شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴

هيچم بهت فكر نمي‌كنم.هيچم برام اهميت نداره كه الان در چه حالي هستي و سرت با كي گرمه.مگه مهمه كه كيو سر كار گذاشتي و داري به هنرمندي خودت هرهر مي‌خندي؟مگه مهمه كه واسه كي داري چه شعري رو زمزمه مي‌كني و موقع جواب دادن اون، سكوت طولاني‌اي به نشونه عميقا درك كردن اون، از خودت ساطع مي ‌كني؟اصلا وقتي تو يه آدمي گيجتر از خودمي كه بدتر از من نمي‌دوني چي از خودت، قلبت، فكرت و عشقت مي‌خواي و سرگردوني داره ديوونه ات مي‌كنه،‌ به من چه كه حالت اينقدر بده؟چرا شب و روزمو با فكر به تو پر كنم؟چرا قيافه ناراحتت مدتها تو ذهنم بمونه و اينقدر از در و ديوار اتاقم بالا بره؟ اصلا حوصله داريا....

توام يكي مث بقيه!گيرم يه كم عاطفي تر!

راه ميري.غذا مي‌خوري.حرف مي‌زني.كتاب مي‌خوني.بحث مي‌كني.با دوستات مي‌گردي و حال مي‌كني،عاشق مي‌شي و غصه مي‌خوري.بعدش از پا در ميآي و با زمين و زمان بد مي‌شي.بعضي وقتا دلت مي‌خواد مهم جلوه كني و جلوه هم مي‌كني....يه وقتايي دلت مي‌گيره و مي‌زني زير آواز.يه وقتايي فال حافظ مي‌گيري و وقتي ديدي يوسف گمگشته نيومد ، مي‌ري تو لك..

درست مث بقيه!مث خيلي از دور و بريهام!تازه با اين تفاوت كه بقيه يه كم منو ميبينن و بهم توجه دارن،اما تو نه!يه وقتايي با خودم فكر مي‌كنم چطور مي‌توني با اين مهارت منو ناديده بگيري؟ اين قدر تو اين كار حرفه اي شدي كه يه وقتايي شك مي‌كنم.نكنه از قصد منو نمي‌بي‌ني؟نه ، كاش شكم درست نباشه.با اينكه فكر بهش ته دلمو از شادي مي‌لرزونه،ولي هميشه ترجيح مي‌دم تو همو آدم سابق باشي و منو هم مث بقيه ببيني.ترجيح مي‌دم فكر نكنم كه داره-تازه- يه جرقه هايي مي‌خوره!ترجيح مي‌دم بازي، همون بازي قديمي من باقي بمونه و تو همون تماشاچي هميشگي: بي تفاوت.مهربان وفقط بيننده!

كجايي؟گوش كن!من از ترس دارم قالب تهي مي‌كنم.تحملشو ندارم.بذار همون مورچه قديمي باقي بمونم.ماجرا فرقي نكرده.منم يكي مث بقيه!گيرم يه كم عاشقتر!

راه ميرم.غذا مي‌خورم.حرف مي‌زنم.كتاب مي‌خونم.بحث مي‌كنم. با دوستام مي‌گردم و حال مي‌كنم،عاشق مي‌شم و غصه مي‌خورم.بعدش از پا در ميآم و با زمين و زمان بد مي‌شم.بعضي وقتا دلم مي‌خواد مهم جلوه كنم و جلوه هم مي‌كنم....يه وقتايي دلم مي‌گيره و مي‌زنم زير آواز.يه وقتايي فال حافظ مي‌گيرم و وقتي ديدم يوسف گمگشته نيومد ، مي‌رم تو لك..

جمله هام يه كم تكراري شد نه؟نگران نشو!هيچ چيز مهمي نيست.يحتمل دليلش شباهت ما به بقيه آدما است.نه هيچ چيز غير عادي اي وجود نداره.همه چيز به بهترين شكل،سر جاي خودشه، غير از خيال من!

فقط اونه كه توي هر چيزي دنبال يه نشونه،يه بهونه،يه تمايز واسه ”تو“ بودن تو و واسه ”من” بودن من مي‌گرده.واي كه اين خيال من داره زيادي پاشو دراز مي‌كنه.هر چي بهش مي‌گم: بابا!همه چيز عين سابقه!خونه همون خونه قديمي!اتاقم همون مخفيگاه زمان بچگي!كتابا،همون دنياهاي پر از عشقهاي جذاب هميشگي!نوارا، زمزمه هاي همراه گريه هاي شبانه!دوستا،همون همراهاي چند ساله(گيرم توام يكي از اونا)

من،همون آدم‏ ِ ....

....

...

نه!اين ديگه كيه؟نمي‌شناسمش!

كمك!فهميدم.تغيير،ناگهانيه!من دارم خازن وار در برابر اين جريان مقاومت نشون مي‌دم!

یکشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۴

تازه تونستم خودمو راضي كنم كه يه كم درد و يه اپسيلون نااميدي، اگه براي مدت كمي توي زندگي آدم بياد و چشم و دلشو پر پر كنه،اتفاق مهمي نيفتاده!لازم نيست پيش دكتر يا روانكاو بري و از بحرانهاي روحيت واسش بگي و اونم واست يه نسخه بي‌خيالي و ايمان و اميدواري بپيچه وبعد تو هم به آغوش خانواده بازگردي:)

حالا اين احساس كي بهم دست داد؟ از وقتي كه ديدم يه موجود عجيب از تو ششهام دستهاشو باز كرده و قفسه سينه امو به سمت بيرون فشار مي‌ده!پاهاشم وا كرده و داره اين قدر زور مي‌زنه كه تا گوشهاش سرخ شده.انگار جاش تنگ باشه و بخواد قفسه سينه منو باز تر كنه .نفسم بالا نمي اومد.اولش محلش نذاشتم .گفتم اينقدر چيزاي خوب تو زندگيم هست كه فكر كردن به اين موجود عجيب،فقط الكي!!!!غصه دارم مي‌كنه!!! ولي روز به روز فشارش بيشتر و بيشتر شد.ديگه حس مي‌كردم دست راستشو دراز كرده و تا توي گلوم آوورده بالا.هي خودشو مي‌كشه بالا كه تا مي‌تونه دستش بالاتر بياد.هر چي زدم از خونه بيرون،نفس عميق كشيدم،بلكه اكسيژنها قلقلكش بدن و بره پايين،نشد كه نشد.

هر چي موسيقي گوش دادم تا فراموشش كنم،انگار تازه خوشش اومده باشه و حرف دلشو زده باشن،شروع مي‌كرد به دست وپا زدن.با هر آهنگي ـ چه شاد،چه غمگين ـ مي‌رقصيد.

ـ يه همچين موجودي چرا بايد سر از اونجا در بياره؟

تصميم گرفتم لجبازي رو كنار بذارم و يه كم بهش فكر كنم تا شايد يه چاره اي واسش پيدا كنم.بالاخره اونم يه موجودي بود ،مث بقيه!ـ چطور واسه همه نسخه تجويز مي‌كني؟ اينكه از همه بت نزديكتره!

فكر كردم چي كارش كنم كه از اين وضع هم اون خلاص بشه و هم من.گفتم يه جوري بش بفهمونم كه بايد خودشو باريك كنه ،نه اينكه هي دست و پاشو از هم بازتر كنه! قفسه سينه من از اين بزرگتر نمي‌شد! انتظار بيجايي بود.بايد خودشو به يه محيط ديگه مي‌رسوند.زبونشو بلد نبودم.رفتم از خونه بيرون كه اگه باهاش بلند بلند حرف زدم،همه نگن : فقط مونده بود اين ديوونه بشه!!!

راه مي‌رفتم و زمزمه مي‌كردم.نمي‌شنيد. خودشو باد مي‌كرد.رفتم كنار يه اتوبان!اونجا گرچه كلي آدم هست،ولي هيشكي نميشنودت!

بلند تر حرف زدم.بهش راه حل امو گفتم .انگار داري با ديوار حرف مي‌زني.صدامو بالاتر بردم.واسش كلي بيانيه صادر كردم.حتي عصباني شدم و بش گفتم كه زندگي منو مختل كردي.گفتم واسه خودتم بهتره.از اونجا بيا بيرون!انگار نه انگار!!!

نمي‌فهميد.يا لج مي‌كرد.تازه خودشو مث يه غده سرطاني تو تمام مجراي تنفسيم پخش كرده بود.گير يه بد قلقتر از خودم افتاده بودم.!!!داشتم خفه مي‌شدم.تمام توانمو جمع كردم واز عميقترين نقطه دلم فرياد زدم.

حس كردم موجود عجيب،انگار روي فنر رفته باشه،به بالا جهيد. تبديل شد به يه انرژي فوق العاده.مي‌خواست از سرم بزنه بيرون!حس كردم

داره تيكه تيكه مي‌شه.يه تيكه اش از دستام زد بيرون.دستام يخ يخ شد.كاش يكي مي‌گرفتشون .يه تيكه اش رفت توي پاهام.طاقت نياووردمو نشستم.يه تيكه اش با صداي عجيبي توي گلوم شكست و خودشو به بيرون پرت كرد.هيچ وقت همچين صدايي ازم ساطع نشده بود.يه تيكه ديگه ‌اش مونده بود و سرگردون توي سينه ام مي‌گشت تا از يه جا خودشو نجات بده.خسته بودم شديد.سرمو به ديواره بتوني كنار اتوبان تكيه دادم.تيكه آخر آب شد و از چشمام فواره زد.

شبي بود و بهاري ، در من آويخت

چه آتش ها ، چه آتش ها برانگيخت

فرو خواندم به گوشش قصه ي خويش

چو باران بهاري اشك مي ريخت