سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۵

جان من سنگدلی،دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است



چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است


رفتن اولاست ز کوی تو،ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است


تو نه آنی که غم_عاشق_زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک،گذارت باشد


*******************************


از سر کوی_تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب_جگر خواهم رفت


تا نظر می‌کنی از پیش_نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت


نه که این بار چو هر بار_دگر خواهم رفت
نیست بازآمدنم باز،اگر خواهم رفت


از جفای_تو من_زار چو رفتم ، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم


یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۵

آی از خانه زخم و گریه
غربت بغض گشا را عشق است
...

جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۵

از گوشه سمت راست کاغذ شروع کردم.نوشتم: مدتی است که می نویسم اما نوشته هایم پایانی ندارد.پراکنده می نویسم. از هر دری سخنی.جمله های بی ربط پشت هم ردیف می شوند.
********


آن شب در خیابان- من- بی خبر از همه جا- خسته- نشانه ها –
********
آن روز در کوهها – نگاهها – زمزمه ها –نشانه ها-
********
امروز در اتاقم – تلفن به دست- می شنوم- آوای بی ریای سرشار از عشق را- گوشم با اوست(حواسم نه) جلوی دهنی گوشی را می گیرم- از میان بغض و گریه نفسی تازه می کنم- چشمانم را می فشارم ادامه می دهم:- خوب عزیزم!می گفتی


فرار می کنم...از دروغ بیزارم

********


شب- پشت بام خانه-اتوبان نیاوران- فکر به زندگیم- فردایم- دیروزم(نه فردایم)..اما دیروز---حرفها- نشانه ها-نشانه ها. نه ممکن نیست-فردا و فردا- فقط فردا...راه می روم و دست و پا می کوبم بلکه از شر دیروزها رها شوم.

********

پارک- با دوستانم- آنقدر شاد که گویی نه دیروزی و نه فردایی...سبک سبک-بی مهابا می خندم.شاد تر از همیشه-دوستانم به بی خیالیم غبطه می خورند

********


در راه برگشت-می خواهم تنها باشم- از این اتوبوس به اتوبوس دیگر.صحنه کلیشه ای تکیه دادن سر به شیشه اتوبوس و خیره به خیابان- باید در فکر خانه باشیم- برای زندگی مشترکمان تلفن: عزیزم کجایی؟دلم هزار راه رفت.بیا بریم یه جا قدم بزنیم.من: آره چه عالی!!!

********


کنار هم- دستانم را می فشارد- آنقدر که گرمی دستش، سردی انگشتانم را مغلوب می کند. تنها کسی است که هیچ یک از شکیات من در مورد دروغ و دغل دیگران شامل حال او نمی شود.یکسره است- خوب و بد- همین که هست. خود_ خودش. آرام می گوید و می پرسد: این را چه کنیم؟ تو چی فکر می کنی؟ خوب بگو! تو چه طوری راحتی؟یه چیزی بگو!بی وقفه می گویم- برنامه می ریزم- دقیق و بی اشکال- مو لای درزش نمی رود-با نگاه تحسینم می کند- هر آنچه بخواهم در این نگاهها می توانم یافت- یک عمر آرامش- همانچه که من نیاز دارم.اما همیشه به شکلهای دیگر جست و جویش کردم
طاقت نمی آورم.دستم را می کشم.چشم بر می گیرم.جلو جلو راه می روم-چرا تنهایم نمی گذارد؟ از خود_ بیخودم در برابر باخودی او حالم به هم می خورد.هیچ راهی ندارم- هیچ ماوایی غیر از او- دیوانه ام

********


عصر-در راه بازگشت- مدام سئوال می کند-حرفهای بی ربط می زنم-اصرار دارد که به درونم راه یابد- نمی خواهم- راه یافتنش ویرانی دارد- طاقت حتی کمی غصه اش را هم ندارم - بهانه می گیرم – فریاد می زنم – جا می خورد ولی با صبوری تمام: اگر آرام می شوی، فریاد بکش! خدایا!همه جوره با انعطافش راه را به رویم می بندد.این عذاب از همه بدتر است

********


جمله ها چرا تمام نمی شود؟چرا سمت و سویی ندارد؟پایانی برایش متصور نیستم غیر از

سردرگمی-بیخودی- دیوانگی

...

دفترم را پیش رویت می گذارم- برخی جمله ها را برایت می خوانم-می شنوی-آرام تر از همیشه-گاهی می فهمی ام و گاهی نه! دروغی ندارم که برایت بگویم-همانم که خودم- نگران دل شکستنت نیستم – دل آدم از کسی می شکند که می خواهدش...پس همه پراکندگیهایم را برایت می خوانم- نگران برداشتت در مورد خودم نیستم-هر چه باداباد! اینجا هیچ حاشیه ای، هیچ قانونی حسم را به خودش نمی گیرد.منم – دفترم – و تو

...

من :حالا با اینهمه جمله بی پایان چه کنم؟

قلم را از دستم می گیری و دفتر را جلو می کشی


"نقطه"



دفتر را با قلم به سویم می سرانی

...

حالا چه کنم؟ چه کاری دارم؟


بی وقفه شروع می کنم- از سر خط-


نقطه ات کار خودش را کرد، جان من!


حالا من سر خطم و برگ سفید بعدی دفتر پیش رویم


برنمی گردم به صفحات قبلی- از نقطه تو به بعد را دوره می کنم



و ما همچنان دوره می کنیم شب را


و روز را


هنوز را

...

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵

...
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار
كسي حس كرد من بي تو
تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
....


.....و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا
شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
......