زخمی تمام بدنم را پوشانده و رمقی برایم نگذاشته
در اتاق، تنهایم.چشم به سقف بیدار می شوم و چشم به سقف به خواب می روم
در حالتی میان مرده گی و زنده گی آرزو می کنم سقف شکافته شود و ماه را ببینم.کاری برای انجام داشته باشم: ستاره ها را شماره کنم
از همه خواسته ام که به سراغم نیایند.می خواهم با زنده ماندن دست و پنجه نرم کنم. تنها
درد وجودم را پوشانده.فریاد هم توان می خواهد که من ندارم.چرا نمی میرم؟
در باز می شود.گفته بودم کسی نیاید.اما نه!تویی!قوانین زندگی من هیچکدام در مورد تو صدق نمی کند. وارد می شوی.نگاهم نمی کنی.فقط مرهمی در دست، نزدیکم می شوی. نمی توانم بگویم که مرهم نگذار! وسوسه آرام شدن مهلتم نمی دهد.تقلایی نمی کنم و مرهم را می گذاری و می روی.
به خوابی عمیق فرو می روم
بیدارم و در فکرت. حالا کارهایی برای انجام دارم: درد کشیدن، نگاه کردن به سقف و فکر به تو
کاش آسمان پیدا بود...تاثیر مرهم کم کم می رود.آغاز دوباره درد
....
....
....
شدت درد یادت را کم می کند. حالا دیگر فقط یک چیز در مغزم می کوبد:چشم بستن و بیدار نشدن
در باز می شود.وارد می شوی و باز، مرهمی به دست
..
نه!من تازه به این درد خو کرده ام.مرهمت را می شناسم.موقتی است. درد مستمر را به درد با وقفه هایی که مرهم تو در جانم می ریزد، ترجیح می دهم.تحمل آغاز دوباره درد را ندارم.
تند و تند پلک می زنم، اگر فقط یک لحظه به چشمهایم نگاه کنی
...
بی هیچ نگاهی می روی
باز خوابی آرام
روزها – ماههااین روال مرگبار ادامه داشت تا دیروز! اگر مرهمهایت نبود من خیلی زود تر از این مرگ تدریجی نجات می یافتم.راحت می شدم
اصلا چرا می آمدی؟هر چه فکر می کردم، دلیلی نمی یافتم
برایت چه اهمیتی داشت، ادامه دادن من؟
تا اینکه دیروز وارد شدید.داشتم با خودم کلنجار می رفتم که : باز آمد و حتما مرهمی دیگر.خدایا اینبار را چه کنم؟حسی میان اضطراب و آرامش داشتم
" او" کنار در ایستاد و تو آرام به طرفم آمدی.به چشمهایم خیره شدی و
.....
تق
تیر خلاص
راحت شدم.بالاخره مردم. چه فرقی می کند که بالای سرم سقفی باشد یا شکافته شود.ستاره را می توانم دید.
تو را با او نیز...دست در دست.شانه به شانه.
برای اولین و آخرین بار می گویم: تو دیوانه ای
!!!!!!!!
