یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۵


مادرم رو به آینه می ایستد.نگاهی به سراپای خودش می اندازد و در سکوت محض با قیافه ای درهم خیره نگاهم می کند

من:چیه مامان؟

مامان:خیلی صورتم داغون شده؟

من(با اطمینان): نه.اصلا

مامان: راست بگو! دلداری نده!پوستم خیلی تیره شده...پر از لکه های قهوه ای

من:نه.حساس شدی مامان

مامان:زیر چشمم چروکهای بدی افتاده.یه دقه اون کتابو ول کن و منو نگاه کن


با دقت نگاهش می کنم. بی اختیار چشمم به سمت عکس روی شومینه می چرخد.هم اوست که در قاب چوبی، زیبا و شاد به من لبخند می زند.این عکس رو توی کیف پولم هم دارم.هر کس می بیند با نگاه تحسین می کند و من با
غرور می گویم: مادرم. در بیست سالگی


________________________________________

امروز مامان باز کرم به دست جلوی آینه ایستاده و ناراحت برایم تعریف می کند: امروز یکی از همکارای قدیمی اومده بود اداره. می گفت از دفعه پیش که دیدمت خیلی شکسته شدی. پوستت کدر شده. وزنت هم زیاد شده نه؟

من: غلط کرد. بیخود می گه.من نمی دونم چرا مردم وقتی حرفی واسه گفتن پیدا نمی کنن، به قیافه هم گیر می دن

مامان:مورچه حالا به دور از مادر و دختری، خیلی چاق شدم. با اون عکسم خیلی فرق دارم الان؟

من: مامان بی خیال.وزنت که همونه.پوستت مال آفتابه. تابستونا همه کدر می شن

(می مونم که واسه چروکهاش چه دلیلی بیارم)

من: چروکهای زیر چشمت هم مال پارساله که خیلی لاغر کردی. بالاخره یا خوشتیپی یا خوشگلی
......

مامان(باخنده):هم خوشگلی هم خوش تیپی

_________________________________________




اینقدر بار زندگی رو دوشش هست که اصلا دلم نمی خواد باعث کوچکترین نگرانی اش بشم.چرا اینقدر برام مهمه که غصه نخوره.چرا همیشه نسبت به مامان این حس رو دارم؟
چرا از کوچکترین شادی اش به وجد می یام؟

چرا وقتی توی اتاقم مشغول کتاب خوندنم، گوش به زنگم که توی آشپزخونه چه شعری داره زیر لب زمزمه می کنه؟ یادمه یه بار با یکی از دوستام بحث سر این بود که چرا همیشه واسمون مهمه که مامانا چه تیکه آهنگی رو زمزمه می کنن؟انگار می خوایم با این یه تیکه به عمق قلب و روح و گذشته اشون راه پیدا کنیم...جل الخالق!!!!اینهمه گذشتن از همه چیز شون واسمون کافی نیست؟؟؟؟ انگار ما بچه ها هیچ آزادی ای رو واسه مادرا متصور نیستیم... حتی وقتی مادرا می خوان یه دل سیر واسه دل خودشون گریه کنن، اینقدر دور و برشون می پلکیم و اظهار نگرانی می کنیم که مادر بیچاره از هر چی باز کردن بغض نهفته است،پشیمون می شه

منکه اگه مادر بشم دلم نمی خواد بچه ام اینقدر توی روحم کنکاش کنه
_______________________________________________

امروز. ساعت 7 صبح .مامان از خواب پا شده و داره به سمت آینه می ره! از ته دل آرزو می کنم که کاش آینه امروز با دقت کمتری بنماید چهره زیباترین زنی که می شناسم را
!!!!!!

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۵

وقتی که می رفتی بهار بود


تابستان که نیامدی پاییز شد


پاییز که برنگشتی، پاییز ماند


زمستان که نیایی،پاییز می ماند



تو را به دل پاییزیت


فصلها را به هم نریز

...

تا حالا شده اینقدر نق بزنی، که خودتم نتونی خودتو تحمل کنی؟



تا حالا شده اینقدر به یه نفر بدی کنی و اون هیچی نگه که روت نشه تو صورتش نگاه کنی؟


تا حالا شده اینقدر نمک نشناسی کنی که کل خوبیای یه آدم رو بذاری کنار و دو سه تا ایرادشو هی بزرگ کنی و بعدشم دلیل بیاری که این من بودم که تا حالا با شرایطت کنار اومدم و تو تا به حال هیچ کاری واسم نکردی؟



تا حالا شده محبتای یه نفر رو پای وظیفه اش بذاری و تمام سعیشو واسه شاد شدنت نادیده بگیری و آخرش بگی حالا یه کاری کردی، نکنه می خوای منت بذاری؟



تا حالا شده بوی گند تکبرت همه عالم رو برداره و باز تو سرتو بالا بگیری و فکر کنی خودت یه خری بودی که لیاقت اینجوری شدن رو پیدا کرده؟


تا حالا شده اینقدر وضع وخیم شده باشه که نتونی تو چشمای طرف نگاه کنی و ازش معذرت بخوای؟



تا حالا شده وقتی همه توانتو جمع کردی و از اون معذرت خواستی به خاطر تمام بدیهایی که بهش کردی، یه لبخند تلخ تحویلت بده ودر جوابت فقط بگه عیبی نداره؟



تا حالا شده از زور خجالت و شرمندگی هی تو تختت غلت بخوری و خوابت نبره و تمام زخم زبونات و نق نق هات تو گوشت بپیچه و نذاره یه لحظه آروم باشی؟



تا حالا شده از دست خودت راه به جایی نداشته باشی و دلت بخواد خودتو از طبقه پنچم بندازی پایین و خلاص...



من دیشب همه این حالتا رو داشتم ولی هیچ غلطی نکردم...



شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۵

یادمه اون وقتا که تو نشریه بودم، راه می رفتم و غر می زدم.هر کی از راه می رسید،می پرسید: چه کار جالبی داری؟راضی هستی ؟منم که همیشه فکر می کردم همه چیز تو زندگی دست به دست هم داده که من نتونم سر کار واقعی خودم قرار بگیرم می گفتم:نه بابا!یه کار دانشجوییه دیگه!منتظرم درسم تموم بشه و برم تو رشته خودم.اونجا با اینکه یه جمع 10-11 نفره و هر کدوم از یه شهر و یه فرهنگی بودیم، خیلی خوش بودیم


همه هم و غم مون رسیدن سر وقت نشریه به چاپخونه بود و تو این راه چه حرصها که نمی خوردیم و چه شبها که تا دیر وقت اونجا نمی موندیم و دور هم چه غرها که نمی زدیم

اضافه کاری که نمی دن

حقوقشون رو که 10 روز بعد از سر برج به زور می دن
بیمه که نمی کنن

هر کسی هم که از راه می رسه یه دستی تو کار می بره و یه اعمال نظری تو نشریه می کنه

....


فشار کارم خیلی زیاد بود.صبحها دانشگاه بودم و بعد از ظهر خسته و کوفته می رفتم اونجا...یکساعتی تلو تلو می خوردم تا خستگی صبحم در بره وتازه بعد از اون انگار شارژ می شدم.با بچه ها سر به سر هم می ذاشتیم و کار رو هر جور شده تموم می کردیم

شبا هم تا وقتی که بالای سر صفحه بندی وای می ستادیم، سر دبیر محترم از خاطرات جوونیش می گفت و ما هم الکی ادا در می اوردیم که چه جالب
....

چهار سال و نیم از اون زمانی که من وارد نشریه شده بودم گذشته بود.مدیران سازمان زور می گفتن و من که تقریبا داشتم به یه نیروی شورشی تبدیل می شدم ، جلوشون در می اومدم و زیر بار نمی رفتم.همزمان دنبال کارای بیمه و گرفتن حق و حقوق خودم و همکارام هم افتاده بودم.تقاضای بازرسی می دادم.شماره نشریه رو به عنوان کارگاه ثبت می کردم....خلاصه اینقدر شر بازی در آوردم و به قول مامانم آتیش سوزوندم که زیر آبم رفت

توی یه جلسه جمع بندی آخر سال مدیر عامل محترم که شمشیرشو حسابی واسه من از رو بسته بود و تصمیم داشت با ضایع کردن من درس درستی به بقیه بده، به من دستور داد که دیگه به این کارام ادامه ندم و اگر هم می خوام ادامه بدم خودم با زبون خوش برم بیرون. منم با عصبانیت هر چه تمامتر هر چی که توی مجموعه اجحاف و بی قانونی و به عبارتی دزدی شده بود، فریاد زدم و در رو کوبیدم و از جلسه اومدم بیرون.
نمی گم کار درستی کردم یا نه!شاید اگه الان هم تو همچین موقعیتی قرار بگیرم نتونم تحمل کنم و همین عکس العمل رو نشون بدم. اون موقع گرچه هیچ کاری سراغ نداشتم و می دونستم که حالا حالا ها بی کار می مونم، اما وقتی بهم زنگ زدن و گفتن که برگردم ، دیگه قبول نکردم

یکسال تو خونه بودم. این یکسال مقارن بود با تمام شدن درس من. هر چی سعی کردم سریعا سر یه کاری برم، نتونستم.محیط نا آشنا اذیتم می کرد.خونه هم داشت دیوونه ام می کرد.از 19 سالگی عادت کرده بودم که یکساعت هم وقت اضافی نداشته باشم. خلاصه تو این یکسال سعی کردم سابقه کارم رو زنده کنم. کلاس رفتم . کلی کتاب خوندم.نوشتن رو باز شروع کردم

....
....

حالا این همه مقدمه چینی واسه چی کردم؟واسه اینکه الان مدتیه رفتم سر کار.توی یه شرکت مهندسی.یه کار تقریبا فنی.اینهمه گفتم کار تو رشته خودم می خوام،حالا همه چیز مهیاست.هم جا واسه یادگیری دارم هم همکارای خوب و یکدستی دارم، هم کارم دست خودمه و زور از کسی نمی شنوم..اما با این حال یه چیزی انگار کمه!همش نا آرومم .انگشتام جای خالی خودکار رو حس می کنه. دلم واسه کتابام تنگ شده. از هر چی باگهحالم به هم می خوره.یاد نشریه به خیر!اونوقتا با اینکه تا 8 و 9 شب سر کار بودم، بعدش با بچه ها قرار می ذاشتم و می رفتیم بیرون: سینما تئاتر پیاده روی. یادش به خیر از میدون ولیعصر تا سید خندان رو پیاده می اومدیم و بی خیال همه چی فقط می گفتیم و می شنیدیم.. بعدها هم که جای نشریه عوض شده بود از فردوسی تا ولیعصر...
شب که می رسیدم خونه جنازه بودم.اتاق من ته سالن پذیراییه .کفشامو دمِ در در می اوردم و یه راست می رفتم تو اتاق می افتادم رو تخت.یه خواب بی نظیر

الان چی شدم؟ همش باید زل بزنم به مانیتور...کیبرد هم شد قلم؟ من یه خودکار بیک ساده می خوام که باهاش اونقدر بنویسم و خط بزنم که دفتر یادداشتم زشت و خط خطی بشه و فقط خودم بتونم ازش سر در بیارم. بعد یه روز از بین یادداشتام یکیشو انتخاب کنم و یه روز که سر حالم، تو ورد تایپش کنم و پست کنم تو "زمزمه های یک مورچه".هیچ وقت نتونستم پای کامپیوتر مطلب بنویسم .چرکنویسش حتما باید تو کاغذ و خط خطی باشه...توی ورد همه چی دیلیت می شه. کات می شه و جای دیگه پیست می شه. خلاصه مزه نمی ده


تو این شرکت نمی شه کتابای شاملو در اورد و وسط کار خوند.نمی شه واکمن بیاری سر میزت و نوار هزار تا چسب خورده دلکش رو که با هزار مکافات از توی نوارای بابات پیدا کردی گوش بدی.نمی شه هی از این اتاق به اون اتاق رژه بری و سراغ کارای نشریه رو از تک تک بچه ها بگیری...اینجا هرکسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش

....

نشریه این 2 سال آخر رفته بود پایینای خیابون فردوسی. یه خونه بسیار قدیمی که همه می گفتن خونه" فروغی" معروف بوده. یه حیاط با صفا و بزرگ که دور تا دورش اتاق و بالکن بود.توشم یه عالمه درخت توت و شاتوت بود که تابستونا یه ملافه بزرگ می اوردیم و یکی می تکوند و بقیه همزمان با خوردن ، دعا به جونش می کردن.گرچه این دعا شکم کسی رو سیر نمی کنه و طرف وقتی کارش تموم می شد نال و نفرین رو شروع می کرد که "شما ها لیاقت ندارین کسی بهتون خوبی بکنه.یعنی از اون همه توت هیچی نموند؟؟؟؟

یادم می آد تابستون اول تو اون ساختمون هنوز کولرمون راه نیفتاده بود.خونه اینقدر قدیمی بود که کانال کشی کولر هم نداشت. باید صبر می کردیم تا واسمون کولر گازی بیارن...گرما نفس بر بود و کار ما هم بعد از ظهر ها زیاد می شد. می رفتیم تو حیاط و حسابی همدیگه رو خیس می کردیم. بعد سر حال و قبراق کارو تا شب ادامه می دادیم
...

یادش به خیر

الان که خاطراتمو مرور می کردم یادم افتاد که یه بار رفته بودم یه شرکت مخابراتی واسه استخدام.از اون شرکتای اسم و رسم دار حسابی بود که باید هفت خوان رستم رو رد می کردی تا قبولت کنن. گفتن باید با دکتر .... که مدیر عامل اونجا بود مصاحبه کنی. دو ساعت و نیم با هم حرف زدیم.خدا خیرش بده دکترای مخابرات داشت ولی خیلی چیزا به من گفت که حالا کم کم دارم بهش می رسم.گفت: تو مدلت فنی خوندن و فنی کار نیست.نباید می اومدی تو این وادی.مدلت بیشتر فرهنگیه ... برگرد برو به راه نیاکانت..آرامشت اونجا بیشتره.روانشناس قهاری بود
...
...


بگذریم . مطلب بالا رو هفته پیش تو دفتر یادداشتم نوشته بودم. امروز که اومدم تایپش کنم دیدم وضع به این وخیمی که نوشتم نیست. طبق معمول خودم، با شرایط جدید خیلی خو کردم. کم کم دارم تو این محیطم جا می افتم. خواستم اصلاحش کنم گفتم بذارم باشه که یادم بمونه اولش چقدر برام سخت بوده. حالا از کارم یه کار فرهنگی- فنی ساختم.
چیزی که امروز به نظر سخت و تکاندهنده است فردا فقط یه خاطره است و بس..