شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۳


با عرض تسليت بيكران خدمت پرسپوليسي هاي ارجمند بابت باخت مفتضحانشون مقابل تيم پر قدرتمون. بعد از يه هفته كسلي و بيحالي تنها چيزي كه يه كم خوشحالم كرد همين بازي بود. چه بده كه من هنوز با وبلاگم صميمي نشدم .و مثل كاغذ توش روون نمينويسم. يه پيشنهاد بدين كه چه طور باش خودموني بشم. فعلا كه جيزي غير از اين يادم نمي ياد

براي تو مي‌نويسم ،شايد يه روز بخونيش(توي يه جمعه دلگير 44 غروبه)

از هم گريختيم

و آن نازنين پياله دلخواه را دريغ

بر خاك ريختيم

جان من و تو تشنه پيوند مهر بود

دردا كه جان تشنه خود را گداختيم

بس دردناك بود جدايي ميان ما

از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم

ديدار ما كه آن همه شوق و اميد داشت

اينك نگاه كن كه سراسر ملال گشت

و آن عشق نازنين كه ميان من و تو بود

دردا كه چون جواني ما پايمال گشت

با آن همه نياز كه من داشتم به تو

پرهيز عاشقانه من ناگزير بود

من بارها به سوي تو بازآمدم ولي

هر بار دير بود

اينك من و تو ايم دو تنهاي بي نصيب

هر يك جدا گرفته ره سرنوشت خويش

سرگشته در كشاكش طوفان روزگار

گم كرده همچو آدم و حوا بهشت خويش


جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۳

5/12/83
تا تو به خاطر مني ،كس نگذشت بر دلم
مثل تو كيست در جهان ،تا زتو مهر بگسلم
البته با صداي همايون شجريان كجا و با نوشتن خشك و خالي تو وبلاگ كجا!

امروز خيلي روز عجيبي بود،به طور كل اين چند روز از اون روزاي كيشميشي (من داداششم ،تو كيش مي شي? ) بود.دوباره بعد از مدتها خستگي عجيبي بم رو كرده.همه رو هم تحت تاثير قرار دادم.قبلا مدلم اينطوري نبود.وقتي ناراحت ميشدم فقط فقط خودم بودم و دلم و اتاقم و يه دفتر كهنه شعر كه ميرفتم سراغش و زير يه نور خيلي ضعيف مي خوندمش و هاي هاي گريه مي كردم. بعد بلند مي شدم يه ليوان آب مي خوردم و واكمنمو كورمال كورمال پيدا ميكردم و يه نوار به غايت سوزناك گوش مي كردم
اون موقعها از ته دل غصه مي خوردم.فكرم مي كردم كه دارم خيلي كار مهمي مي كنم.اما حالا وقتي كه غم دارم با يه جور شادي دروني همراهه.با خودم فكر مي كنم : خوبه كه زنده ام و احساس دارم و

:قلبم اين تجربه حسي رو هم پيدا كرده!خوبه كه مي فهمم

در دلم آرزوي آمدنت ميميرد
رفته اي اينك اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محال

...خنده ام مي گيرد

خوبه كه شيريني هجران و دلهره ديدار و غم وصل را مي فهمم!!!!!

اي جدايي تو بهترين بهانه براي گريستن
بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام
اي نوازش تو بهترين اميد زيستن
در كنار تو من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام
...
(حاضر نيستم لذت محال را ممكن كنم)

پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۳


همه قصه ها با بود يكي و نبود ديگري آغاز مي شود
كه :
يكي بود و يكي نبود
يكي رفته بود،يكي مانده بود
مانده بود و گريه كرده بود ...
( آنكه مانده بود:يه مورچه بود و آنكه رفته بود ...)
اين وبلاگ زمزمه هاي يه مورچه تو اين دنياي درندشت خيلي شلوغه
اگه دوست داشتين ،بخونين و كامنت بذارين

چهارشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۳

!گريه نمي‌كنم،نرو

به نامش و به عظمتش
سلام