چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
....
بیا زندگی را بدزدیم آنوقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
می خواستم این رو بذارم واسه متن کارت عروسی مون
ولی مامان بهش برخورد
گفت مگه شما ها بی کس و کارید که همش از تنهایی بنویسین
خلاصه این شد که شعر زیر رو انتخاب کردیم
عشق طرح ساده لبخند ماست
معنی لبخند ما پیوند ماست

عشق را با دست های مهربان
هر که قسمت می کند مانند ماست
عشق یعنی اینکه ما باور کنیم
یک دل دیگر ارادتمند ماست
دوستی همسایه نزدیک ما
مهربانی نیز خویشاوند ماست
دست خوبت را به دست من بده
دستهای ما پل پیوند ماست

دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۵

دیشب فکر می کردم

:

به محض اینکه آدما،به این موضوع پی ببرند که خوشبختی یه واژه نسبی است،95 درصد مردم کره زمین احساس خوشبختی می کنن

چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۵

امروز صبح که می اومدم سر کار،تو رادیوی ماشین این شعرو شنیدم که با حال و هوای بارون صبح اساسی جور در می اومد:تقدیم به پاییز عزیز
آسمانش را گرفته تنگ درآغوش

ابر با آن پوستين سرد نمناکش
باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران
سرودش، باد

جامه اش شولای عريانی ست

ور جز اينش جامه ای بايد

بافته بس شعله زر تارپودش باد

گو برويد يا نرويد هرچه در هر جا که خواهد يا نمي خواهد

باغبان و رهگذاری نيست
باغ نوميدان

چشم در راه بهاری نيست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور برويش برگ لبخندی نمی رويد؛

باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟

داستان از ميوه های سر به گردون سای اينک خفته در تابوت پست خاک میگويد
باغ بی برگی

خنده اش خونيست اشک آميز

جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد درآن

پادشاه فصل ها
پاييز
م.امید عزیز.یادش فرخنده باد

یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵

داخلی. سحر. هال

دختر با چشمانی مرطوب ولبخند معصومانه به جوان می نگرد. دست استاد جوان وارد قاب می شود و فنجان چای را جلوی دختر می گذارد. استاد جوان روبروی دختر می نشيند و نگاه پر مهرش را به او می اندازد.

دختر:[فنجان چای را بر می دارد و مزه مزه می کند] به نظر تو من اشتباه نکردم؟

استاد: هنوز نصف قرارت مونده ..... به همين زودی جا زدی؟

دختر: نه. جا نزدم. اول فکر کردم شايد اتفاقی براش افتاده ، بعد گفتم شايد خبر بده ..... . ولی حالا فکر می کنم ايراد از منه..... گدايی همه جورش بده ، گدايی عشق که از همش بدتره ..... وقتی فکر می کنم می بينم به همه چی پشت پا زدم و زندگی مو گذاشتم سر يه قراری که ... تو می گی من سبک شدم؟

استاد:[خارج از تصوير] خب ، عشق آدمو سبک می کنه ، ولی سبک نمی کنه....

دختر:[با آميزه ای از تعجب و لبخند] نمی فهمم چی می گی .....

حالا چهره جوان را می بينيم که می کوشد حرف هايش را شمرده تر و دقيق تر بزند. اما حس مشتاقانه و اطمينان بخشی در صدايش هست که تا به حال نبوده است. از لحظه ای که استاد شروع به صحبت می کند ، دوربين نيز حرکت آرام و سيال خود را شروع می کند و به آرامی به چهره دختر می رسد که انگار در حال درک کلام اوست. حرکت دوربين طوری است که انگار وظيفه انتقال کلام استاد جوان را به دختر بر عهده دارد . بنابراين کارش را در يک نمای بدون قطع، به شکلی تدريجی و مداوم انجام می دهد.

استاد:ببين... عشق باعث شده که تو يه سال بابت يه کلمه حرف صبر کنی و وقتش که شد به همه چی پشت پا بزنی و بيای اينجا. فقط آدمی که عشق سبکش کرده باشه می تونه به همچين کاری بکنه. ولی وقتی می گی سبک شدی ، منظورت اينه که خودت رو پايين آوردی، حتی اگه اون هيچوقت نياد عشقش ، کاری کرده که تو پر در بياری و کارايی بکنی که فکرش رو هم نمی کردی. اگه منظورت از سبک شدن بالا رفتنه ، سبک شدی. ولی اگه منظورت کوچيک شدنه ، عاشق هر چی کوچيک تر بشه بالاتر می ره. ·

دوربين به چهره شاداب و آرام دختر می رسد ، که چشم هايش هم از لذت می درخشند.

دختر: فکر نمی کنی همه اين حرف ها تو ادبيات اينقدر قشنگه؟ زندگی با ادبيات فرق داره ......

استاد:همه اين حرف ها واسه اينه که زندگی يه خُرده شبيه ادبيات بشه.....

(از نمایشنامه شبهای روشن- فئودور داستایوفسکی)

با تشکر از فیل جون که زحمت آپدیت رو تقبل میکنه!!!!!!

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

یوسف تو اگر شوی زلیخا نشوم

مجنون هم اگر شوی تو، لیلا نشوم

یکبار تو یکبار فقط آدم شو

نامردم اگر دوباره حوا نشوم

(الهه قنبری تبار)

یک ذره زگفته تو درهم نشوم

دریایم و در کاسه فراهم نشوم

صد بار اگر تو نیز حوا باشی

من ترکم و یکبار هم آدم نشوم

(امیر علی مصدق)

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵

فکر نمی کنم تو این هوای معرکه چیزی غیر ازگوش دادن به پری خوانی خسرو شکیبایی مزه بده
....

در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است

دل من، که به اندازه یک عشق است

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه ما کاشته ای

و به آواز قناریها که به اندازه یک پنجره می خواند
...

یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵

اینقدر دنبال خونه گشتن و پیدا نکردن واسمون عادت شده که نمی دونم اگه پیدا شد،عصرهای خالی مون رو چی کار کنیم؟
نیست که کاری نداریم اصلا..مامان می گه بی خیال تر از شما دوتا تا حالا ندیدم و نشنیدم





الف ب ی همسر داری



نگوییم: این کار تو اشتباه بود.چون تا جان در بدن دارد، آنرا ادامه می دهد

بگوییم: این کار تو منو به شدت ناراحت کرد.عمرا اگه تکرارش کنه
این روزها همش تو این فکرم که چه خوب که بیشتر از این حد اختیاری واسه زندگیم ندارم.چه خوب که به این نتیجه رسیدم که :بچه تو بشین وبذار بزرگترت واست تصمیم بگیره! بچه رو چه به این حرفا
...

اگه سرنوشت زندگیم دست خودم بود، به جرات می تونم بگم که تا یه گند حسابی بهش نمی زدم،عمرا سر جام نمی نشستم ،ولی حالا با خیال راحت( یه کم هم با شیطنت) می تونم هر چقدر می خوام از دیوار راست برم بالا!چون می دونم بزرگترم نمی ذاره بیفتم.چی کارش کنم؟ خیلی دوستم داره.بیشتر از خودم.آقا جان کجای این مسئله جبر و اختیار جای سئوال داشت؟

سه‌شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵



هنگام، هنگامه سفر بود


من در جنوب، نقش جنون ديدم

آميزه هايی ز آتش و خون ديدم

و ميل به جنايت

و ميل به جنايت، تنها
در جان جانيان خطرناك نيست

از چشم من زبانه كشيد آتش
اين خشم شعله ور

هنگامه سفر

گهواره فلزي دريايي
مي بردم آن زمان
تا ساحل جزيره آغشته با جنون
آنجا براي من
پنداشتي جزيره ممنوع بوده است
نه نامسكون
در آن جزيره كه در آنجا
شايد كه سيب سرخ هشيواري ست
گويا كه گاه گاه
فرصت بيداري ست
ديدم كه آن جزيره
آبشخور شگرف هيولاي آهني ست

آن شب

من مست مست بودم
و ميل به جنايت
در عمق جان مضطربم شعله مي كشيد
اي كاش كور بودم
ديدم شگرف هيولاها
درياي پاك را
آلوده مي كنند
گهواره فلزي دريا ها
مي برد اين مسافر غمگين خسته را

هنگام بازگشت

آنك جزيره بي من
تنهاست
اينك در انحصار هيولاهاست
اي كاش
گهواره گور مي شد
آنجا طنين خنده و پچ پچ
بود
مي سوخت جان خسته اين عاشق
اين حسود
ديدم نهنگ را
كامش گشوده
طعمه طلب كن
گهواره فلزي ما را تعقيب مي كند
گفتم
در كام اين نهنگ

شايد كه ايمني ست
آيا
اين ترس،ترس ذاتي من بود
كه آن نهنگ گرسنه دريا
از لقمه لذيذ تنم
بي نصيب ماند ؟
مي سوختم
در شعله هاي خشم خروشان خويشتن
دلاله محبت

عفريته پليد به پيري نشسته مي دانست
در من توان نماند و شكيبايي
مي برد ديو را
تا حجله گاه پاك اهورایی
آه
اي جانيان لحظه عصيان
رفاقتي

در من نمانده است نه صبري نه طاقتي
**********************
ديدم كه ديو بود و فرشته
كز حجله شكسته قانون برون شدند
اينك نه جلوه اي ز اهورا
اهريمنند هر دو
عفريته پليد به پيري نشسته
مي خنديد
من مي گريستم
ديدم پرنده را كه ز ساحل پريده بود
دريا تمام شد
آغاز خشكسالي خشكي رسيده بود
در من جنوب
ياد آور جنون و جهالت
ياد آور شكوفه هشياري ست
من با بطالت پدرم
هرگز

بيعت نمي كنم

دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵


صدای تیشه آمد

گفت شیرین،

(کنار ماهتابی ها به مهتاب)

-صدای تیشه آمد!
ماه تابید
*********

صدای تیشه فرهاد آمد
گفت شیرین
(کنار لاله ها با لاله لال)

-صدای تیشه آمد!
لاله نالید
**********

صدا از تیشه فرهاد افتاد
صدای گریه شیرین:
میان باغ تنهایی هزاران لاله از باران فرو می ریخت
...
این شعر رو برای جاده خاکی عزیز اجالتا نوشتم تا سر فرصت کلی درباره شیرین و فرهاد بنویسم
....

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۵

جان من سنگدلی،دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است



چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است


رفتن اولاست ز کوی تو،ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است


تو نه آنی که غم_عاشق_زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک،گذارت باشد


*******************************


از سر کوی_تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب_جگر خواهم رفت


تا نظر می‌کنی از پیش_نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت


نه که این بار چو هر بار_دگر خواهم رفت
نیست بازآمدنم باز،اگر خواهم رفت


از جفای_تو من_زار چو رفتم ، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم


یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۵

آی از خانه زخم و گریه
غربت بغض گشا را عشق است
...

جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۵

از گوشه سمت راست کاغذ شروع کردم.نوشتم: مدتی است که می نویسم اما نوشته هایم پایانی ندارد.پراکنده می نویسم. از هر دری سخنی.جمله های بی ربط پشت هم ردیف می شوند.
********


آن شب در خیابان- من- بی خبر از همه جا- خسته- نشانه ها –
********
آن روز در کوهها – نگاهها – زمزمه ها –نشانه ها-
********
امروز در اتاقم – تلفن به دست- می شنوم- آوای بی ریای سرشار از عشق را- گوشم با اوست(حواسم نه) جلوی دهنی گوشی را می گیرم- از میان بغض و گریه نفسی تازه می کنم- چشمانم را می فشارم ادامه می دهم:- خوب عزیزم!می گفتی


فرار می کنم...از دروغ بیزارم

********


شب- پشت بام خانه-اتوبان نیاوران- فکر به زندگیم- فردایم- دیروزم(نه فردایم)..اما دیروز---حرفها- نشانه ها-نشانه ها. نه ممکن نیست-فردا و فردا- فقط فردا...راه می روم و دست و پا می کوبم بلکه از شر دیروزها رها شوم.

********

پارک- با دوستانم- آنقدر شاد که گویی نه دیروزی و نه فردایی...سبک سبک-بی مهابا می خندم.شاد تر از همیشه-دوستانم به بی خیالیم غبطه می خورند

********


در راه برگشت-می خواهم تنها باشم- از این اتوبوس به اتوبوس دیگر.صحنه کلیشه ای تکیه دادن سر به شیشه اتوبوس و خیره به خیابان- باید در فکر خانه باشیم- برای زندگی مشترکمان تلفن: عزیزم کجایی؟دلم هزار راه رفت.بیا بریم یه جا قدم بزنیم.من: آره چه عالی!!!

********


کنار هم- دستانم را می فشارد- آنقدر که گرمی دستش، سردی انگشتانم را مغلوب می کند. تنها کسی است که هیچ یک از شکیات من در مورد دروغ و دغل دیگران شامل حال او نمی شود.یکسره است- خوب و بد- همین که هست. خود_ خودش. آرام می گوید و می پرسد: این را چه کنیم؟ تو چی فکر می کنی؟ خوب بگو! تو چه طوری راحتی؟یه چیزی بگو!بی وقفه می گویم- برنامه می ریزم- دقیق و بی اشکال- مو لای درزش نمی رود-با نگاه تحسینم می کند- هر آنچه بخواهم در این نگاهها می توانم یافت- یک عمر آرامش- همانچه که من نیاز دارم.اما همیشه به شکلهای دیگر جست و جویش کردم
طاقت نمی آورم.دستم را می کشم.چشم بر می گیرم.جلو جلو راه می روم-چرا تنهایم نمی گذارد؟ از خود_ بیخودم در برابر باخودی او حالم به هم می خورد.هیچ راهی ندارم- هیچ ماوایی غیر از او- دیوانه ام

********


عصر-در راه بازگشت- مدام سئوال می کند-حرفهای بی ربط می زنم-اصرار دارد که به درونم راه یابد- نمی خواهم- راه یافتنش ویرانی دارد- طاقت حتی کمی غصه اش را هم ندارم - بهانه می گیرم – فریاد می زنم – جا می خورد ولی با صبوری تمام: اگر آرام می شوی، فریاد بکش! خدایا!همه جوره با انعطافش راه را به رویم می بندد.این عذاب از همه بدتر است

********


جمله ها چرا تمام نمی شود؟چرا سمت و سویی ندارد؟پایانی برایش متصور نیستم غیر از

سردرگمی-بیخودی- دیوانگی

...

دفترم را پیش رویت می گذارم- برخی جمله ها را برایت می خوانم-می شنوی-آرام تر از همیشه-گاهی می فهمی ام و گاهی نه! دروغی ندارم که برایت بگویم-همانم که خودم- نگران دل شکستنت نیستم – دل آدم از کسی می شکند که می خواهدش...پس همه پراکندگیهایم را برایت می خوانم- نگران برداشتت در مورد خودم نیستم-هر چه باداباد! اینجا هیچ حاشیه ای، هیچ قانونی حسم را به خودش نمی گیرد.منم – دفترم – و تو

...

من :حالا با اینهمه جمله بی پایان چه کنم؟

قلم را از دستم می گیری و دفتر را جلو می کشی


"نقطه"



دفتر را با قلم به سویم می سرانی

...

حالا چه کنم؟ چه کاری دارم؟


بی وقفه شروع می کنم- از سر خط-


نقطه ات کار خودش را کرد، جان من!


حالا من سر خطم و برگ سفید بعدی دفتر پیش رویم


برنمی گردم به صفحات قبلی- از نقطه تو به بعد را دوره می کنم



و ما همچنان دوره می کنیم شب را


و روز را


هنوز را

...

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵

...
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار
كسي حس كرد من بي تو
تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
....


.....و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا
شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
......

یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۵

پر کن پیاله را


کاین آب آتشین

دیریست ره به حال خرابم نمی برد

این جامها که از پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد

...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

...

پر کن پیاله را

...
ما هر دو خو گرفته ایم
تو به سکوت
...
و من به خیال

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۵


مادرم رو به آینه می ایستد.نگاهی به سراپای خودش می اندازد و در سکوت محض با قیافه ای درهم خیره نگاهم می کند

من:چیه مامان؟

مامان:خیلی صورتم داغون شده؟

من(با اطمینان): نه.اصلا

مامان: راست بگو! دلداری نده!پوستم خیلی تیره شده...پر از لکه های قهوه ای

من:نه.حساس شدی مامان

مامان:زیر چشمم چروکهای بدی افتاده.یه دقه اون کتابو ول کن و منو نگاه کن


با دقت نگاهش می کنم. بی اختیار چشمم به سمت عکس روی شومینه می چرخد.هم اوست که در قاب چوبی، زیبا و شاد به من لبخند می زند.این عکس رو توی کیف پولم هم دارم.هر کس می بیند با نگاه تحسین می کند و من با
غرور می گویم: مادرم. در بیست سالگی


________________________________________

امروز مامان باز کرم به دست جلوی آینه ایستاده و ناراحت برایم تعریف می کند: امروز یکی از همکارای قدیمی اومده بود اداره. می گفت از دفعه پیش که دیدمت خیلی شکسته شدی. پوستت کدر شده. وزنت هم زیاد شده نه؟

من: غلط کرد. بیخود می گه.من نمی دونم چرا مردم وقتی حرفی واسه گفتن پیدا نمی کنن، به قیافه هم گیر می دن

مامان:مورچه حالا به دور از مادر و دختری، خیلی چاق شدم. با اون عکسم خیلی فرق دارم الان؟

من: مامان بی خیال.وزنت که همونه.پوستت مال آفتابه. تابستونا همه کدر می شن

(می مونم که واسه چروکهاش چه دلیلی بیارم)

من: چروکهای زیر چشمت هم مال پارساله که خیلی لاغر کردی. بالاخره یا خوشتیپی یا خوشگلی
......

مامان(باخنده):هم خوشگلی هم خوش تیپی

_________________________________________




اینقدر بار زندگی رو دوشش هست که اصلا دلم نمی خواد باعث کوچکترین نگرانی اش بشم.چرا اینقدر برام مهمه که غصه نخوره.چرا همیشه نسبت به مامان این حس رو دارم؟
چرا از کوچکترین شادی اش به وجد می یام؟

چرا وقتی توی اتاقم مشغول کتاب خوندنم، گوش به زنگم که توی آشپزخونه چه شعری داره زیر لب زمزمه می کنه؟ یادمه یه بار با یکی از دوستام بحث سر این بود که چرا همیشه واسمون مهمه که مامانا چه تیکه آهنگی رو زمزمه می کنن؟انگار می خوایم با این یه تیکه به عمق قلب و روح و گذشته اشون راه پیدا کنیم...جل الخالق!!!!اینهمه گذشتن از همه چیز شون واسمون کافی نیست؟؟؟؟ انگار ما بچه ها هیچ آزادی ای رو واسه مادرا متصور نیستیم... حتی وقتی مادرا می خوان یه دل سیر واسه دل خودشون گریه کنن، اینقدر دور و برشون می پلکیم و اظهار نگرانی می کنیم که مادر بیچاره از هر چی باز کردن بغض نهفته است،پشیمون می شه

منکه اگه مادر بشم دلم نمی خواد بچه ام اینقدر توی روحم کنکاش کنه
_______________________________________________

امروز. ساعت 7 صبح .مامان از خواب پا شده و داره به سمت آینه می ره! از ته دل آرزو می کنم که کاش آینه امروز با دقت کمتری بنماید چهره زیباترین زنی که می شناسم را
!!!!!!

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۵

وقتی که می رفتی بهار بود


تابستان که نیامدی پاییز شد


پاییز که برنگشتی، پاییز ماند


زمستان که نیایی،پاییز می ماند



تو را به دل پاییزیت


فصلها را به هم نریز

...

تا حالا شده اینقدر نق بزنی، که خودتم نتونی خودتو تحمل کنی؟



تا حالا شده اینقدر به یه نفر بدی کنی و اون هیچی نگه که روت نشه تو صورتش نگاه کنی؟


تا حالا شده اینقدر نمک نشناسی کنی که کل خوبیای یه آدم رو بذاری کنار و دو سه تا ایرادشو هی بزرگ کنی و بعدشم دلیل بیاری که این من بودم که تا حالا با شرایطت کنار اومدم و تو تا به حال هیچ کاری واسم نکردی؟



تا حالا شده محبتای یه نفر رو پای وظیفه اش بذاری و تمام سعیشو واسه شاد شدنت نادیده بگیری و آخرش بگی حالا یه کاری کردی، نکنه می خوای منت بذاری؟



تا حالا شده بوی گند تکبرت همه عالم رو برداره و باز تو سرتو بالا بگیری و فکر کنی خودت یه خری بودی که لیاقت اینجوری شدن رو پیدا کرده؟


تا حالا شده اینقدر وضع وخیم شده باشه که نتونی تو چشمای طرف نگاه کنی و ازش معذرت بخوای؟



تا حالا شده وقتی همه توانتو جمع کردی و از اون معذرت خواستی به خاطر تمام بدیهایی که بهش کردی، یه لبخند تلخ تحویلت بده ودر جوابت فقط بگه عیبی نداره؟



تا حالا شده از زور خجالت و شرمندگی هی تو تختت غلت بخوری و خوابت نبره و تمام زخم زبونات و نق نق هات تو گوشت بپیچه و نذاره یه لحظه آروم باشی؟



تا حالا شده از دست خودت راه به جایی نداشته باشی و دلت بخواد خودتو از طبقه پنچم بندازی پایین و خلاص...



من دیشب همه این حالتا رو داشتم ولی هیچ غلطی نکردم...



شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۵

یادمه اون وقتا که تو نشریه بودم، راه می رفتم و غر می زدم.هر کی از راه می رسید،می پرسید: چه کار جالبی داری؟راضی هستی ؟منم که همیشه فکر می کردم همه چیز تو زندگی دست به دست هم داده که من نتونم سر کار واقعی خودم قرار بگیرم می گفتم:نه بابا!یه کار دانشجوییه دیگه!منتظرم درسم تموم بشه و برم تو رشته خودم.اونجا با اینکه یه جمع 10-11 نفره و هر کدوم از یه شهر و یه فرهنگی بودیم، خیلی خوش بودیم


همه هم و غم مون رسیدن سر وقت نشریه به چاپخونه بود و تو این راه چه حرصها که نمی خوردیم و چه شبها که تا دیر وقت اونجا نمی موندیم و دور هم چه غرها که نمی زدیم

اضافه کاری که نمی دن

حقوقشون رو که 10 روز بعد از سر برج به زور می دن
بیمه که نمی کنن

هر کسی هم که از راه می رسه یه دستی تو کار می بره و یه اعمال نظری تو نشریه می کنه

....


فشار کارم خیلی زیاد بود.صبحها دانشگاه بودم و بعد از ظهر خسته و کوفته می رفتم اونجا...یکساعتی تلو تلو می خوردم تا خستگی صبحم در بره وتازه بعد از اون انگار شارژ می شدم.با بچه ها سر به سر هم می ذاشتیم و کار رو هر جور شده تموم می کردیم

شبا هم تا وقتی که بالای سر صفحه بندی وای می ستادیم، سر دبیر محترم از خاطرات جوونیش می گفت و ما هم الکی ادا در می اوردیم که چه جالب
....

چهار سال و نیم از اون زمانی که من وارد نشریه شده بودم گذشته بود.مدیران سازمان زور می گفتن و من که تقریبا داشتم به یه نیروی شورشی تبدیل می شدم ، جلوشون در می اومدم و زیر بار نمی رفتم.همزمان دنبال کارای بیمه و گرفتن حق و حقوق خودم و همکارام هم افتاده بودم.تقاضای بازرسی می دادم.شماره نشریه رو به عنوان کارگاه ثبت می کردم....خلاصه اینقدر شر بازی در آوردم و به قول مامانم آتیش سوزوندم که زیر آبم رفت

توی یه جلسه جمع بندی آخر سال مدیر عامل محترم که شمشیرشو حسابی واسه من از رو بسته بود و تصمیم داشت با ضایع کردن من درس درستی به بقیه بده، به من دستور داد که دیگه به این کارام ادامه ندم و اگر هم می خوام ادامه بدم خودم با زبون خوش برم بیرون. منم با عصبانیت هر چه تمامتر هر چی که توی مجموعه اجحاف و بی قانونی و به عبارتی دزدی شده بود، فریاد زدم و در رو کوبیدم و از جلسه اومدم بیرون.
نمی گم کار درستی کردم یا نه!شاید اگه الان هم تو همچین موقعیتی قرار بگیرم نتونم تحمل کنم و همین عکس العمل رو نشون بدم. اون موقع گرچه هیچ کاری سراغ نداشتم و می دونستم که حالا حالا ها بی کار می مونم، اما وقتی بهم زنگ زدن و گفتن که برگردم ، دیگه قبول نکردم

یکسال تو خونه بودم. این یکسال مقارن بود با تمام شدن درس من. هر چی سعی کردم سریعا سر یه کاری برم، نتونستم.محیط نا آشنا اذیتم می کرد.خونه هم داشت دیوونه ام می کرد.از 19 سالگی عادت کرده بودم که یکساعت هم وقت اضافی نداشته باشم. خلاصه تو این یکسال سعی کردم سابقه کارم رو زنده کنم. کلاس رفتم . کلی کتاب خوندم.نوشتن رو باز شروع کردم

....
....

حالا این همه مقدمه چینی واسه چی کردم؟واسه اینکه الان مدتیه رفتم سر کار.توی یه شرکت مهندسی.یه کار تقریبا فنی.اینهمه گفتم کار تو رشته خودم می خوام،حالا همه چیز مهیاست.هم جا واسه یادگیری دارم هم همکارای خوب و یکدستی دارم، هم کارم دست خودمه و زور از کسی نمی شنوم..اما با این حال یه چیزی انگار کمه!همش نا آرومم .انگشتام جای خالی خودکار رو حس می کنه. دلم واسه کتابام تنگ شده. از هر چی باگهحالم به هم می خوره.یاد نشریه به خیر!اونوقتا با اینکه تا 8 و 9 شب سر کار بودم، بعدش با بچه ها قرار می ذاشتم و می رفتیم بیرون: سینما تئاتر پیاده روی. یادش به خیر از میدون ولیعصر تا سید خندان رو پیاده می اومدیم و بی خیال همه چی فقط می گفتیم و می شنیدیم.. بعدها هم که جای نشریه عوض شده بود از فردوسی تا ولیعصر...
شب که می رسیدم خونه جنازه بودم.اتاق من ته سالن پذیراییه .کفشامو دمِ در در می اوردم و یه راست می رفتم تو اتاق می افتادم رو تخت.یه خواب بی نظیر

الان چی شدم؟ همش باید زل بزنم به مانیتور...کیبرد هم شد قلم؟ من یه خودکار بیک ساده می خوام که باهاش اونقدر بنویسم و خط بزنم که دفتر یادداشتم زشت و خط خطی بشه و فقط خودم بتونم ازش سر در بیارم. بعد یه روز از بین یادداشتام یکیشو انتخاب کنم و یه روز که سر حالم، تو ورد تایپش کنم و پست کنم تو "زمزمه های یک مورچه".هیچ وقت نتونستم پای کامپیوتر مطلب بنویسم .چرکنویسش حتما باید تو کاغذ و خط خطی باشه...توی ورد همه چی دیلیت می شه. کات می شه و جای دیگه پیست می شه. خلاصه مزه نمی ده


تو این شرکت نمی شه کتابای شاملو در اورد و وسط کار خوند.نمی شه واکمن بیاری سر میزت و نوار هزار تا چسب خورده دلکش رو که با هزار مکافات از توی نوارای بابات پیدا کردی گوش بدی.نمی شه هی از این اتاق به اون اتاق رژه بری و سراغ کارای نشریه رو از تک تک بچه ها بگیری...اینجا هرکسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش

....

نشریه این 2 سال آخر رفته بود پایینای خیابون فردوسی. یه خونه بسیار قدیمی که همه می گفتن خونه" فروغی" معروف بوده. یه حیاط با صفا و بزرگ که دور تا دورش اتاق و بالکن بود.توشم یه عالمه درخت توت و شاتوت بود که تابستونا یه ملافه بزرگ می اوردیم و یکی می تکوند و بقیه همزمان با خوردن ، دعا به جونش می کردن.گرچه این دعا شکم کسی رو سیر نمی کنه و طرف وقتی کارش تموم می شد نال و نفرین رو شروع می کرد که "شما ها لیاقت ندارین کسی بهتون خوبی بکنه.یعنی از اون همه توت هیچی نموند؟؟؟؟

یادم می آد تابستون اول تو اون ساختمون هنوز کولرمون راه نیفتاده بود.خونه اینقدر قدیمی بود که کانال کشی کولر هم نداشت. باید صبر می کردیم تا واسمون کولر گازی بیارن...گرما نفس بر بود و کار ما هم بعد از ظهر ها زیاد می شد. می رفتیم تو حیاط و حسابی همدیگه رو خیس می کردیم. بعد سر حال و قبراق کارو تا شب ادامه می دادیم
...

یادش به خیر

الان که خاطراتمو مرور می کردم یادم افتاد که یه بار رفته بودم یه شرکت مخابراتی واسه استخدام.از اون شرکتای اسم و رسم دار حسابی بود که باید هفت خوان رستم رو رد می کردی تا قبولت کنن. گفتن باید با دکتر .... که مدیر عامل اونجا بود مصاحبه کنی. دو ساعت و نیم با هم حرف زدیم.خدا خیرش بده دکترای مخابرات داشت ولی خیلی چیزا به من گفت که حالا کم کم دارم بهش می رسم.گفت: تو مدلت فنی خوندن و فنی کار نیست.نباید می اومدی تو این وادی.مدلت بیشتر فرهنگیه ... برگرد برو به راه نیاکانت..آرامشت اونجا بیشتره.روانشناس قهاری بود
...
...


بگذریم . مطلب بالا رو هفته پیش تو دفتر یادداشتم نوشته بودم. امروز که اومدم تایپش کنم دیدم وضع به این وخیمی که نوشتم نیست. طبق معمول خودم، با شرایط جدید خیلی خو کردم. کم کم دارم تو این محیطم جا می افتم. خواستم اصلاحش کنم گفتم بذارم باشه که یادم بمونه اولش چقدر برام سخت بوده. حالا از کارم یه کار فرهنگی- فنی ساختم.
چیزی که امروز به نظر سخت و تکاندهنده است فردا فقط یه خاطره است و بس..

شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۵

کودکی ها
به خانه می رفت


با کیف

و با کلاهی که بر هوا بود


چیزی دزدیدی؟ مادرش پرسید

دعوا کردی باز؟ پدرش گفت

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیز

که در دل پنهان کرده بود
...

تنها مادر بزرگش دید

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خندیده بود

حسین پناهی
بیراهه رفته بودم


آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید

زین بعد
همه عمرم رابیراهه خواهم رفت
مادر بزرگ
!


گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را
،
که در کودکی بسته بودی به بازوی من


در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم
...




حسین پناهی

یه لینک بامزه از یه مطلب درباره مورچه ها دیدم.حتما بخونینش. از سایت دلتنگستان
اینم یه عکس با ذکر منبع روی خود عکس:




سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۵

چو بیایی کشدم شوق و نیایی کشدم غم
من که بایست بمیرم، چه بیایی چه نیایی
))))): :)))))
وارد بیمارستان که شدم، با چهره یخ زده ای مواجه شدم که قبلا بهش مامان بزرگ می گفتم

پیکر بی جانی که هر چند ثانیه یکبار انگار که قراره چه کار مهمی انجام بده،تمام توانش رو جمع می کرد و نفسی
...

هووووووووووووووو

کنارش ایستاده بودم . با نفسهایش نفس می کشیدم بلکه به او تلقین کنم که اینطوری! ببین من چی کار می کنم؟


نمیتوانست
...

دستم رو روی دستش گذاشتم.نوازشش کردم. دست توی موهاش کشیدم. به خاطر درمانش لا به لای موهاش خالی شده بود. دلم می سوخت. نباید می ذاشتم گریه مو ببینه


مامان بزرگ! چیزی می خوای برات بیارم؟


با صدایی از ته گلو
:
نه


یادم اومد که رادیو دوست داره

به همه می گفت: پیش مورچه که می رم شبها تو اتاقش با هم می خوابیم و رادیو گوش می دیم

راست می گفت: بهش می گفتم مامان بزرگ همینطوری که خوابیدی و چشات بسته است، سعی کن فقط بشنوی
...

آروم آروم فقط گوش کن
برنامه " شب و موسیقی " رو گوش می دادیم. بتهوون.موتسارت.
...
من رومو می کردم اونطرف و آروم توی تختم گریه می کردم.احتمالا اونهم همینطور


نصف شب با صدای خر و پفش که از خواب پا می شدم ، رادیو رو خاموش می کردم


_________________________________________________


به بابا گفتم : اینبار که می ری بیمارستان، رادیو رو هم ببر
!

گفت: ای بابا ! دلت خوشه ها! حالش خیلی خراب تر از این حرفاست

یکی دوبار هم رادیو رو دادم ببره که برگردوند و گفت: نمی شه! الان وقتش نیست

می دونستم که الان وقتش بود.دکترا گفته بودن که بیمار شما آخرین تقلاهاشو داره می کنه. اینجور بیمارا آخرین حسی که از دست می دن، شنوایی شونه. ولی نمی تونن جواب بدن. باهاش حرف بزنین. هزاران هزار حرف داشتم باهاش. کلی معذرت خواهی بابت کوتاهیام و بد جنسی هام. و کلی هم محبتهای ناکرده بهش. اما هیچی نمی تونستیم بگیم و گریه نکنیم.همه چیز رو حس می کرد. واسه همین سکوت می کردیم و نگاش می کردیم
یادمه بهش گفتم: مامان بزرگ واست حمد می خونم که دردت آروم بشه. و بلند خوندم
:

الحمد للله رب العالمین.الرحمن الرحیم.مالک یوم دین.ایاک نعبد و ایاک نستعین


اشکهاش جاری شد. باور نمی کرد که داره می میره. همیشه نگرانیم از همین بود
یاد خواب دیشبم افتادم که از روی تخت بیمارستان نیم خیز شده بود. دستش روی دست من بود و با چشمانی ناباورانه می گفت: مورچه؟ تو باور می کنی؟ یعنی من برم؟یعنی تمام؟


پیر شده بود ولی هرگز به مرگ فکر نمی کرد...همه چیزش زندگی بود
...
___________________________________________________
ده پانزده نفری توی اتاقش هستیم.کداممان توانستیم با او حرفی بزنیم؟

کداممان توانستیم گذشته های زیبا را برایش تصویر کنیم؟

کدام می توانستیم چشمانش را باز کنیم؟ لبش را به خنده آوریم؟ شماره نفسهایش را مرتب و سریع تر کنیم؟ دست و پاهایش را گرم کنیم؟


الله اکبر! خودتی و خودت

پس کی باید خداییت را به ما ثابت کنی؟ کی بفهمیم که نا توانیم؟چه زمانی بهتر از مصیبت از دست رفتن عزیزانمان جلوی چشمانمان؟ تازه اینکه به نظر عادلانه هم می رسد. عمرشان را اغلب کرده اند و سنین مختلف جوانی را نیز پشت سر گذاشته اند.


چه می شود کرد؟خدایی ، قادری، دانایی
!

ناز شصتت ، هر چه می کنی بکن
!

فقط رحمی ، بر ما که مورچگانیم به فرمانت

تا کی فرمان پیشروی دهی و کی فرمان ایست؟؟؟؟
*************************************



در این اتاق که به گفته دکتر بوی عفونت همه جا را برداشته، توحید تو غوغا می کند


خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

دری دیگر نمی داند، رهی دیگر نمی گیرد