عشق را با دست های مهربان
چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵
عشق را با دست های مهربان
دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۵
چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۵
ابر با آن پوستين سرد نمناکش
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران
جامه اش شولای عريانی ست
ور جز اينش جامه ای بايد
بافته بس شعله زر تارپودش باد
گو برويد يا نرويد هرچه در هر جا که خواهد يا نمي خواهد
باغبان و رهگذاری نيست
چشم در راه بهاری نيست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور برويش برگ لبخندی نمی رويد؛
باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟
داستان از ميوه های سر به گردون سای اينک خفته در تابوت پست خاک میگويد
خنده اش خونيست اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد درآن
پادشاه فصل ها
یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵
داخلی. سحر. هال
دختر با چشمانی مرطوب ولبخند معصومانه به جوان می نگرد. دست استاد جوان وارد قاب می شود و فنجان چای را جلوی دختر می گذارد. استاد جوان روبروی دختر می نشيند و نگاه پر مهرش را به او می اندازد.
دختر:[فنجان چای را بر می دارد و مزه مزه می کند] به نظر تو من اشتباه نکردم؟
استاد: هنوز نصف قرارت مونده ..... به همين زودی جا زدی؟
دختر: نه. جا نزدم. اول فکر کردم شايد اتفاقی براش افتاده ، بعد گفتم شايد خبر بده ..... . ولی حالا فکر می کنم ايراد از منه..... گدايی همه جورش بده ، گدايی عشق که از همش بدتره ..... وقتی فکر می کنم می بينم به همه چی پشت پا زدم و زندگی مو گذاشتم سر يه قراری که ... تو می گی من سبک شدم؟
استاد:[خارج از تصوير] خب ، عشق آدمو سبک می کنه ، ولی سبک نمی کنه....
دختر:[با آميزه ای از تعجب و لبخند] نمی فهمم چی می گی .....
حالا چهره جوان را می بينيم که می کوشد حرف هايش را شمرده تر و دقيق تر بزند. اما حس مشتاقانه و اطمينان بخشی در صدايش هست که تا به حال نبوده است. از لحظه ای که استاد شروع به صحبت می کند ، دوربين نيز حرکت آرام و سيال خود را شروع می کند و به آرامی به چهره دختر می رسد که انگار در حال درک کلام اوست. حرکت دوربين طوری است که انگار وظيفه انتقال کلام استاد جوان را به دختر بر عهده دارد . بنابراين کارش را در يک نمای بدون قطع، به شکلی تدريجی و مداوم انجام می دهد.
استاد:ببين... عشق باعث شده که تو يه سال بابت يه کلمه حرف صبر کنی و وقتش که شد به همه چی پشت پا بزنی و بيای اينجا. فقط آدمی که عشق سبکش کرده باشه می تونه به همچين کاری بکنه. ولی وقتی می گی سبک شدی ، منظورت اينه که خودت رو پايين آوردی، حتی اگه اون هيچوقت نياد عشقش ، کاری کرده که تو پر در بياری و کارايی بکنی که فکرش رو هم نمی کردی. اگه منظورت از سبک شدن بالا رفتنه ، سبک شدی. ولی اگه منظورت کوچيک شدنه ، عاشق هر چی کوچيک تر بشه بالاتر می ره. ·
دوربين به چهره شاداب و آرام دختر می رسد ، که چشم هايش هم از لذت می درخشند.
دختر: فکر نمی کنی همه اين حرف ها تو ادبيات اينقدر قشنگه؟ زندگی با ادبيات فرق داره ......
استاد:همه اين حرف ها واسه اينه که زندگی يه خُرده شبيه ادبيات بشه.....
(از نمایشنامه شبهای روشن- فئودور داستایوفسکی)
با تشکر از فیل جون که زحمت آپدیت رو تقبل میکنه!!!!!!
یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵
دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است
دل من، که به اندازه یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه ما کاشته ای
و به آواز قناریها که به اندازه یک پنجره می خواند
یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵
نگوییم: این کار تو اشتباه بود.چون تا جان در بدن دارد، آنرا ادامه می دهد
بگوییم: این کار تو منو به شدت ناراحت کرد.عمرا اگه تکرارش کنه
اگه سرنوشت زندگیم دست خودم بود، به جرات می تونم بگم که تا یه گند حسابی بهش نمی زدم،عمرا سر جام نمی نشستم ،ولی حالا با خیال راحت( یه کم هم با شیطنت) می تونم هر چقدر می خوام از دیوار راست برم بالا!چون می دونم بزرگترم نمی ذاره بیفتم.چی کارش کنم؟ خیلی دوستم داره.بیشتر از خودم.آقا جان کجای این مسئله جبر و اختیار جای سئوال داشت؟
سهشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵
هنگام، هنگامه سفر بود
من در جنوب، نقش جنون ديدم
آميزه هايی ز آتش و خون ديدم
و ميل به جنايت
و ميل به جنايت، تنها
از چشم من زبانه كشيد آتش
هنگامه سفر
گهواره فلزي دريايي
آن شب
من مست مست بودم
هنگام بازگشت
آنك جزيره بي من
شايد كه ايمني ست
عفريته پليد به پيري نشسته مي دانست
بيعت نمي كنم
دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵
صدای تیشه آمد
گفت شیرین،
(کنار ماهتابی ها به مهتاب)
-صدای تیشه آمد!
صدای تیشه فرهاد آمد
-صدای تیشه آمد!
صدا از تیشه فرهاد افتاد
سهشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۵
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو،ستادن غلط است
تو نه آنی که غم_عاشق_زارت باشد
*******************************
از سر کوی_تو با دیده تر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش_نظر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار_دگر خواهم رفت
از جفای_تو من_زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم
یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۵
جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۵
آن شب در خیابان- من- بی خبر از همه جا- خسته- نشانه ها –
فرار می کنم...از دروغ بیزارم
********
شب- پشت بام خانه-اتوبان نیاوران- فکر به زندگیم- فردایم- دیروزم(نه فردایم)..اما دیروز---حرفها- نشانه ها-نشانه ها. نه ممکن نیست-فردا و فردا- فقط فردا...راه می روم و دست و پا می کوبم بلکه از شر دیروزها رها شوم.
********
پارک- با دوستانم- آنقدر شاد که گویی نه دیروزی و نه فردایی...سبک سبک-بی مهابا می خندم.شاد تر از همیشه-دوستانم به بی خیالیم غبطه می خورند
********
در راه برگشت-می خواهم تنها باشم- از این اتوبوس به اتوبوس دیگر.صحنه کلیشه ای تکیه دادن سر به شیشه اتوبوس و خیره به خیابان- باید در فکر خانه باشیم- برای زندگی مشترکمان تلفن: عزیزم کجایی؟دلم هزار راه رفت.بیا بریم یه جا قدم بزنیم.من: آره چه عالی!!!
********
کنار هم- دستانم را می فشارد- آنقدر که گرمی دستش، سردی انگشتانم را مغلوب می کند. تنها کسی است که هیچ یک از شکیات من در مورد دروغ و دغل دیگران شامل حال او نمی شود.یکسره است- خوب و بد- همین که هست. خود_ خودش. آرام می گوید و می پرسد: این را چه کنیم؟ تو چی فکر می کنی؟ خوب بگو! تو چه طوری راحتی؟یه چیزی بگو!بی وقفه می گویم- برنامه می ریزم- دقیق و بی اشکال- مو لای درزش نمی رود-با نگاه تحسینم می کند- هر آنچه بخواهم در این نگاهها می توانم یافت- یک عمر آرامش- همانچه که من نیاز دارم.اما همیشه به شکلهای دیگر جست و جویش کردم
طاقت نمی آورم.دستم را می کشم.چشم بر می گیرم.جلو جلو راه می روم-چرا تنهایم نمی گذارد؟ از خود_ بیخودم در برابر باخودی او حالم به هم می خورد.هیچ راهی ندارم- هیچ ماوایی غیر از او- دیوانه ام
********
عصر-در راه بازگشت- مدام سئوال می کند-حرفهای بی ربط می زنم-اصرار دارد که به درونم راه یابد- نمی خواهم- راه یافتنش ویرانی دارد- طاقت حتی کمی غصه اش را هم ندارم - بهانه می گیرم – فریاد می زنم – جا می خورد ولی با صبوری تمام: اگر آرام می شوی، فریاد بکش! خدایا!همه جوره با انعطافش راه را به رویم می بندد.این عذاب از همه بدتر است
********
جمله ها چرا تمام نمی شود؟چرا سمت و سویی ندارد؟پایانی برایش متصور نیستم غیر از
سردرگمی-بیخودی- دیوانگی
...
دفترم را پیش رویت می گذارم- برخی جمله ها را برایت می خوانم-می شنوی-آرام تر از همیشه-گاهی می فهمی ام و گاهی نه! دروغی ندارم که برایت بگویم-همانم که خودم- نگران دل شکستنت نیستم – دل آدم از کسی می شکند که می خواهدش...پس همه پراکندگیهایم را برایت می خوانم- نگران برداشتت در مورد خودم نیستم-هر چه باداباد! اینجا هیچ حاشیه ای، هیچ قانونی حسم را به خودش نمی گیرد.منم – دفترم – و تو
...
من :حالا با اینهمه جمله بی پایان چه کنم؟
قلم را از دستم می گیری و دفتر را جلو می کشی
"نقطه"
دفتر را با قلم به سویم می سرانی
...
حالا چه کنم؟ چه کاری دارم؟
بی وقفه شروع می کنم- از سر خط-
نقطه ات کار خودش را کرد، جان من!
حالا من سر خطم و برگ سفید بعدی دفتر پیش رویم
برنمی گردم به صفحات قبلی- از نقطه تو به بعد را دوره می کنم
و ما همچنان دوره می کنیم شب را
و روز را
هنوز را
...
شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵
.....و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۵
مادرم رو به آینه می ایستد.نگاهی به سراپای خودش می اندازد و در سکوت محض با قیافه ای درهم خیره نگاهم می کند
من:چیه مامان؟
مامان:خیلی صورتم داغون شده؟
من(با اطمینان): نه.اصلا
مامان: راست بگو! دلداری نده!پوستم خیلی تیره شده...پر از لکه های قهوه ای
من:نه.حساس شدی مامان
مامان:زیر چشمم چروکهای بدی افتاده.یه دقه اون کتابو ول کن و منو نگاه کن
با دقت نگاهش می کنم. بی اختیار چشمم به سمت عکس روی شومینه می چرخد.هم اوست که در قاب چوبی، زیبا و شاد به من لبخند می زند.این عکس رو توی کیف پولم هم دارم.هر کس می بیند با نگاه تحسین می کند و من با
غرور می گویم: مادرم. در بیست سالگی
امروز مامان باز کرم به دست جلوی آینه ایستاده و ناراحت برایم تعریف می کند: امروز یکی از همکارای قدیمی اومده بود اداره. می گفت از دفعه پیش که دیدمت خیلی شکسته شدی. پوستت کدر شده. وزنت هم زیاد شده نه؟
من: غلط کرد. بیخود می گه.من نمی دونم چرا مردم وقتی حرفی واسه گفتن پیدا نمی کنن، به قیافه هم گیر می دن
مامان:مورچه حالا به دور از مادر و دختری، خیلی چاق شدم. با اون عکسم خیلی فرق دارم الان؟
من: مامان بی خیال.وزنت که همونه.پوستت مال آفتابه. تابستونا همه کدر می شن
(می مونم که واسه چروکهاش چه دلیلی بیارم)
من: چروکهای زیر چشمت هم مال پارساله که خیلی لاغر کردی. بالاخره یا خوشتیپی یا خوشگلی
مامان(باخنده):هم خوشگلی هم خوش تیپی
_________________________________________
اینقدر بار زندگی رو دوشش هست که اصلا دلم نمی خواد باعث کوچکترین نگرانی اش بشم.چرا اینقدر برام مهمه که غصه نخوره.چرا همیشه نسبت به مامان این حس رو دارم؟
چرا از کوچکترین شادی اش به وجد می یام؟
چرا وقتی توی اتاقم مشغول کتاب خوندنم، گوش به زنگم که توی آشپزخونه چه شعری داره زیر لب زمزمه می کنه؟ یادمه یه بار با یکی از دوستام بحث سر این بود که چرا همیشه واسمون مهمه که مامانا چه تیکه آهنگی رو زمزمه می کنن؟انگار می خوایم با این یه تیکه به عمق قلب و روح و گذشته اشون راه پیدا کنیم...جل الخالق!!!!اینهمه گذشتن از همه چیز شون واسمون کافی نیست؟؟؟؟ انگار ما بچه ها هیچ آزادی ای رو واسه مادرا متصور نیستیم... حتی وقتی مادرا می خوان یه دل سیر واسه دل خودشون گریه کنن، اینقدر دور و برشون می پلکیم و اظهار نگرانی می کنیم که مادر بیچاره از هر چی باز کردن بغض نهفته است،پشیمون می شه
منکه اگه مادر بشم دلم نمی خواد بچه ام اینقدر توی روحم کنکاش کنه
امروز. ساعت 7 صبح .مامان از خواب پا شده و داره به سمت آینه می ره! از ته دل آرزو می کنم که کاش آینه امروز با دقت کمتری بنماید چهره زیباترین زنی که می شناسم را
جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۵
تا حالا شده اینقدر نق بزنی، که خودتم نتونی خودتو تحمل کنی؟
تا حالا شده اینقدر به یه نفر بدی کنی و اون هیچی نگه که روت نشه تو صورتش نگاه کنی؟
تا حالا شده اینقدر نمک نشناسی کنی که کل خوبیای یه آدم رو بذاری کنار و دو سه تا ایرادشو هی بزرگ کنی و بعدشم دلیل بیاری که این من بودم که تا حالا با شرایطت کنار اومدم و تو تا به حال هیچ کاری واسم نکردی؟
تا حالا شده محبتای یه نفر رو پای وظیفه اش بذاری و تمام سعیشو واسه شاد شدنت نادیده بگیری و آخرش بگی حالا یه کاری کردی، نکنه می خوای منت بذاری؟
تا حالا شده بوی گند تکبرت همه عالم رو برداره و باز تو سرتو بالا بگیری و فکر کنی خودت یه خری بودی که لیاقت اینجوری شدن رو پیدا کرده؟
تا حالا شده اینقدر وضع وخیم شده باشه که نتونی تو چشمای طرف نگاه کنی و ازش معذرت بخوای؟
تا حالا شده وقتی همه توانتو جمع کردی و از اون معذرت خواستی به خاطر تمام بدیهایی که بهش کردی، یه لبخند تلخ تحویلت بده ودر جوابت فقط بگه عیبی نداره؟
تا حالا شده از زور خجالت و شرمندگی هی تو تختت غلت بخوری و خوابت نبره و تمام زخم زبونات و نق نق هات تو گوشت بپیچه و نذاره یه لحظه آروم باشی؟
تا حالا شده از دست خودت راه به جایی نداشته باشی و دلت بخواد خودتو از طبقه پنچم بندازی پایین و خلاص...
من دیشب همه این حالتا رو داشتم ولی هیچ غلطی نکردم...
شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۵
همه هم و غم مون رسیدن سر وقت نشریه به چاپخونه بود و تو این راه چه حرصها که نمی خوردیم و چه شبها که تا دیر وقت اونجا نمی موندیم و دور هم چه غرها که نمی زدیم
اضافه کاری که نمی دن
حقوقشون رو که 10 روز بعد از سر برج به زور می دن
....
شبا هم تا وقتی که بالای سر صفحه بندی وای می ستادیم، سر دبیر محترم از خاطرات جوونیش می گفت و ما هم الکی ادا در می اوردیم که چه جالب
چهار سال و نیم از اون زمانی که من وارد نشریه شده بودم گذشته بود.مدیران سازمان زور می گفتن و من که تقریبا داشتم به یه نیروی شورشی تبدیل می شدم ، جلوشون در می اومدم و زیر بار نمی رفتم.همزمان دنبال کارای بیمه و گرفتن حق و حقوق خودم و همکارام هم افتاده بودم.تقاضای بازرسی می دادم.شماره نشریه رو به عنوان کارگاه ثبت می کردم....خلاصه اینقدر شر بازی در آوردم و به قول مامانم آتیش سوزوندم که زیر آبم رفت
توی یه جلسه جمع بندی آخر سال مدیر عامل محترم که شمشیرشو حسابی واسه من از رو بسته بود و تصمیم داشت با ضایع کردن من درس درستی به بقیه بده، به من دستور داد که دیگه به این کارام ادامه ندم و اگر هم می خوام ادامه بدم خودم با زبون خوش برم بیرون. منم با عصبانیت هر چه تمامتر هر چی که توی مجموعه اجحاف و بی قانونی و به عبارتی دزدی شده بود، فریاد زدم و در رو کوبیدم و از جلسه اومدم بیرون.
یکسال تو خونه بودم. این یکسال مقارن بود با تمام شدن درس من. هر چی سعی کردم سریعا سر یه کاری برم، نتونستم.محیط نا آشنا اذیتم می کرد.خونه هم داشت دیوونه ام می کرد.از 19 سالگی عادت کرده بودم که یکساعت هم وقت اضافی نداشته باشم. خلاصه تو این یکسال سعی کردم سابقه کارم رو زنده کنم. کلاس رفتم . کلی کتاب خوندم.نوشتن رو باز شروع کردم
....
حالا این همه مقدمه چینی واسه چی کردم؟واسه اینکه الان مدتیه رفتم سر کار.توی یه شرکت مهندسی.یه کار تقریبا فنی.اینهمه گفتم کار تو رشته خودم می خوام،حالا همه چیز مهیاست.هم جا واسه یادگیری دارم هم همکارای خوب و یکدستی دارم، هم کارم دست خودمه و زور از کسی نمی شنوم..اما با این حال یه چیزی انگار کمه!همش نا آرومم .انگشتام جای خالی خودکار رو حس می کنه. دلم واسه کتابام تنگ شده. از هر چی باگهحالم به هم می خوره.یاد نشریه به خیر!اونوقتا با اینکه تا 8 و 9 شب سر کار بودم، بعدش با بچه ها قرار می ذاشتم و می رفتیم بیرون: سینما تئاتر پیاده روی. یادش به خیر از میدون ولیعصر تا سید خندان رو پیاده می اومدیم و بی خیال همه چی فقط می گفتیم و می شنیدیم.. بعدها هم که جای نشریه عوض شده بود از فردوسی تا ولیعصر...
الان چی شدم؟ همش باید زل بزنم به مانیتور...کیبرد هم شد قلم؟ من یه خودکار بیک ساده می خوام که باهاش اونقدر بنویسم و خط بزنم که دفتر یادداشتم زشت و خط خطی بشه و فقط خودم بتونم ازش سر در بیارم. بعد یه روز از بین یادداشتام یکیشو انتخاب کنم و یه روز که سر حالم، تو ورد تایپش کنم و پست کنم تو "زمزمه های یک مورچه".هیچ وقت نتونستم پای کامپیوتر مطلب بنویسم .چرکنویسش حتما باید تو کاغذ و خط خطی باشه...توی ورد همه چی دیلیت می شه. کات می شه و جای دیگه پیست می شه. خلاصه مزه نمی ده
تو این شرکت نمی شه کتابای شاملو در اورد و وسط کار خوند.نمی شه واکمن بیاری سر میزت و نوار هزار تا چسب خورده دلکش رو که با هزار مکافات از توی نوارای بابات پیدا کردی گوش بدی.نمی شه هی از این اتاق به اون اتاق رژه بری و سراغ کارای نشریه رو از تک تک بچه ها بگیری...اینجا هرکسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش
....
نشریه این 2 سال آخر رفته بود پایینای خیابون فردوسی. یه خونه بسیار قدیمی که همه می گفتن خونه" فروغی" معروف بوده. یه حیاط با صفا و بزرگ که دور تا دورش اتاق و بالکن بود.توشم یه عالمه درخت توت و شاتوت بود که تابستونا یه ملافه بزرگ می اوردیم و یکی می تکوند و بقیه همزمان با خوردن ، دعا به جونش می کردن.گرچه این دعا شکم کسی رو سیر نمی کنه و طرف وقتی کارش تموم می شد نال و نفرین رو شروع می کرد که "شما ها لیاقت ندارین کسی بهتون خوبی بکنه.یعنی از اون همه توت هیچی نموند؟؟؟؟
یادم می آد تابستون اول تو اون ساختمون هنوز کولرمون راه نیفتاده بود.خونه اینقدر قدیمی بود که کانال کشی کولر هم نداشت. باید صبر می کردیم تا واسمون کولر گازی بیارن...گرما نفس بر بود و کار ما هم بعد از ظهر ها زیاد می شد. می رفتیم تو حیاط و حسابی همدیگه رو خیس می کردیم. بعد سر حال و قبراق کارو تا شب ادامه می دادیم
یادش به خیر
الان که خاطراتمو مرور می کردم یادم افتاد که یه بار رفته بودم یه شرکت مخابراتی واسه استخدام.از اون شرکتای اسم و رسم دار حسابی بود که باید هفت خوان رستم رو رد می کردی تا قبولت کنن. گفتن باید با دکتر .... که مدیر عامل اونجا بود مصاحبه کنی. دو ساعت و نیم با هم حرف زدیم.خدا خیرش بده دکترای مخابرات داشت ولی خیلی چیزا به من گفت که حالا کم کم دارم بهش می رسم.گفت: تو مدلت فنی خوندن و فنی کار نیست.نباید می اومدی تو این وادی.مدلت بیشتر فرهنگیه ... برگرد برو به راه نیاکانت..آرامشت اونجا بیشتره.روانشناس قهاری بود
بگذریم . مطلب بالا رو هفته پیش تو دفتر یادداشتم نوشته بودم. امروز که اومدم تایپش کنم دیدم وضع به این وخیمی که نوشتم نیست. طبق معمول خودم، با شرایط جدید خیلی خو کردم. کم کم دارم تو این محیطم جا می افتم. خواستم اصلاحش کنم گفتم بذارم باشه که یادم بمونه اولش چقدر برام سخت بوده. حالا از کارم یه کار فرهنگی- فنی ساختم.
چیزی که امروز به نظر سخت و تکاندهنده است فردا فقط یه خاطره است و بس..
شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۵
سهشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۵
پیکر بی جانی که هر چند ثانیه یکبار انگار که قراره چه کار مهمی انجام بده،تمام توانش رو جمع می کرد و نفسی
هووووووووووووووو
کنارش ایستاده بودم . با نفسهایش نفس می کشیدم بلکه به او تلقین کنم که اینطوری! ببین من چی کار می کنم؟
نمیتوانست
دستم رو روی دستش گذاشتم.نوازشش کردم. دست توی موهاش کشیدم. به خاطر درمانش لا به لای موهاش خالی شده بود. دلم می سوخت. نباید می ذاشتم گریه مو ببینه
مامان بزرگ! چیزی می خوای برات بیارم؟
با صدایی از ته گلو
یادم اومد که رادیو دوست داره
راست می گفت: بهش می گفتم مامان بزرگ همینطوری که خوابیدی و چشات بسته است، سعی کن فقط بشنوی
آروم آروم فقط گوش کن
نصف شب با صدای خر و پفش که از خواب پا می شدم ، رادیو رو خاموش می کردم
_________________________________________________
به بابا گفتم : اینبار که می ری بیمارستان، رادیو رو هم ببر
گفت: ای بابا ! دلت خوشه ها! حالش خیلی خراب تر از این حرفاست
یکی دوبار هم رادیو رو دادم ببره که برگردوند و گفت: نمی شه! الان وقتش نیست
می دونستم که الان وقتش بود.دکترا گفته بودن که بیمار شما آخرین تقلاهاشو داره می کنه. اینجور بیمارا آخرین حسی که از دست می دن، شنوایی شونه. ولی نمی تونن جواب بدن. باهاش حرف بزنین. هزاران هزار حرف داشتم باهاش. کلی معذرت خواهی بابت کوتاهیام و بد جنسی هام. و کلی هم محبتهای ناکرده بهش. اما هیچی نمی تونستیم بگیم و گریه نکنیم.همه چیز رو حس می کرد. واسه همین سکوت می کردیم و نگاش می کردیم
الحمد للله رب العالمین.الرحمن الرحیم.مالک یوم دین.ایاک نعبد و ایاک نستعین
اشکهاش جاری شد. باور نمی کرد که داره می میره. همیشه نگرانیم از همین بود
پیر شده بود ولی هرگز به مرگ فکر نمی کرد...همه چیزش زندگی بود
کداممان توانستیم گذشته های زیبا را برایش تصویر کنیم؟
کدام می توانستیم چشمانش را باز کنیم؟ لبش را به خنده آوریم؟ شماره نفسهایش را مرتب و سریع تر کنیم؟ دست و پاهایش را گرم کنیم؟
الله اکبر! خودتی و خودت
پس کی باید خداییت را به ما ثابت کنی؟ کی بفهمیم که نا توانیم؟چه زمانی بهتر از مصیبت از دست رفتن عزیزانمان جلوی چشمانمان؟ تازه اینکه به نظر عادلانه هم می رسد. عمرشان را اغلب کرده اند و سنین مختلف جوانی را نیز پشت سر گذاشته اند.
چه می شود کرد؟خدایی ، قادری، دانایی
ناز شصتت ، هر چه می کنی بکن
فقط رحمی ، بر ما که مورچگانیم به فرمانت
تا کی فرمان پیشروی دهی و کی فرمان ایست؟؟؟؟
در این اتاق که به گفته دکتر بوی عفونت همه جا را برداشته، توحید تو غوغا می کند
خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمی داند، رهی دیگر نمی گیرد
