هنگام، هنگامه سفر بود
من در جنوب، نقش جنون ديدم
آميزه هايی ز آتش و خون ديدم
و ميل به جنايت
و ميل به جنايت، تنها
در جان جانيان خطرناك نيست
از چشم من زبانه كشيد آتش
اين خشم شعله ور
هنگامه سفر
گهواره فلزي دريايي
مي بردم آن زمان
تا ساحل جزيره آغشته با جنون
آنجا براي من
پنداشتي جزيره ممنوع بوده است
نه نامسكون
در آن جزيره كه در آنجا
شايد كه سيب سرخ هشيواري ست
گويا كه گاه گاه
فرصت بيداري ست
ديدم كه آن جزيره
آبشخور شگرف هيولاي آهني ست
آن شب
من مست مست بودم
و ميل به جنايت
در عمق جان مضطربم شعله مي كشيد
اي كاش كور بودم
ديدم شگرف هيولاها
درياي پاك را
آلوده مي كنند
گهواره فلزي دريا ها
مي برد اين مسافر غمگين خسته را
هنگام بازگشت
آنك جزيره بي من
تنهاست
اينك در انحصار هيولاهاست
اي كاش
گهواره گور مي شد
آنجا طنين خنده و پچ پچ
بود
مي سوخت جان خسته اين عاشق
اين حسود
ديدم نهنگ را
كامش گشوده
طعمه طلب كن
گهواره فلزي ما را تعقيب مي كند
گفتم
در كام اين نهنگ
شايد كه ايمني ست
آيا
اين ترس،ترس ذاتي من بود
كه آن نهنگ گرسنه دريا
از لقمه لذيذ تنم
بي نصيب ماند ؟
مي سوختم
در شعله هاي خشم خروشان خويشتن
دلاله محبت
عفريته پليد به پيري نشسته مي دانست
در من توان نماند و شكيبايي
مي برد ديو را
تا حجله گاه پاك اهورایی
آه
اي جانيان لحظه عصيان
رفاقتي
در من نمانده است نه صبري نه طاقتي
**********************
ديدم كه ديو بود و فرشته
كز حجله شكسته قانون برون شدند
اينك نه جلوه اي ز اهورا
اهريمنند هر دو
عفريته پليد به پيري نشسته
مي خنديد
من مي گريستم
ديدم پرنده را كه ز ساحل پريده بود
دريا تمام شد
آغاز خشكسالي خشكي رسيده بود
در من جنوب
ياد آور جنون و جهالت
ياد آور شكوفه هشياري ست
من با بطالت پدرم
هرگز
بيعت نمي كنم