دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵

فکر نمی کنم تو این هوای معرکه چیزی غیر ازگوش دادن به پری خوانی خسرو شکیبایی مزه بده
....

در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است

دل من، که به اندازه یک عشق است

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه ما کاشته ای

و به آواز قناریها که به اندازه یک پنجره می خواند
...

یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵

اینقدر دنبال خونه گشتن و پیدا نکردن واسمون عادت شده که نمی دونم اگه پیدا شد،عصرهای خالی مون رو چی کار کنیم؟
نیست که کاری نداریم اصلا..مامان می گه بی خیال تر از شما دوتا تا حالا ندیدم و نشنیدم





الف ب ی همسر داری



نگوییم: این کار تو اشتباه بود.چون تا جان در بدن دارد، آنرا ادامه می دهد

بگوییم: این کار تو منو به شدت ناراحت کرد.عمرا اگه تکرارش کنه
این روزها همش تو این فکرم که چه خوب که بیشتر از این حد اختیاری واسه زندگیم ندارم.چه خوب که به این نتیجه رسیدم که :بچه تو بشین وبذار بزرگترت واست تصمیم بگیره! بچه رو چه به این حرفا
...

اگه سرنوشت زندگیم دست خودم بود، به جرات می تونم بگم که تا یه گند حسابی بهش نمی زدم،عمرا سر جام نمی نشستم ،ولی حالا با خیال راحت( یه کم هم با شیطنت) می تونم هر چقدر می خوام از دیوار راست برم بالا!چون می دونم بزرگترم نمی ذاره بیفتم.چی کارش کنم؟ خیلی دوستم داره.بیشتر از خودم.آقا جان کجای این مسئله جبر و اختیار جای سئوال داشت؟

سه‌شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵



هنگام، هنگامه سفر بود


من در جنوب، نقش جنون ديدم

آميزه هايی ز آتش و خون ديدم

و ميل به جنايت

و ميل به جنايت، تنها
در جان جانيان خطرناك نيست

از چشم من زبانه كشيد آتش
اين خشم شعله ور

هنگامه سفر

گهواره فلزي دريايي
مي بردم آن زمان
تا ساحل جزيره آغشته با جنون
آنجا براي من
پنداشتي جزيره ممنوع بوده است
نه نامسكون
در آن جزيره كه در آنجا
شايد كه سيب سرخ هشيواري ست
گويا كه گاه گاه
فرصت بيداري ست
ديدم كه آن جزيره
آبشخور شگرف هيولاي آهني ست

آن شب

من مست مست بودم
و ميل به جنايت
در عمق جان مضطربم شعله مي كشيد
اي كاش كور بودم
ديدم شگرف هيولاها
درياي پاك را
آلوده مي كنند
گهواره فلزي دريا ها
مي برد اين مسافر غمگين خسته را

هنگام بازگشت

آنك جزيره بي من
تنهاست
اينك در انحصار هيولاهاست
اي كاش
گهواره گور مي شد
آنجا طنين خنده و پچ پچ
بود
مي سوخت جان خسته اين عاشق
اين حسود
ديدم نهنگ را
كامش گشوده
طعمه طلب كن
گهواره فلزي ما را تعقيب مي كند
گفتم
در كام اين نهنگ

شايد كه ايمني ست
آيا
اين ترس،ترس ذاتي من بود
كه آن نهنگ گرسنه دريا
از لقمه لذيذ تنم
بي نصيب ماند ؟
مي سوختم
در شعله هاي خشم خروشان خويشتن
دلاله محبت

عفريته پليد به پيري نشسته مي دانست
در من توان نماند و شكيبايي
مي برد ديو را
تا حجله گاه پاك اهورایی
آه
اي جانيان لحظه عصيان
رفاقتي

در من نمانده است نه صبري نه طاقتي
**********************
ديدم كه ديو بود و فرشته
كز حجله شكسته قانون برون شدند
اينك نه جلوه اي ز اهورا
اهريمنند هر دو
عفريته پليد به پيري نشسته
مي خنديد
من مي گريستم
ديدم پرنده را كه ز ساحل پريده بود
دريا تمام شد
آغاز خشكسالي خشكي رسيده بود
در من جنوب
ياد آور جنون و جهالت
ياد آور شكوفه هشياري ست
من با بطالت پدرم
هرگز

بيعت نمي كنم

دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵


صدای تیشه آمد

گفت شیرین،

(کنار ماهتابی ها به مهتاب)

-صدای تیشه آمد!
ماه تابید
*********

صدای تیشه فرهاد آمد
گفت شیرین
(کنار لاله ها با لاله لال)

-صدای تیشه آمد!
لاله نالید
**********

صدا از تیشه فرهاد افتاد
صدای گریه شیرین:
میان باغ تنهایی هزاران لاله از باران فرو می ریخت
...
این شعر رو برای جاده خاکی عزیز اجالتا نوشتم تا سر فرصت کلی درباره شیرین و فرهاد بنویسم
....