بازم خاطرات!
- یادت میاد اونروز سه تایی توی هیاهوی میدون ولیعصر، اونموقعی که دفتر نشریه ای که من توش بودم- توی اون به اصطلاح برج مراقبت- مشرف به میدون و جریانات زندگی اش بود، انگار سر گذر بود، از اونجایی که کار من هم عصرها بود، هر کسی اونورا کاری داشت، میومد یه سری بالا. نیم ساعتی می نشست، چایی ای می خوردیم، من اگه می رسیدم کارم رو تموم می کردم و می زدیم به ولگردی توی خیابون ولیعصری که جای سوزن انداختن نبود.
یکی داد می زد: دزد! بگیریدش! یکی یه جوونی رو می گرفت به زدن که چرا به ناموس من چپ نگاه کردی و بچه ی یکی زق زق می کرد که مامان ، مامان، فلان چیزو بخر.
یاد اون مرد کوره به خیر که راه می افتاد از پایین میدون و با فلوتش آهنگای قدیمی رو می زد ، وقتی از زیر پنجره رد می شد، من می دویدم از میز سردبیر رد می شدم و بی اعتنا به چپ چپ اون، می رفتم دم پنجره. خدا وکیلی آدم اهل حالی بود، با اینکه کار صفحه بندی نشریه معطل من مونده بود، وقتی می دید اینقدر ذوق دارم، شروع می کرد به تعریف از اون زمونا که صفحه این خواننده ها رو یواشکی باباش می رفته می خریده.چقدر غصه می خوردم که با دور شدن آقا فلوتیه، صدای فلوته کم کم تو شلوغی گم می شد و فقط زمزمه آهنگه بود که تا آخر شب تو مخ من می موند و می زد و اینبار انگار خواننده هم داشت.
وای گفتم خواننده، یکی دو بار این آقا نمی دونم دست کی رو گرفته بود آورده بود که کنارش بخونه. با یه صدای نخراشیده ای می خوند که نگو و نپرس. خدا رو شکر انگار اعتراض ها زیاد شده بود و دیگه نیومد یارو.
آها رشته کلام گم نشه، یادم میاد یه وقتایی موقع خونه رفتن، با اینکه پاییز و زمستون بود، هوا خیلی تاریک بود و سرد، می رفتم یه دوری تا پایین میدون، می گشتم فلوتیه رو پیدا می کردم، دنبالش نم نمک می رفتم، یکی دوتا آهنگا رو گوش می دادم، یهو با زنگ تلفن مامانم، به خودم می اومدم که ای وای، دیر شد.راهو کج می کردم به سمت خونه.
داشتم از اون روز سه تایی مون می گفتم. اونروز که شما دوتا اومدین اونجا، نمی دونم قرار بود جای خاصی بریم یا اینکه همینجوری می خواستیم راه بریم، آها فکر کنم شب رو خونه یکی(آها آره) - که مامانش اینا رفته بودن مسافرت- پلاس بودیم. نمی دونم ماجرا چی بود، چه مون شده بود، کی چی گفته بود، کسی رو مسخره می کردیم یا دیگران ما رو که توی خیابون افتان و خیزان(این اصطلاح رو به واقع مجسم کنید) می خندیدیم و بی توجه به همه دوتای دیگه یکی رو که از خنده پخش زمین بود، جمع می کردن. ماجرای شب رو هم که نگم بهتره .تا خود صبح به ادا درآوردن استادها و مسخره بازیها و فیلمهایی که قرار می ذاشتیم امشب حتما ببینیم و نمی شد، می گذشت.
صبح هم که معلوم بود.فکر کن ساعت 5 صبح می خوابیدیم که یکی مون ساعت پنج و نیم پاشه و به ایران خودرو برسه، که تا پا می شد، می گفتیم نمی رسی بخواب!می خوابید.
بعدی که ساعت کارش 8 بود، به زور ساعت هفت و نیم پا می شد که از اونجایی که تازه خوابمون سنگین شده بود، می گفتیم حسش نیست، بخواب. بعدی هم که من بودم از خدا خواسته کلاس اونروز رو دودر می کردم و اگه خیلی زرنگ بودیم ساعت 10-11 می زدیم به خیابون دنبال یه سری کارهای عقب مونده. دیگه بماند که از صبح مامانا زنگ می زدن به سین جیم که باز شماها به کارهای امروزتون نرسیدین؟ باز شب تا صبح رو به چرت و پرت گفتن گذروندین؟ چرا وسط هفته قرار می ذارین؟
- با همه مون هستم! کارهای اونموقع مون مهم نبودن؟ چطوری واسه با هم بودن کلی آدم رو دودر می کردیم؟ کلی شرایط رو می چیدیم، کلی خالی می بستیم، کلی حاضر می شدیم روز بعدش رو اضافه کاری وایسیم که جبران دیروز بشه؟ چطوری منتظر بودیم خونه یکی مون خالی شه که بریزیم توش، آشپزخونه رو بریزیم به هم و یه آت آشغالی –ولی دلخواه خودمون- درست کنیم و بعد کلی به به چه چه! چقدر مسخره می کردیم که ملت از خونه خالی استفاده می کنن، ما هم استفاده! چطوری؟ الان که اختیار تک تک مون دست خودمونه. اگه صبح سرکار نریم، دانشگاه نریم، هیشکی مواخذه نمی کنه. چرا اینهمه سرشلوغیم؟ چرا اینقدر مهم شدیم؟ چرا اصرار داریم که بگیم خیلی مهمیم؟ هان؟چرا وقت یه نهار خوردن با هم رو نداریم؟
- این مدت خیلی تو فکر بودم که چی کار می شه کرد واسه کمتر مهم شدن. تنها چیزی که فعلا به ذهنم می رسه برگزاری دوره های منچ پارتیه! به دور از حرفهای سیاسی، حرفهای کاری، و البته حرف از مشکلات مجازه به شرطی که فقط مسخره شون کنیم. منتظر پیشنهادای دیگه هستم.