یکشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۶

چون درختی در صمیم ِ سرد و بی ابر ِ زمستانی،

هر چه برگم بود و بارم بود؛

هر چه از فرّ ِ بلوغ ِ گرم ِ تابستان و میراث ِ بهارم بود؛

هر چه یاد و یادگارم بود؛

ریخته است.

چون درختی در زمستانم

بی که پندارد بهاری بود وخواهد بود.

دیگر اکنون هیچ مرغ ِ پیر یا کوری

درچنین عریانی ِ انبوهم ،آیا لانه خواهد بست؟

دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش،

با امید روزهای سبز آینده،

خواهدم این سوی و آن سو خست؟

چون درختی اندر اقصای زمستانم.

ریخته دیری ست،

هر چه بودم یاد وبودم برگ:

یاد ِ با نرمک نسیمی چون نماز ِ شعله بیمار لرزیدن.

برگ چونان صخره کرّی نلرزیدن.

یاد ِ رنج از دستهای منتظر بردن؛

برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن.

ای بهار ِهمچنان تا جاودان در راه!

همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.

هرگز و هرگز،

بر بیابان ِ غریبِ من،

منگر و منگر.

سایه نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، خوشتر.

بیم دارم کز نسیم ِ ساحر ِ ابریشمین ِ تو

تکمه سبزی بروید باز بر پیراهن خشک و کبود ِ من.

همچنان بگذار

تا درود ِ دردناک ِ اندُهان مانَد سرود ِ من.

م. امید

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

فرعون موسی رو دوست داره
:به دلایل زیر
فرعون خدا بودن رو درک می کنه فقط خودشو جای خدا نشانده و این باعث می شه خیلی چیزا رو نبینه
وقتی موسی به قصر فرعون می ره واسه دعوت اون، فرعون همه حرفای موسی رو گوش می کنه.(این خیلی جالبه تو اون زمان چنین درکی از تریبون آزاد بوده و حالا نیست)در حالی که می تونست خیلی راحت بگه بگیریدش ببریدش بکشیدش.کسی می تونست رو حرفش حرف بزنه؟
بازم می گم فرعون موسی رو دوست داره.توی اون جلوه ای از خدا رو می بینه.و فرعون در به در به دنبال خدا و خدایی کردنه
تا آخر داستان فرعون موسی رو نمی کشه


اصولا توی سوره طه چیزای عجیب غریبی از فرعون می بینیم که باعث می شه کلی نسبت بهش ارادتمند بشیم.آخر آدم جالب بوده

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶

دریغ



بی شکوه و غریب و رهگذرند

یادهای دگر،چو برق و چو باد

یاد تو پرشکوه و جاوید است،

و آشنای قدیم دل؛ اما

ای دریغ،ای دریغ، ای فریاد!

با دل من چه می تواند کرد

یادت؟ ای یاد من ز دل برده!

من گرفتم لطیف، چون شبنم

هم درخشان و پاک، چون باران

چه کنند این دو ای بهشت جوان!

با یکی برگ پیر و پژمرده؟

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۶

یه سوال مهم (مسابقه):


چرا توی تمام داستان فرعون و موسی، فرعون با همه قدرت و فرمانروایی اش، موسی را نمی کشه؟ یه جا توی قرآن به اطرافیانش می گه :نکشین موسی رو.می خوام خودم بکشمش... اما تا آخر قصه نمی کشدش.(به نظر شما فرعون باید از کسی اجازه بخواد واسه کشتن موسی؟)

اینو خدایی اش بگید ببینم چند مرده حلاجین؟

نمی دونم چرا بوبن و سلینجر این روزها سعی دارن به من اون چیزی رو بقبولونند که سالهاست واسه نفی اش مبارزه کردم.

همون چیزی که شاید چهار پنج سال پیش جزو باورهام بود و مهر تاییدی بر همه تردیدهام درباره ازدواج.

فکر کنم حالا دیگه وقتش رسیده که این دو نفر از قافله جا مونده(همون بوبن و سلینجر رو می گم) بشینن تا من بعد از یه عالمه روده درازی ، متقاعدشون کنم که :

زندگی عادی داشتن نه تنها عیب و ایرادی واسه یه زندگی روشنفکری نیست بلکه خط پایان و منتهای هدف همه فلسفه های دنیاست...

اما اعتراف می کنم تو یه زندگی ساده آروم :

اینکه " بالا بلندتر از هر بلند بالایی" با صابون روی آینه دستشویی تیکه پاره هایی بنویسی و نذاری آینه ات بی خاصیت بمونه

یا اینکه در "دیوانه بازی" یک شخصیت فرعی داستان به نام "ماریز نوشالون" فقط به خاطر تغییر لحن شوهرش طلاق گرفته بود،

خیلی تحسین برانگیزه.

اینم اون تیکه از دیوانه بازی که خیلی واسم جالب بود:


" ماریز نوشالون- پیر نیست – چهل ساله است

برایمان تعریف می کند که به خاطر یک تغییر لحن طلاق گرفته: ازدواجم سه سال دوام آورد.تا روزی که تغییر لحنی در صدای شوهرم پیدا شد. البته دروغ نمی گفت.

بدتر از آن: حالت سردی که در رفتارش هنگام حرف زدن احساس می شد.

همه چیز به خاطر موضوع کوچکی تصمیم گرفته شد.یک دل آزردگی، چون ما وقتی می خواستیم به میهمانی خانه دوستانمان برویم، وقت زیادی برای لباس پوشیدن و آماده شدن صرف می کردم.بی درنگ فهمیدم که همه چیز میان ما تمام شده است.به خودم گفتم زندگی کوتاه است و هیچ دلیلی ندارد آدم آن را کنار چنین کسی بگذراند.دلیل مهمی برای سرزنش کردن او نداشتم.به جز این صدایی که ملایمت از آن حذف شده بود وجز حالت خودمانی سهل انگارانه چیزی در آن نمانده بود.

در واقع شوهرم هرگز نفهمید به چه علت از او جدا شدم.با این همه خیلی ساده بود:

وقتی ازدواج کردم ، نشاط در قلبم بود.اگر طلاق گرفتم به این دلیل بود که تهدید می شد از دلم پر بکشد."


______________________________


امروز . یک روز تو خونه . با مریضی زیاد . رنگ و روی زرد و زار.

به یه نتیجه بس شکوهمند رسیدم: یک روز کاری پر از فعالیت را می توان به مراتب سودمندتر خرج کرد با :

دو ساعت صبح بیشتر خوابیدن

تا ظهر توی تخت کتاب خوندن

تفاله گیر چای و سبد توی ظرف شویی رو توی وایتکس خواباندن

یک دل سیر ستار گوش دادن

نقد مسخره خودخواهانه غیر حرفه ای درباره یکی دوتا کتاب نوشتن

و از همه بهتر

سه ساعت و نیم دیگه وقت داشتن برای هر آنچه دلت بخواهد.

بی نظیره نه؟؟؟

---------------------------------------------------------

*شوخی های با بوبن و سلینجر رو جدی نگیرینا.. ما با هم حساب شوخی زیاد داریم.سری از هم سواییم

یه وقتایی اینقدر از دست همدل حرصم می گیره که حیفم میاد از اسمی که واسش گذاشتم.چرا گاهی اینقدر همدله گاهی اینقدر...گاهی اینقدر...

کاش یه اسمی واسه اینجور مواقعش پیدا کنم.

....

اسمشو می ذارم پونزده.

مث پونزده سالگی که نه حرف خودت منطق داره و نه حرف منطقی از کسی می شنوی...

اصلا هم مهربون نیستی و فقط دلت می خواد هر کی که گفت بالا چشمت ابرو هست یا نیست، بزنی اعلامیه اش کنی...

آره خلاصه همدل ما هم این روزا خیلی پونزدهه!

کی بشه که دوباره همون همدل قدیمی بشه؟؟؟؟