یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶


زنده باد روزمرگی
از اول سال جدید خیلی تغییرا کردم.خیلی بزرگ شدم.دلتون بسوزه
!
مث بچه آدم سرکار می یام.
مث آدم سر میزم ساعتها می شینم و هی از این ور به اون ور نمی پرم.
مث آدم تن به کد نویسی می سپارم و هی غر نمی زنم که من واسه این کار ساخته نشدم.
مث بچه ها شیطنت نمی کنم و تو سر و کله بچه های مردم نمی زنم.
مث آدم شبها شام درست می کنم تا فرداش بی نهار نمونم و تو شرکت در به در دنبال رستوران جدید نگردم(چون
دیروزش با رستوران قبلی سر کیفیت آشغال غذاهاش،دیر سرویس دادن و غیره دعوام شده)
مث آدم سر ساعت،ساعت می زنم و می رم خونه و وسطش هی دودر نمی کنم.
مث آدم دیگه با همدل گرامی سر مسائل پیش پا افتاده دعوا رو شروع نمی کنم و خیلی اهمیت نمی دم که حرفام شنیده بشه.مشکلمون حل بشه. نمی رم تو اتاق بشینم و یه دل سیر کتاب بخونم.عوضش سوت می زنم و با بی خیالی موضوع رو به باد می سپرم...
مث آدم شام درست می کنم(تکراری بود مثکه؟؟آخه خیلی به نظرم کار بزرگی میاد)و بعد از شام از به به و چه چه
های همدل باد می کنم و حس می کنم موفق ترین زن رو زمینم.
مث آدم مهمونی می دم:3-4 جور غذا رو بدون هیچگونه نگرانی آماده می کنم و بعد از شام مث کدبانوها تا آخر
مهمونی سرگرم ظرف شستن و تمیز کردن و جابه جا کردن ظرفهام و هیچی از مهمونا و مهمونی ام نمی فهمم.در عوض یه خونه خیلی تمیز با یه آشپزخونه کار درست دارم که از این جهت من و همدل به خودمون می بالیم..
مث آدم شبها سر موقع می خوابم و هی وقتمو با خوندن کتابای جور وا جور و پیدا کردن آهنگای جدید تلف نمی کنم..
مث آدم دیگه خیلی با رفقا ول نمی چرخم . یادم رفته شهر کتاب چه جوری برم؟ پیاده روی های بی حاصل از میدون فردوسی تا سید خندان نمی کنم و یه ربع بعد از شرکت تو خونه گرم و نرمم نشستم و چایی می خورم.
خلاصه خیلی آدم شدم...
*****بیچاره مامانم چقدر زور زد تا وقتی تو خونه اش بودم آدم بشم نشدم...*****
____________________________________________________________
یاد حرفت می افتم.بار آخر گفتی:ما ها همه تو یه گروه بودیم با سلیقه های تقریبا یه شکل.با حال و هوای 20 سالگی و عاشق پیشگی های خاص خودش. تعجب می کنم ما هممون این دوره رو پشت سر گذاشتیم و به زندگی جدید عادت کردیم.چرا تو هنوز بین ما تو اون دوره باقی موندی.چرا درگیریهات تمومی نداره؟؟؟
*****
خیالت راحت من هم بالاخره بزرگ شدم...

۲ نظر:

ناشناس گفت...

من مورچه بزرگ دوست ندارم. بزرگ بشي كه چي بشي؟ همه خوبي مورچه به كوچولو بودنشه. شام نخوري ميميري مگه؟ اينقدر زود بزرگ شدي؟ يه سال نشده هنوز.. سال ديگه اصلا مورچگيت رو يادت نمياد.. نميخوام آدم بشي مورچه باش

ناشناس گفت...

مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد

اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده از نصیحتی عاقلانه بگیزیم
مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد
اکر بنده عادتهای خویش بشویم
وهر روز یک مسیری را بپیمائم
مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد
اگر بدنبال ارزوهایمان نباشیم
مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگرمطالعه نکنیم
اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم....( پابلودنرودا)...