زنده باد روزمرگی
از اول سال جدید خیلی تغییرا کردم.خیلی بزرگ شدم.دلتون بسوزه
!
مث بچه آدم سرکار می یام.
مث آدم سر میزم ساعتها می شینم و هی از این ور به اون ور نمی پرم.
مث آدم تن به کد نویسی می سپارم و هی غر نمی زنم که من واسه این کار ساخته نشدم.
مث بچه ها شیطنت نمی کنم و تو سر و کله بچه های مردم نمی زنم.
مث آدم شبها شام درست می کنم تا فرداش بی نهار نمونم و تو شرکت در به در دنبال رستوران جدید نگردم(چون
دیروزش با رستوران قبلی سر کیفیت آشغال غذاهاش،دیر سرویس دادن و غیره دعوام شده)
مث آدم سر ساعت،ساعت می زنم و می رم خونه و وسطش هی دودر نمی کنم.
مث آدم دیگه با همدل گرامی سر مسائل پیش پا افتاده دعوا رو شروع نمی کنم و خیلی اهمیت نمی دم که حرفام شنیده بشه.مشکلمون حل بشه. نمی رم تو اتاق بشینم و یه دل سیر کتاب بخونم.عوضش سوت می زنم و با بی خیالی موضوع رو به باد می سپرم...
مث آدم شام درست می کنم(تکراری بود مثکه؟؟آخه خیلی به نظرم کار بزرگی میاد)و بعد از شام از به به و چه چه
های همدل باد می کنم و حس می کنم موفق ترین زن رو زمینم.
مث آدم مهمونی می دم:3-4 جور غذا رو بدون هیچگونه نگرانی آماده می کنم و بعد از شام مث کدبانوها تا آخر
مهمونی سرگرم ظرف شستن و تمیز کردن و جابه جا کردن ظرفهام و هیچی از مهمونا و مهمونی ام نمی فهمم.در عوض یه خونه خیلی تمیز با یه آشپزخونه کار درست دارم که از این جهت من و همدل به خودمون می بالیم..
مث آدم شبها سر موقع می خوابم و هی وقتمو با خوندن کتابای جور وا جور و پیدا کردن آهنگای جدید تلف نمی کنم..
مث آدم دیگه خیلی با رفقا ول نمی چرخم . یادم رفته شهر کتاب چه جوری برم؟ پیاده روی های بی حاصل از میدون فردوسی تا سید خندان نمی کنم و یه ربع بعد از شرکت تو خونه گرم و نرمم نشستم و چایی می خورم.
خلاصه خیلی آدم شدم...
*****بیچاره مامانم چقدر زور زد تا وقتی تو خونه اش بودم آدم بشم نشدم...*****
____________________________________________________________
یاد حرفت می افتم.بار آخر گفتی:ما ها همه تو یه گروه بودیم با سلیقه های تقریبا یه شکل.با حال و هوای 20 سالگی و عاشق پیشگی های خاص خودش. تعجب می کنم ما هممون این دوره رو پشت سر گذاشتیم و به زندگی جدید عادت کردیم.چرا تو هنوز بین ما تو اون دوره باقی موندی.چرا درگیریهات تمومی نداره؟؟؟
*****
خیالت راحت من هم بالاخره بزرگ شدم...