جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۴

پارسال شب عید، برای تو
اتاقم را تکاندم


دلم را

چشمم را چه کنم که به حبس ابد غبار نگاهت محکومند؟


************************************************************

پارسال بهار، برای من

بهار بهار صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات می آد اما خودت کجایی؟

****************************************************
بی هیچ بهانه ای، برای تو


چشمانم را در چمدانت می گذارم

تا باز هم بیایی
......
************************************************************
پیارسال بهار برای من

باغچه از بهاری دیگر آبستن است


و زنبور کوچک گل هر ساله را در موسمی که باید


دیدار می کند
.......

************************************************************

یک ماه پیش برای تو

آنقدر نیامدی که شعرهایم بزرگ شدند

تا به اندازه چشمهایت راز جهان را کیمیاگرانه دریابند

آنقدر نیا

که از چشمان بلندت برای خود جهانی دوباره بسازم

تا تو به شعر من بزرگ شوی

**********************************************************

دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۴

حالم به هم خورده بود و بی حال روی تخت افتاده بودم.سمبوسه ظهر کار خودش رو کرده بود


بابا وارد اتاقم میشه


من: بابا، پیرهنتو اتو کردم

بابا:حالت به هم خورد؟

من:آره، بدجوری لرز کردم

بابا: دستت درد نکنه



به سمت در اتاق می ره.مکثی می کنه و بر می گرده طرفم

بابا: بابت پیراهنااااااا.نه بابت استفراغ

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴


(1


چند وقته همه چی عجیبه!

از یه طرف خواب می بی نم که تلفن زنگ زده.یکی از همکارام گوشی رو برداشته و صدام می کنه. می گه با تو کار دارن.تا به طرف گوشی برم دلم همش شور می زنه.نمی دونم چرا؟ وقتی گوشی رو به گوشم می ذارم،دلیلشو می فهمم.صدای آروم و مرموز تو رو سریع می شناسم.بر خلاف همیشه اونقدرا هم خالی از احساس نیست. مثل یه آهنگ قدیمی که همیشه برای خودم مرور می کنم،صدات با من احوالپرسی می کنه.صمیمی تر از قبل. توی خواب همش با خودم مرور می کنم که یعنی چی شده؟ دلش واسم تنگ شده؟ خبر جدیدی می خواد بهم بده؟ بعد توی خواب به خودم تلنگر می زنم که این حتما یه خوابه و واقعی نیست


(2

خاله ام دم در آشپزخونه وایساده و برام تند و تند تعریف می کنه!حدودا 40 ساله است ولی چنان موقع تعریف کردن از خودش شور و شوق نشون می ده که منو یاد دخترای دبیرستانی می اندازه.داره از اولین و آخرین عشقش می گه! از اون زمان که 15-14 سالش بوده و همه خواب و خوراک و رویاش پسر همسایشون بوده!حس عمیقی که هیچوقت حتی منجر به یه رابطه دوستی ساده هم نشد. برای این حس سالهای سال شعرها گفت، زمزمه ها کرد، آوازها خوند،اشکها ریخت،خوابها دید و غرورها به خرج داد و سکوتها کرد

و به او نرسید.


حالا داره از اون موقع می گه و از اون پسر محجوب همسایه ( که اتفاقا الان عموی منه، نه الان، بلکه 25 ساله که این نقش رو تو زندگی من بازی می کنه
(

می گه و شور و شوق از چشماش می باره. این حالتاش برام مقدسه. انگار یه چیزی رو تو ذهنم تداعی می کنه که نمی دونم دقیقا چیه.عاشقشم. خاله معرکه ایه.مخصوصا وقتی که عاشقه! که برای من همیشه همینطوره

قدیما فکر می کردم این یه حس یه طرفه بوده! چون عموی من خیلی زود با یکی دیگه ازدواج کرده بود اما این کارش از اون کارهایی بود که آدما واسش نمی تونن دلیل خاصی بیارن.یه ازدواج عجیب و بی فکر! بزرگتر که شدم دیدم عموم انگار که می خواسته زودتر از شر این حس راحت بشه، چنین تصمیمی گرفته.

بعد از سالها، خاله ام هم بالاخره به یه نفر جواب مثبت داد. ازدواج او هم عجیب تر از عموم و بی دلیل تر از او.


مهمونی های خونه ما! مهمونی های مشترکی که در طول سالها ، خونواده پدر و مادرم هر دو در آن حضور دارن. فضای شلوغ و پر همهمه ای که طبیعتا باید لا به لای آن، نگاههای پر احساس گم شه. اما گم نمی شه و برعکس، در چشم من بزرگ می شه ، عزیز می شه و دلم رو به درد می آره.

اونقدر که به اتاقم پناه می برم.پشت کامپیوتر می شینم.



می ذارم Love story


و مثلا بی تفاوت به همه اطرافم،"لوکسور" بازی می کنم. این بازی همه زندگی منه

.با اون به یاد می آرم.فراموش می کنم

به یاد می آرم. فراموش می کنم.


به یاد می آرم و



فراموش نمی کنم.



(3


فردا یه مهمونی عجیب داریم.یه مهمونی برای اینکه من برای آینده ام تصمیم بگیرم. به نظر من که یه تصمیم واسه کل آینده یه نفر خیلی کار مسخره ایه.منطق دیجیتالی پشتشه. آدم یاد دستفروشای توی میدون ولیعصر می افته



یک آنتن بخرید و از رفتن به پشت بام راحت شوید.


حالا هم



یک ازدواج کنید و از فکر کردن درباره آینده تان راحت شوید..



جدا نمی دونم. احساسم اینه که این تصمیم اونقدر مهمه که تاوانش ( اگه کوچیکترین اشتباهی توش بشه) عمر آدمه.من دارم عمر خودمو معامله می کنم.در قبال یه جواب :



بله یا نه


(4



امشب هوایی تو شدم. نه اینکه بگم ناراحتم از اینکه توی مهمونی فردا، تو ، طرف تصمیم گیری من نیستی.نه. از این بابت خیال خودم و تو واقعا راحته که هیچکدوم آدم زندگی اون یکی نیستیم.فقط امشب دلم از اون آرامشات می خواست.دلم عطر اون گلی رو می خواست که اون شب زمستانی جلوی بینی ام گرفتی و بهم گفتی: چشماتو ببند.نفس بکش و تا من نگفتم نفستو بیرون نده.


می دونی از چی اون ماجرا خوشم می یاد؟ از اینکه توی اون همه فکر و خیال و درگیری که توی مغزم می کوبید، اون لحظه فقط داشتم به این فکر می کردم که نکنه حالا حالا ها نذاره نفسمو بیرون بدم! خفه نشم؟


این فکرا باعث شد که همه فکرای دیگه پس زده بشن.حالتی بود مثل حالت پشت کامپیوتر نشستن و "لوکسور " بازی کردن. این کارو من بعد از اون شب برای خودم اختراع کردم، واسه اینکه دیگه تو رو نداشتم و به ناچار خودم تصمیم گرفتم یه کاری واسه فراموش کردن خیلی چیزا پیدا کنم.


امشب دیگه اون بازی هم تموم شد. باورت می شه؟ به مرحله آخرش رسیدم، بدون اینکه براش تلاش خاصی کرده باشم.در طول این بازی مدام من:


به یاد می آوردم.فراموش می کردم.


به یاد می آوردم. فراموش می کردم.


به یاد می آوردم و



فراموش نمی کردم.



حالا تمومش کردم. رکورد جدید ثبت کردم. اما یادم نبود که تموم شدن اون پایان آرامش منه.



توی این هیرو ویر، برام پیغام می دی که چند وقته می خوای بهم زنگ بی دلیل بزنی. با خودم گفتم:اون که دو شب پیش بهم زنگ زده. همون موقع که با دلهره به سمت گوشی رفتم و

....


به یاد آوردم: آها، اون توی خواب بود؟


اما همونم کافیه! در بیداری انتظاری نیست تو را


و مرا

....



می گم چند وقته همه چی عجیبه؟