصوير كردن اون) پا ميشدم و تو اتاقم راه ميرفتم،مث اون وقتايي كه تو يه چيزي ميخوندي و من ديگه نميتونستم بشينم.
رفتم توي حياط.درخت توت پر شده بود. به يادت دستم رو تا جايي كه دراز ميشد بالا بردم و بالا بردم و از بالاترين جايي كه دستم بهش ميرسيد، 3 تا توت چيدم و خوردم. خيلي شيرين نبود،مث ياد تو.
بهاري بودي اي يــــاد تو را با جان ما پيونــد/
بهار از باغ ما رفته است،ما افسانه ميگوييم...
*********************************
به همان سادگي كه كلاغ سالخورده
با نخستين سوت قطار،
سقف واگن متروك را ترك ميكند،
دل
ديگر
در جاي خود نيست.
به همين سادگي..
×××××××××××××××
ساده است نوازش سگي ولگرد
شاهد آن بودن كه چگونه زير غلطكي ميرود
و گفتن كه:
ـسگ من نبود.
ساده است ستايش گلي،
چيدنش،
و از ياد بردن كه :
گلدان را آب بايد داد...
زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم....
همه ساده است جز ..بگذريم
آن لحظه
در آن لحظه كه من از پنجره بيرون نگا كردم
كلاغي روي بام خانه ي همسايه ي ما بود
و بر چيزي ، نميدانم چه ، شايد تكه استخواني
دمادم تق و تق منقار مي زد باز
و نزديكش كلاغي روي آنتن قار مي زد باز
نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بخيل است
و تنها مي خورد هر كس كه دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجي گذر مي كرد
كه در آن موجها شايد يكي نطقي در اين معني كه شيرين است غم
شيرين تر از شهد و شكر مي كرد
نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا عجيب است
شلوغ است
دروغ است و غريب است
و در آن موجها شايد در آن لحظه جواني هم
براي دوستداران صداي پير مردي تار مي زد باز
نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا پر است از ساز و از آواز
و بسياري صداهايي كه دارد تار وپودي گرم
و نرم
و بسياري كه بي شرم
در آن لحظه گمان كردم يكي هم داشت خود را دار مي زد باز
نمي دانم چرا شايد براي آنكه اين دنيا كشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بيش از اين همه اسباب خنده ست
در آن لحظه يكي ميوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم ميوه ي پوسيده اش را جار مي زد باز
نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بزرگ است
و دور است
و كور است
در آن لحظه كه مي پژمرد و مي رفت
و لختي عمر جاويدان هستي را
بغارت با شتابي آشنا مي برد و مي رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراري تو را خواست
و مي دانم چرا خواست
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست
اگر باشي تو با من ، خوب و جاويدان و زيباست
م.اخوان ثالث
یکشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۴
تا امروز حدود دو هفته اي ميشه كه روزه من شروع شده!”روزه ي مال خودم نبودن“
ديگه بسه! هر كاري خواستي، كردي.خواستي خوش باشي،بودي. خواستي عاشق نشي،نشدي.خواستي دوستت داشته باشند،داشتند.خواستي مثلا عاقل باشي،بودي.خواستي عاشق شي،شدي.خواستي دلتو بزرگ كني،كردي.خواستي به دلت رفتار كني،كردي.خواستي با سختيا خودتو محك بزني،زدي.خواستي به خودت ثابت كني كه ميتوني،ثابت شد بت.خواستي فكر و ذكرت دلت باشه و راه اومدن باهاش،بودي.
حالا ديگه بسه!روزه شروع شد.از حالا به بعد،همه چيز از پيش تعيين شده است.
اصلا نمي دونم اگه اون خواب عجيب و غريبو نمي ديدم،تا كجا مي خواستم پيش برم؟وقتي بيدار شدم تمام بدنم مي لرزيد.از فكر بهش ميترسيدم.تا دو روز بعد از اون گيج بودم.بعد از اون فكر كردم، حالا همينه كه هست. بالا سري، تو رو نميپذيره.تو لايقش نيستي.فكرت بيماره . روحت آلوده است.غير از خودت به هيشكي فكر نمي كني.
اما حالا ميخواي چي كاركني؟نمي خواي يه قدم ورداري؟مي خواي به همين راحتي اين فرصت عجيبو از دست بدي؟اون تو رو نميپذيره و تو هم سر مي سپاري؟ مگه الكيه؟شايد اصلا داره تو رو به مبارزه ميطلبه.مبارزه! با خودم!ببينم حريف دلم مي شم يا نه؟ببينم مي تونم از چيزايي كه روز و شب فكر منو اشغال كرده دست بكشم يا نه.روزهي فكر؟خيلي سخته نه؟ روزه ي چيزاي ديگه راحتتره.اينكه نخوري،حرف نزني، نخوابي،ننويسي،دروغ نگي.اينا راحتترن تا اينكه بخواي به يكي كه روزاي خوشتو با فكر به اون سپري كردي،فكرنكني و همش ذهنتو به چيزايي كه به نظرت درست تره،معطوف كني.
دروازه خانه را بسته بودم و چفت در را!
اي عزيز،از كدامين در آمده اي
تا به روياي من اندر شوي؟
يهو ياد اين شعر هم افتادم،گرچه هيچ مناسبتي نداره ولي مينويسمش:
بتاب اي روياي من!
بر گياه و بر سنگ
كه اينك معراج تورا
آراسته ام من...
حالا دو هفته است كه شروع شده .تو اين مدت دو سه بار خاطرات عجيب و غريب با تو بودن اومد و من پسشون زدم.باور كن خيلي سخته.با زندگيم عجين شده بودي.بهت هم يه بار گفتم ”دوست تنهايياي من بودي“عين دوست خيالي الفي اتكينز.همه حرفام با تو بود.همه درد دلهام.همه گلايه هام از اين و اون....
دل؟بسشه.ديگه زيادي بهت فكر كرده.فكر به تو از اين به بعد جزو غذاهاي ممنوعه روزه منه.مگه نه اينكه بايد روزه واسه چيزاي سخت باشه؟سخت تر از فكرنكردن به تو هم مگه كاري وجود داره؟
يا حق!
خدا را رحمي اي منعم كه درويش سر كويت
دري ديگر نمي داند، رهي ديگر نميگيـــــرد
سهشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۴
همه چي يه بازيه.يه بازي يه نفره.مث جشن تولد تو شب يلدا.خودمم و خودم. يارم خودم. حريف،خودم. رقيب خودم. برنده خودم. بازنده خودم.
تو اين بازي بيشتر وقتا گلم آفسايده.يا داور به نفع ميگيره.بايد اين بازي رو هر جور شده ببرم.حتي اگه به قيمت شكست دادن خودم باشه.
فقط مشكل اينه كه بعضي وقتا يادم ميره كه حواسم به بازي باشه. حواسم پرت ميشه به تماشاچيا. به همشونم نه. فقط به يكي شون. به هموني كه اومده تا مغلوب شدنمو ببينه. يا شايدم پيروزيمو. بعضي وقتا فقط بازي مي كنم بلكه صداي تشويقاشو از بين بقيه تشخيص بدم. بعضي وقتا اونقدر گيجم ميكنه كه نميفهمم طرفدار تيم منه يا تيم حريف. كاش اگه مي خواد طرفدار حريف باشه، بياد تو زمين و بازي كنه.
حريف مي طلبيم !!!نه اون حريف تو نيست.اون فقط يه تماشاچيه.يه تماشاچي بي طرف. شايد اومده بازيو ببينه تا يه چيزايي واسه بازي خودش دستگيرش بشه. كاش بازي اون يه نفره نباشه. كاش تو زمين مصدوم نشه. كاش گلشو آفسايد اعلام نكنن. كاش حريفش واقعا حريف باشه.كاش از بازيش لذت ببره. كاش انگيزشو راحت از دست نده. فقط اين موضوعه كه نگرانم ميكنه.
به هر حال بايد حواسمو جمع كنم.اين بازي يه فيناله!
تماشاچي! خوب نگام كن!4 تا گل عقبم. داره برف شديدي مياد.تمام بدنم يخه. حريف خيلي قدره. داره از پا درم مياره. صداي تماشاچيا رو ميشنوم كه دارن هوم ميكنن.ديگه نمي تونم.نمي دونم اينهمه تماشاچي كجا بودن؟ من فقط تورو واسه بازيم دعوت كرده بودم.گفتم بياي تا شايد نظرت راجع بهم عوض بشه.تا ديگه فكر نكني كه حريفتم.مي دونم حريفاي خودتو داري. گفتم بياي تا ببيني خودمم و خودم و يه بازي باخته و ....
...و يه برف حسابي كه داره تمام زمينو سفيدپوش ميكنه.
ديگه به بازي فكر نمي كنم.وسط زمين دراز ميكشم و سعي ميكنم كه چشمامو باز نگه دارم.نمي دونم اشكه يا برف كه صورتمو خيس كرده؟؟؟ سعي ميكنم از روي گرمي و سردي قطرات مرطوب حدس بزنم كه كدومشونه؟؟؟ داغه. داغ داغ داغ. اما نه. روش خنكه و يخ!
سعي ميكنم به هيچي فكر نكنم.حتي به اينكه تو هنوز تو تماشاچيا نشستي يا از ديوونه بازياي من خسته شدي و رفتي.
شكوهي در جانم تنوره ميكشد، گويي از پاكترين هواي كوهستاني!
لبالب قدحي سركشيده ام.
در فرصت ميان ستاره ها شلنگ انداز رقصي ميكنم!
ـديوانه!!! به تماشاي من بيـــــــــــــــــــــــــــــا!!
دوشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۴

نمي تونستم بدون هيچ خاطره اي به همه چي خاتمه بدم.بايد يه خاطره ايجاد كرد و تا آخر به خاطر اون زنده موند.خاطره ،خاطره از كسي كه قراره تا آخر راه خاطره بمونه .چرا كه ارزشش و ارزش خودم به خاطره شدنمونه.
چند روز دلواپسي .چند شب بيقراري .عجيب نيست كه با كسي كه صبح تا شب باهاش درد و دل ميكني و شب تا صبح خوابشو ميبيني حالا نتوني دو كلوم حرف بزني؟ غريبه كه نيست.دوست چندين و چند ساله لحظه هاته. ولش كن .بي خيال .چي فكر ميكنه درباره ات؟ از فكرش بيا بيرون. اينم روي تموم سختياي ديگه كه اسمشو گذاشتم تجربه و ...
نه.يه خاطره لازم دارم.حتي اگه به قيمت كوچيك شدنم باشه. حتي اگه بگه نه.ميگه نه.ميدونم.عيبي نداره.من خاطره صداي قدمهاشو در كنارم لازم دارم.من بحث كردن درباره همه چيو دوشادوشش لازم دارم.اينا ارزشمند ترين چيزاييه كه تا آخر عمر ميتونم كسب كنم. پس به قيمت يه غرور بيجا و يه من گنده نمي خوام خودمو ازش محروم كنم.
فال زياد گرفتم. يادمه يه روز تو مترو از فالفروش كوچولو 5 تا خريدم. هيچكدوم خوب نيومد.يادم اومد بچگيام هر فالي مامانم ميگرفت واسم، ميگفت عاليه.چرا حالا همش بد مياد؟
يا ايراد از بزرگ شدن منه
يا مامانم تو بچگيم الكي بم دلداري مي داده
يا من بلد نيستم نيت كنم
يا معني خوب و بد شعراي حافظو نمي فهمم
يا اين فال فروشه يه جاي كارش مي لنگه
يا همه فال خوباشو آدماي خوشبخت ديگه خريدنو من باز دير رسيدم
يا يوسف گمگشته رو حافظ نگفته و من بيخودي اينهمه سال تو ديوانش دنبالش گشتم....
بش گفتم كه مي خوام ببينمش. گفت باشه .بدون چون و چرا.نپرسيد چرا. انگار اونم منتظر يه خاطره بود.شايدم مدتها بود اتفاق تو زندگيش كم شده بود.شايد بدش نميومد بفهمه اين دوست چند ساله چه مرگشه.چرا اينقدر آشفته است؟ شايدم نه.شايدم نه.همينجوري بود كه گفت باشه.
يه ساعت قبل از ديدنش.تو مترو.دختر فال فروش. نه امروز كه اصلا حوصله بدبياريو ندارم.خودم دارم از دلهره ميميرم.يا تو فالات مشكل داره.يا دل من.«يه دونه بخر»
بي هيچ نيتي خريدم.مونده بودم بازش كنم يا بذارم بعد از ديدن اون. باز جرات به خرج دادم.دستام يخ يخ بود.به سختي با گوشه دندون پارش كردم.
يوسف گمگشته ...اشك بود كه سرازير مي شد.
...باز آيد به كنعان ...نشستم
...غم مخور!دختر فالفروش يه چند تايي فروخته بود و دوباره برگشته بود پيشم.با تعجب نگاهم مي كرد.
ادامه دادم:
...اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند/
چون ترا نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور.../
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب/
جمله مي داند خداي حال گردان غم مخور..../
پس نيت من تا به حال ايراد داشت. مامانم كارش حرف نداشته ها!!!!
داشتم به حادث شدن خاطره ام نزديك مي شدم.
با هزار اميد رفتم .
بي هيچ اميدي آمد.
بي اشك رفتم با سيلش برگشتم.
تمام مدت حتي نگاهم بهش نكردم.حواسم به صداي پاش در كنارم نبود.فقط دوشادوش رفتيم و بحث كرديم.حرفاي بي سر و ته.حرفاي صد تا يه غاز. هيچ كدومش ارزش خاطره شدنو نداشت.تمام مدت به اين فكر مي كردم كه اشتباه كردم.حسرت خاطره نداشتن بهتر از خاطره بد داشتنه. قلبم توي سينه مي كوبيد.بيشتر از اين نمي تونستم تحمل كنم.اونم مي خواست فرار كنه. انگار اون اتفاقي كه مي خواست نيفتاده بود.تو يكنواختي زندگيش من نتونسته بودم يه نيم پالس هم باشم.از هم جدا شديم.
تموم راهي رو كه با هم رفته بوديم، تنها برگشتم:
هواي خيلي سردي بود.اول دي.تموم وجودم يخ زده بود.تا به حال سرما اينجوري تو بدنم نفوذ نكرده بود.فقط داغي اشكام تسكينم ميداد.
«رفتنه دم اين مغازه وايساديم.از روي اين پل گذشتيم.اينجا از خيابون رد شديم.» مگه اينا همه خاطره نبود؟
رسيدم خونه ! سه روز تموم از جام نتونستم بلند شم. سرماي عجيبي خورده بودم.روز سوم وقتي از خونه زدم بيرون قلبم سنگين بود اما خاطره دار شده بودم!!!!!خاطره اي هر چند تلخ!
نه! اشتباه نكرده بودم...
چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۳
اين همه ترديد واسه چيه ؟ كاش مي دونستم اصلا از خودم،همراه آينده ام، راهم، عشقم چي مي خوام؟
درگيري هام خيلي زياد شده!!!
چيزي كه امروز دارم نتيجه مي گيرم اينه كه از همراه آينده ام انتظار دارم كه بذاره خودم باشم. خلوتمو نخواد به هم بزنه و اگه خواست باهام بياد. يه كم دنيامو لمس كنه و واسش احترام قايل باشه. راستي خودم قراره واسش چي كار كنم؟چقدر واسه دنياش ارزش قايلم؟ چقدر حاضرم خودمو تو خلوتش نندازم؟ شايد بتونم يه تلاشايي بكنم. به هر حال عقيده ام اينه !!! حالا چقدر مي تونم بش پايبند باشم،نميدونم.
ولي اينو مطمئنم كه حصارش نميشم. چون ازدواجو يه چيز خارق العاده نمي دونم.فكر نميكنم كه بايد اين اتفاق زندگيمو زير و رو كنه.فقط احساس مي كنم وسط راهم يه همراه بهم پيوسته كه قراره از تجربه هاش و عقايدش توي مسيرم استفاده كنم و وقتي خسته شدم سرمو بذارم رو شونه هاش و آروم بخوابم.وقتي پاشم همه چي دوباره همونه.مسير همون.هدف همون. همراه همون.فقط يه كم قوام تازه شده و مي تونم تا صبح به جاده زل بزنم و به مقصدم فكر كنم.فقط بايد خودمم اين وسط شونه هامو واسه تكيه همراهم قوي كنم.
آهان يادم نبود از همراهم يه كار ديگه هم انتظار دارم. انتظار تلنگراي وقت و بي وقت تا، من اينقدر به جاده ماتم نبره كه غروب كنار جاده رو نبينم و واسش اشك نريزم. مي خوام تلنگر گريه هام باشه
مث ابراي زمستون
دلم از گريه پره
شيشه نازك دل
منتظر تلنگره
قول مي دم واسش همه كاراشو جبران كنم. قول مي دم نذارم جاده خسته اش كنه.حصارش نشم. به جاش فكر نكنم. ديكته عشقو واسش ننويسم ولي دروغ چرا؟ واسش هجي اش مي كنم. وقتي دلش گرفت واسش شعر مي خونم .از تجربه هاي بامزه راهم واسش تعريف مي كنم و ازش درباره راهش مي پرسم و...
شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۳
امسال نيز ـيكسره سهم شما بهار/
ما را در اين زمانه چه كاري است با بهار/
از پشت شيشه هاي كدرـ مات مانده ام/
كاين باغ رنگ كار خزان است يا بهار/
حتي ترا ز حافظه گل گرفته اند/
اي مثل من غريب در اين روز ها ـ بهار/
ديشب هوايي تو شدم باز اين غزل ـ/
صادق ترين گواه دل تنگ ما بهار/
.........
گلهاي بي شميم به وجدم نمي كشند/
رقصي در اين ميانه بمانـــــــاد تا بهار/
محمد علي بهمني
جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۳
امروز موقع خونه تكوني چشمم به نواراي قديميم افتاد. كاش حوصله ميكردم و دوباره همشونو يه سري گوش ميدادم. ولي نمي دونم چرا تازگيا از ياد آوري گذشته ها دلم ميگيره.اين سالا نه اينكه دل تنگ نبوده باشم ولي مدل دل تنگيم فرق داره. خلاصه يه جايي گذاشتمشون كه فعلا سر دست نباشن. حالا آينده برام مهمتره از گذشته.(فعلا خودمونو گول ميزنيم تا بعد)
دلم يه عالمه كتاب خوب ميخواد. اين كتاب خشم و هياهو هم كه آخر شاهكاره ! نمي دونم اين نويسنده چه طوري تونسته اينهمه پيچيدگي رو يه جا تو يه كتاب جمع كنه؟به هر حال من دو فصلشو خوندم و بقيشو گذاشتم واسه يه موقع حال بهتريم....از اينكه كتابو جلو مي رفتم و منظور نويسنده رو با اونهمه زحمتي كه كشيده بود و نوبل تو رگ زده بود، نمي فهميدم احساس شرمندگي ميكردم. هر صفحه رو كه جلو مي رفتم فاكنر(نويسنده شاهكار نويس) رو جلوم مجسم مي كردم كه نشسته و داره خودشو بالا و پايين مي زنه و موهاشو مي كنه : كه بابا اين يعني ... سرسري رد نشو !
اينقدر اين حس اذيتم كرد كه رفتم سراغ يه سري نقد درباره آثار فاكنر و يه سري مقاله در مورد خشم و هياهو. بگذريم كه صد رحمت به خود كتاب و گلي به جمال خود ويليام! به هر حال يه نتيجه ناراحت كننده ارمغان اين مطالعات من بود: كه با اين طرز تفكر داوران نوبل بايد گرفتن اين يه جايزه رو بي خيال شم
آيا به خاطرت مانده ، آنچه خاك پشت پاي تو را در درگاه باز نگشتن گل كرد، آب سرد كاسه سفال بود يا شورابه نگاهي نگران؟
پنجشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۳
چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۳
به عزم مرحله عشق پيش نه قدمي/
كه سودها كني ار اين سفر تواني كرد
..
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولي/
غبار ره بنشان تا نظر تواني كـــــــرد
اين فالو حدود يك سال پيش گرفتم ، انصافا هم خيلي خوب جواب داد. كلي وقت ازش شارژ بودم. از همون موقع بود كه يه كم بزرگ شدم. قلبم وسيع شد.تحملم زياد شد.از مهر سرشار شدم و خلاصه خيلي اتفاقا افتاد كه از درك احساسش تو خودم به خودم مي باليدم.
خودمونيما، وقتي از كسي كه دوستش داري مي رنجي و اين رنج باعث ميشه كه دلت به حال خودت بسوزه ، خيلي احمقانه است.
آخه تو كه واسه اون بيچاره كار خاصي نمي كني . بيشترين استفاده رو اين وسط خودت مي كني كه از خودت فاصله ميگيري و يه كمي آسموني ميشي . تازه بايد از اون طرف ممنون هم باشي كه كمكت كرده كه عاشقش بشي و كمك كرده آزار معشوق رو درست حسابي درك كني و با شنيدن هر آهنگ ، تصنيف ،شعر، يا فيلم عاشقانه يادش بيفتي و از صميم دل از عمق عمق عصب ، گريه كني و يه كوچولو آثار بزرگ دنيا رو درك كني .
حالا وصل ، كدوم اين مزايا رو داره ؟
چقدر حيف كه كسي به خاطر من بزرگ نمي شه !!!!من بهونه اش واسه اشك ريختن نيستم.
و چه عالي كه من همه عالم را يكجا هواي گريه دارم.
فقط كافيه واسم بخونند:
سفر كردم كه از يادم بري ديدم نمي شه/
آخه عشق يه عاشق با نديدن كم نمي شه/
غم دور از تو بودن يه بي بال و پرم كرد/
نرفت از ياد من عشق سفر عاشقترم كرد/
هنوز پيشمرگتم من ،بميرم تا نميري/
خوشم با خاطراتم ، اينو از من نگيري/
دلم از ابر و بارون به جز اسم تو نشنيد /
تو مهتاب شبونه فقط چشمام تورو ديد /
نشو با من غريبه مثه نامهربونا /
بلا گردون چشمات ، زمين و آسمونا /
مي خوام برگردم اما/
مي ترسم ،مي ترسم /
بگي حرفي نداري/
بگي عشقي نمونده/
مي ترسم /
بري تنهام بذاري ...
البته از اونجايي كه تو محبوبي و بايد نقش يه محبوبو خوب بازي كني ، بايد بري و تنهام بذاري ...(يه بارم بهت گفتم كه تا اينجا معركه بودي)
اينا رو نوشتم كه بدونين اگه تو اين وبلاگ از هجران و غم يار و سوختن نوشتم ، دليل بر نا اميدي و ياس و بيچارگي نيست.
با تمام وجود مي نويسم كه عاشقم و بر خود مي بالم. چون همينطوريش هم از خيلياي ديگه جلوترمJ
نمونه اش اين شعره كه خيلي صبحا واسش با بغض پا شدم
با گريه مي نويسم :
از خواب با گريه پاشدم
دستم هنوز / در گردن بلند تو آويخته است
و عطر گيسوان سياه تو/ با لبم آميخته است
ديدار شد ميسر و ....
با گريه پا شدم
هوشنگ ابتهاج
واسم نظراتتونو بنويسين!
سهشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۳
· من مانده ام ز پا ولي آن دور ها هنوز نوري است
شعله ايست ، خورشيد روشني است كه
مي خواندم مدام
اينجا درون سينه من زخم كهنه اي است
كه مي كاهدم مدام
يه روز برات از اين زخم كهنه ميگم.يه روز كه ديگه حوصله نگاه كردن و لذت بردن ازشو نداشتم: فعلا كه دارم حالشو ميبرم.خدا كنه فقط وقتي شنيديش تازهاش نكني .
فقط گوش بدي و آه بكشي كه :خوش به حالت ،كاش منم باهات تو اين درد زيبا سهيم بودم
:)
بي نشان
زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
گم گشته ديار محبت كجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
اي خواجه درد هست و ليكن طبيب نيست
در كار عشق او كه جهانيش مدعي ست
اين شكر چون كنيم كه ما را رقيب نيست
جانا نصاب حسن تو حد كمال يافت
وين بخت بين كه از تو هنوزم نصيب نيست
گلبانگ سايه گوش كن اي سرو خوش خرام
كاين سوز دل به ناله ي هر عندليب نيست
راستي قراره به اميد خدا تفسير سوره يس رو شروع كنم قول ميدم هر چي ياد گرفتم اينجا بنويسم
1ـ خداوند مي فرمايد به سبب عناد مشركان پيش رويشان و پشت سرشان سد قرار داديم تا در داخل سدهاي كفر مانده و نتوانند به طريق حق هدايت پيدا كنند. به چشمهاي آنها نيز پرده هاي كفر را افكنديم كه به هيچ وجه از حق چيزي نمي بينند.
بار الها از تو مي خواهم قدرت ديدن و درك حقيقت را از من نگير، البته اگه چيزي كه الان فكر ميكنم حقه،واقعا هست!!!!! خودمونيم آدم به همه داشته هاي ذهنيش شك مي كنه ها.( راستي به كيا ميگن مشرك؟؟الهي فرياد رسي،راهنمايي، مرشدي
شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۳
با عرض تسليت بيكران خدمت پرسپوليسي هاي ارجمند بابت باخت مفتضحانشون مقابل تيم پر قدرتمون. بعد از يه هفته كسلي و بيحالي تنها چيزي كه يه كم خوشحالم كرد همين بازي بود. چه بده كه من هنوز با وبلاگم صميمي نشدم .و مثل كاغذ توش روون نمينويسم. يه پيشنهاد بدين كه چه طور باش خودموني بشم. فعلا كه جيزي غير از اين يادم نمي ياد
از هم گريختيم
و آن نازنين پياله دلخواه را دريغ
بر خاك ريختيم
جان من و تو تشنه پيوند مهر بود
دردا كه جان تشنه خود را گداختيم
بس دردناك بود جدايي ميان ما
از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم
ديدار ما كه آن همه شوق و اميد داشت
اينك نگاه كن كه سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنين كه ميان من و تو بود
دردا كه چون جواني ما پايمال گشت
با آن همه نياز كه من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه من ناگزير بود
من بارها به سوي تو بازآمدم ولي
هر بار دير بود
اينك من و تو ايم دو تنهاي بي نصيب
هر يك جدا گرفته ره سرنوشت خويش
سرگشته در كشاكش طوفان روزگار
گم كرده همچو آدم و حوا بهشت خويش
جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۳
مثل تو كيست در جهان ،تا زتو مهر بگسلم
البته با صداي همايون شجريان كجا و با نوشتن خشك و خالي تو وبلاگ كجا!
امروز خيلي روز عجيبي بود،به طور كل اين چند روز از اون روزاي كيشميشي (من داداششم ،تو كيش مي شي? ) بود.دوباره بعد از مدتها خستگي عجيبي بم رو كرده.همه رو هم تحت تاثير قرار دادم.قبلا مدلم اينطوري نبود.وقتي ناراحت ميشدم فقط فقط خودم بودم و دلم و اتاقم و يه دفتر كهنه شعر كه ميرفتم سراغش و زير يه نور خيلي ضعيف مي خوندمش و هاي هاي گريه مي كردم. بعد بلند مي شدم يه ليوان آب مي خوردم و واكمنمو كورمال كورمال پيدا ميكردم و يه نوار به غايت سوزناك گوش مي كردم
اون موقعها از ته دل غصه مي خوردم.فكرم مي كردم كه دارم خيلي كار مهمي مي كنم.اما حالا وقتي كه غم دارم با يه جور شادي دروني همراهه.با خودم فكر مي كنم : خوبه كه زنده ام و احساس دارم و
:قلبم اين تجربه حسي رو هم پيدا كرده!خوبه كه مي فهمم
در دلم آرزوي آمدنت ميميرد
رفته اي اينك اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محال
...خنده ام مي گيرد
خوبه كه شيريني هجران و دلهره ديدار و غم وصل را مي فهمم!!!!!
اي جدايي تو بهترين بهانه براي گريستن
بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام
اي نوازش تو بهترين اميد زيستن
در كنار تو من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام
...