پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۷

جدی جدی بچه بودیم، شوخی شوخی بزرگ شدیم


دیروز پریروزا با برادر وسطی و همدل در مورد کارتونهای زمان بچگی حرف می زدیم:

برادر وسطی: یادش به خیر فوتبالیستها، عجب موجی راه انداخته بود اون زمونا، جمعه بعد از ظهرها
من: آره، ولی فقط سری اولش رو دیدم من! انگار بین سری اول و دوم کلی بزرگ شدم که دیگه به مذاقم خوش نمی اومد. شایدم چون دیگه "واکی بایاشی" توش نبود، نگاه نکردم.
برادر وسطی: آره یادمه تو عاشق اون دروازه بانه بودی. یه دوستم هم ( از جنس دختر) چند وقت پیش می گفت که به طور بسیار جدی عاشق "کاکرو" بوده.کلی باهاش زندگی می کرده.
من: حالا دیگه اونقدرا هم جدی نبود واسه من...
برادر وسطی: ولی بوداااا
من(رو به همدل): تو چه کارتونی رو بیشتر از همه دوست داشتی؟
همدل:اول از همه حنا، بعدش باخانمان، بعدش هم مهاجران!

چپ چپ به همدل نگاه می کنم، خدا رحمش کرد در ادامه زنان کوچک رو نگفت.
سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت البته بل و سباستین هم خیلی خوب بود، اونم به خاطر بل.

*فردا پس فرداش یادم افتاد که این برادر بزرگه تو دکتر ارنست بود یا مهاجران(یادم نیست، فکر کنم اسمش فرانک بود)، وقتی ازدواج کرد، کلی حالم گرفته شد. یعنی تا این حد جدی بچه بودیم...یادش به خیر


دنیای کارتونا قشنگ
دنیای ما سیاه و زشت
کاش یکی زندگی مونو
شبیه کارتون می نوشت

۴ نظر:

ناشناس گفت...

سلام. من دوست ِ ماموتم.
وبلاگ ِ خوبی دارید. با تبادل ِ لینک موافقید؟ (؛

Unknown گفت...

به به سر و کله موش اینجا هم پیدا شده! مورچه جون این موش دوست خوبیه باهاش تبادل لینک کن اینقدره گله که خدا میدونه :*
راستی من دخترهای کارتونها رو دوست داشتم به جای پسرهاشون. دوست داشتم میتونستم مثل اونا زندگی کنم. مثل دخترهای زنان کوچک یا خانواده دکتر ارنست! لباسهای خوشگل اون رنگی بپوشم و جاهای خوشگل برم!

ناشناس گفت...

عجب که اینطور ماموت جان. چشم ما روشن!
به خودت نگیر حالا یه چی گفتم دور هم صفا کنیم.
احوالات مورچه عزیزم چطوره؟
میگما منم برم بشم اسبی بزی چیزی شاید تونستم طلسم وبلاگ ننوشتنم رو بشکنم! لطفا پیشنهادات خود را به ادرس ونکوور صندوق پستی ارسال نمایید.

ناشناس گفت...

موفق باشی مورچه کوچولو