دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۵

دیشب فکر می کردم

:

به محض اینکه آدما،به این موضوع پی ببرند که خوشبختی یه واژه نسبی است،95 درصد مردم کره زمین احساس خوشبختی می کنن

چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۵

امروز صبح که می اومدم سر کار،تو رادیوی ماشین این شعرو شنیدم که با حال و هوای بارون صبح اساسی جور در می اومد:تقدیم به پاییز عزیز
آسمانش را گرفته تنگ درآغوش

ابر با آن پوستين سرد نمناکش
باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران
سرودش، باد

جامه اش شولای عريانی ست

ور جز اينش جامه ای بايد

بافته بس شعله زر تارپودش باد

گو برويد يا نرويد هرچه در هر جا که خواهد يا نمي خواهد

باغبان و رهگذاری نيست
باغ نوميدان

چشم در راه بهاری نيست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور برويش برگ لبخندی نمی رويد؛

باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟

داستان از ميوه های سر به گردون سای اينک خفته در تابوت پست خاک میگويد
باغ بی برگی

خنده اش خونيست اشک آميز

جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد درآن

پادشاه فصل ها
پاييز
م.امید عزیز.یادش فرخنده باد

یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵

داخلی. سحر. هال

دختر با چشمانی مرطوب ولبخند معصومانه به جوان می نگرد. دست استاد جوان وارد قاب می شود و فنجان چای را جلوی دختر می گذارد. استاد جوان روبروی دختر می نشيند و نگاه پر مهرش را به او می اندازد.

دختر:[فنجان چای را بر می دارد و مزه مزه می کند] به نظر تو من اشتباه نکردم؟

استاد: هنوز نصف قرارت مونده ..... به همين زودی جا زدی؟

دختر: نه. جا نزدم. اول فکر کردم شايد اتفاقی براش افتاده ، بعد گفتم شايد خبر بده ..... . ولی حالا فکر می کنم ايراد از منه..... گدايی همه جورش بده ، گدايی عشق که از همش بدتره ..... وقتی فکر می کنم می بينم به همه چی پشت پا زدم و زندگی مو گذاشتم سر يه قراری که ... تو می گی من سبک شدم؟

استاد:[خارج از تصوير] خب ، عشق آدمو سبک می کنه ، ولی سبک نمی کنه....

دختر:[با آميزه ای از تعجب و لبخند] نمی فهمم چی می گی .....

حالا چهره جوان را می بينيم که می کوشد حرف هايش را شمرده تر و دقيق تر بزند. اما حس مشتاقانه و اطمينان بخشی در صدايش هست که تا به حال نبوده است. از لحظه ای که استاد شروع به صحبت می کند ، دوربين نيز حرکت آرام و سيال خود را شروع می کند و به آرامی به چهره دختر می رسد که انگار در حال درک کلام اوست. حرکت دوربين طوری است که انگار وظيفه انتقال کلام استاد جوان را به دختر بر عهده دارد . بنابراين کارش را در يک نمای بدون قطع، به شکلی تدريجی و مداوم انجام می دهد.

استاد:ببين... عشق باعث شده که تو يه سال بابت يه کلمه حرف صبر کنی و وقتش که شد به همه چی پشت پا بزنی و بيای اينجا. فقط آدمی که عشق سبکش کرده باشه می تونه به همچين کاری بکنه. ولی وقتی می گی سبک شدی ، منظورت اينه که خودت رو پايين آوردی، حتی اگه اون هيچوقت نياد عشقش ، کاری کرده که تو پر در بياری و کارايی بکنی که فکرش رو هم نمی کردی. اگه منظورت از سبک شدن بالا رفتنه ، سبک شدی. ولی اگه منظورت کوچيک شدنه ، عاشق هر چی کوچيک تر بشه بالاتر می ره. ·

دوربين به چهره شاداب و آرام دختر می رسد ، که چشم هايش هم از لذت می درخشند.

دختر: فکر نمی کنی همه اين حرف ها تو ادبيات اينقدر قشنگه؟ زندگی با ادبيات فرق داره ......

استاد:همه اين حرف ها واسه اينه که زندگی يه خُرده شبيه ادبيات بشه.....

(از نمایشنامه شبهای روشن- فئودور داستایوفسکی)

با تشکر از فیل جون که زحمت آپدیت رو تقبل میکنه!!!!!!

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

یوسف تو اگر شوی زلیخا نشوم

مجنون هم اگر شوی تو، لیلا نشوم

یکبار تو یکبار فقط آدم شو

نامردم اگر دوباره حوا نشوم

(الهه قنبری تبار)

یک ذره زگفته تو درهم نشوم

دریایم و در کاسه فراهم نشوم

صد بار اگر تو نیز حوا باشی

من ترکم و یکبار هم آدم نشوم

(امیر علی مصدق)