شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

بعد از 157 بار تذکر به همدل بابت اینکه برس مبارک را جلوی آینه دستشویی جا نذاره، تنها راه حلی که به ذهنم رسید، این بود:

- همدل جان ببین، این برس رو بذار توی دستشویی بمونه تا میکروب بگیره، بزنی به سرت کچل بشی، من ازت طلاق بگیرم، بیچاره بشی....

انفجار خنده همدل....
1- از آن پس تا کنون هنوز برسی جلوی آینه مشاهده نشده....
2- وای به روزی که مشاهده شود...

پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۷

جدی جدی بچه بودیم، شوخی شوخی بزرگ شدیم


دیروز پریروزا با برادر وسطی و همدل در مورد کارتونهای زمان بچگی حرف می زدیم:

برادر وسطی: یادش به خیر فوتبالیستها، عجب موجی راه انداخته بود اون زمونا، جمعه بعد از ظهرها
من: آره، ولی فقط سری اولش رو دیدم من! انگار بین سری اول و دوم کلی بزرگ شدم که دیگه به مذاقم خوش نمی اومد. شایدم چون دیگه "واکی بایاشی" توش نبود، نگاه نکردم.
برادر وسطی: آره یادمه تو عاشق اون دروازه بانه بودی. یه دوستم هم ( از جنس دختر) چند وقت پیش می گفت که به طور بسیار جدی عاشق "کاکرو" بوده.کلی باهاش زندگی می کرده.
من: حالا دیگه اونقدرا هم جدی نبود واسه من...
برادر وسطی: ولی بوداااا
من(رو به همدل): تو چه کارتونی رو بیشتر از همه دوست داشتی؟
همدل:اول از همه حنا، بعدش باخانمان، بعدش هم مهاجران!

چپ چپ به همدل نگاه می کنم، خدا رحمش کرد در ادامه زنان کوچک رو نگفت.
سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت البته بل و سباستین هم خیلی خوب بود، اونم به خاطر بل.

*فردا پس فرداش یادم افتاد که این برادر بزرگه تو دکتر ارنست بود یا مهاجران(یادم نیست، فکر کنم اسمش فرانک بود)، وقتی ازدواج کرد، کلی حالم گرفته شد. یعنی تا این حد جدی بچه بودیم...یادش به خیر


دنیای کارتونا قشنگ
دنیای ما سیاه و زشت
کاش یکی زندگی مونو
شبیه کارتون می نوشت

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷

مکالمه های بین من و همدل

- همدل! تو تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشی و بهش نگفته باشی؟
- یعنی چی؟ یعنی عاشقش باشم؟
- مثلا!
- نه! نشده!!!!
- حالا عاشق کسی نباشی، همینطوری دوستش داشته باشی. مثلا یه دوستت، پدر مادرت، خواهر برادرت.
- آره خیلی شده! تو که می دونی من تو ابراز احساسات چقدر مشکل دارم.بذار یه زنگ بزنم به این مرده ببینم چرا چکشو پاس نکرده....
- (بحث توی دیوار می رود،مورچه با مخ توی دیوار می رود)

{داخلی- آشپزخونه- مورچه ای در حال جا به جا کردن ظرف و ظروف با خود فکر می کند}: چقدر خوشحالم که توی زندگی ام کسی وجود نداره که دوستش داشته باشم و بهش نگفته باشم. حالا چه گفتنی چه نوشتنی، چه جیغ زدنی، چه فحش دادنی!
خدایا شکرت به خاطر راهی که از قلبم به زبونم، نگاهم و دستم باز کردی !
حتی اگه این ابراز عشق گاهی باعث شده که صدها بار به خودم لعنت بفرستم و غرورم رو لگدمال ببینم! ولی به همه تون اطمینان می دم ، قول شرف می دم که بعد از فقط یه خورده وقت، تنها چیزی که برام مونده حس بزرگی، آرامش و وجود داشتنه...
امتحانش کنید

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۷

بازم خاطرات!

- یادت میاد اونروز سه تایی توی هیاهوی میدون ولیعصر، اونموقعی که دفتر نشریه ای که من توش بودم- توی اون به اصطلاح برج مراقبت- مشرف به میدون و جریانات زندگی اش بود، انگار سر گذر بود، از اونجایی که کار من هم عصرها بود، هر کسی اونورا کاری داشت، میومد یه سری بالا. نیم ساعتی می نشست، چایی ای می خوردیم، من اگه می رسیدم کارم رو تموم می کردم و می زدیم به ولگردی توی خیابون ولیعصری که جای سوزن انداختن نبود.

یکی داد می زد: دزد! بگیریدش! یکی یه جوونی رو می گرفت به زدن که چرا به ناموس من چپ نگاه کردی و بچه ی یکی زق زق می کرد که مامان ، مامان، فلان چیزو بخر.

یاد اون مرد کوره به خیر که راه می افتاد از پایین میدون و با فلوتش آهنگای قدیمی رو می زد ، وقتی از زیر پنجره رد می شد، من می دویدم از میز سردبیر رد می شدم و بی اعتنا به چپ چپ اون، می رفتم دم پنجره. خدا وکیلی آدم اهل حالی بود، با اینکه کار صفحه بندی نشریه معطل من مونده بود، وقتی می دید اینقدر ذوق دارم، شروع می کرد به تعریف از اون زمونا که صفحه این خواننده ها رو یواشکی باباش می رفته می خریده.چقدر غصه می خوردم که با دور شدن آقا فلوتیه، صدای فلوته کم کم تو شلوغی گم می شد و فقط زمزمه آهنگه بود که تا آخر شب تو مخ من می موند و می زد و اینبار انگار خواننده هم داشت.

وای گفتم خواننده، یکی دو بار این آقا نمی دونم دست کی رو گرفته بود آورده بود که کنارش بخونه. با یه صدای نخراشیده ای می خوند که نگو و نپرس. خدا رو شکر انگار اعتراض ها زیاد شده بود و دیگه نیومد یارو.

آها رشته کلام گم نشه، یادم میاد یه وقتایی موقع خونه رفتن، با اینکه پاییز و زمستون بود، هوا خیلی تاریک بود و سرد، می رفتم یه دوری تا پایین میدون، می گشتم فلوتیه رو پیدا می کردم، دنبالش نم نمک می رفتم، یکی دوتا آهنگا رو گوش می دادم، یهو با زنگ تلفن مامانم، به خودم می اومدم که ای وای، دیر شد.راهو کج می کردم به سمت خونه.

داشتم از اون روز سه تایی مون می گفتم. اونروز که شما دوتا اومدین اونجا، نمی دونم قرار بود جای خاصی بریم یا اینکه همینجوری می خواستیم راه بریم، آها فکر کنم شب رو خونه یکی(آها آره) - که مامانش اینا رفته بودن مسافرت- پلاس بودیم. نمی دونم ماجرا چی بود، چه مون شده بود، کی چی گفته بود، کسی رو مسخره می کردیم یا دیگران ما رو که توی خیابون افتان و خیزان(این اصطلاح رو به واقع مجسم کنید) می خندیدیم و بی توجه به همه دوتای دیگه یکی رو که از خنده پخش زمین بود، جمع می کردن. ماجرای شب رو هم که نگم بهتره .تا خود صبح به ادا درآوردن استادها و مسخره بازیها و فیلمهایی که قرار می ذاشتیم امشب حتما ببینیم و نمی شد، می گذشت.

صبح هم که معلوم بود.فکر کن ساعت 5 صبح می خوابیدیم که یکی مون ساعت پنج و نیم پاشه و به ایران خودرو برسه، که تا پا می شد، می گفتیم نمی رسی بخواب!می خوابید.

بعدی که ساعت کارش 8 بود، به زور ساعت هفت و نیم پا می شد که از اونجایی که تازه خوابمون سنگین شده بود، می گفتیم حسش نیست، بخواب. بعدی هم که من بودم از خدا خواسته کلاس اونروز رو دودر می کردم و اگه خیلی زرنگ بودیم ساعت 10-11 می زدیم به خیابون دنبال یه سری کارهای عقب مونده. دیگه بماند که از صبح مامانا زنگ می زدن به سین جیم که باز شماها به کارهای امروزتون نرسیدین؟ باز شب تا صبح رو به چرت و پرت گفتن گذروندین؟ چرا وسط هفته قرار می ذارین؟

- با همه مون هستم! کارهای اونموقع مون مهم نبودن؟ چطوری واسه با هم بودن کلی آدم رو دودر می کردیم؟ کلی شرایط رو می چیدیم، کلی خالی می بستیم، کلی حاضر می شدیم روز بعدش رو اضافه کاری وایسیم که جبران دیروز بشه؟ چطوری منتظر بودیم خونه یکی مون خالی شه که بریزیم توش، آشپزخونه رو بریزیم به هم و یه آت آشغالی –ولی دلخواه خودمون- درست کنیم و بعد کلی به به چه چه! چقدر مسخره می کردیم که ملت از خونه خالی استفاده می کنن، ما هم استفاده! چطوری؟ الان که اختیار تک تک مون دست خودمونه. اگه صبح سرکار نریم، دانشگاه نریم، هیشکی مواخذه نمی کنه. چرا اینهمه سرشلوغیم؟ چرا اینقدر مهم شدیم؟ چرا اصرار داریم که بگیم خیلی مهمیم؟ هان؟چرا وقت یه نهار خوردن با هم رو نداریم؟

- این مدت خیلی تو فکر بودم که چی کار می شه کرد واسه کمتر مهم شدن. تنها چیزی که فعلا به ذهنم می رسه برگزاری دوره های منچ پارتیه! به دور از حرفهای سیاسی، حرفهای کاری، و البته حرف از مشکلات مجازه به شرطی که فقط مسخره شون کنیم. منتظر پیشنهادای دیگه هستم.




دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۷

به سه دلیل باز هم می نویسیم

1.برای اینکه ماموت شروع به نوشتن کرده
2. برای اینکه درصد انجام کار مفید در زندگیمان پایین آمده
3. برای اینکه تنهایی شبهای زمستان را بهتر تاب آوریم

*بگذریم که دلیل اصلی گفتنی نیست که

گفتنی ها کم نیست

یکشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۶

چون درختی در صمیم ِ سرد و بی ابر ِ زمستانی،

هر چه برگم بود و بارم بود؛

هر چه از فرّ ِ بلوغ ِ گرم ِ تابستان و میراث ِ بهارم بود؛

هر چه یاد و یادگارم بود؛

ریخته است.

چون درختی در زمستانم

بی که پندارد بهاری بود وخواهد بود.

دیگر اکنون هیچ مرغ ِ پیر یا کوری

درچنین عریانی ِ انبوهم ،آیا لانه خواهد بست؟

دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش،

با امید روزهای سبز آینده،

خواهدم این سوی و آن سو خست؟

چون درختی اندر اقصای زمستانم.

ریخته دیری ست،

هر چه بودم یاد وبودم برگ:

یاد ِ با نرمک نسیمی چون نماز ِ شعله بیمار لرزیدن.

برگ چونان صخره کرّی نلرزیدن.

یاد ِ رنج از دستهای منتظر بردن؛

برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن.

ای بهار ِهمچنان تا جاودان در راه!

همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.

هرگز و هرگز،

بر بیابان ِ غریبِ من،

منگر و منگر.

سایه نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، خوشتر.

بیم دارم کز نسیم ِ ساحر ِ ابریشمین ِ تو

تکمه سبزی بروید باز بر پیراهن خشک و کبود ِ من.

همچنان بگذار

تا درود ِ دردناک ِ اندُهان مانَد سرود ِ من.

م. امید

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

فرعون موسی رو دوست داره
:به دلایل زیر
فرعون خدا بودن رو درک می کنه فقط خودشو جای خدا نشانده و این باعث می شه خیلی چیزا رو نبینه
وقتی موسی به قصر فرعون می ره واسه دعوت اون، فرعون همه حرفای موسی رو گوش می کنه.(این خیلی جالبه تو اون زمان چنین درکی از تریبون آزاد بوده و حالا نیست)در حالی که می تونست خیلی راحت بگه بگیریدش ببریدش بکشیدش.کسی می تونست رو حرفش حرف بزنه؟
بازم می گم فرعون موسی رو دوست داره.توی اون جلوه ای از خدا رو می بینه.و فرعون در به در به دنبال خدا و خدایی کردنه
تا آخر داستان فرعون موسی رو نمی کشه


اصولا توی سوره طه چیزای عجیب غریبی از فرعون می بینیم که باعث می شه کلی نسبت بهش ارادتمند بشیم.آخر آدم جالب بوده

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶

دریغ



بی شکوه و غریب و رهگذرند

یادهای دگر،چو برق و چو باد

یاد تو پرشکوه و جاوید است،

و آشنای قدیم دل؛ اما

ای دریغ،ای دریغ، ای فریاد!

با دل من چه می تواند کرد

یادت؟ ای یاد من ز دل برده!

من گرفتم لطیف، چون شبنم

هم درخشان و پاک، چون باران

چه کنند این دو ای بهشت جوان!

با یکی برگ پیر و پژمرده؟

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۶

یه سوال مهم (مسابقه):


چرا توی تمام داستان فرعون و موسی، فرعون با همه قدرت و فرمانروایی اش، موسی را نمی کشه؟ یه جا توی قرآن به اطرافیانش می گه :نکشین موسی رو.می خوام خودم بکشمش... اما تا آخر قصه نمی کشدش.(به نظر شما فرعون باید از کسی اجازه بخواد واسه کشتن موسی؟)

اینو خدایی اش بگید ببینم چند مرده حلاجین؟

نمی دونم چرا بوبن و سلینجر این روزها سعی دارن به من اون چیزی رو بقبولونند که سالهاست واسه نفی اش مبارزه کردم.

همون چیزی که شاید چهار پنج سال پیش جزو باورهام بود و مهر تاییدی بر همه تردیدهام درباره ازدواج.

فکر کنم حالا دیگه وقتش رسیده که این دو نفر از قافله جا مونده(همون بوبن و سلینجر رو می گم) بشینن تا من بعد از یه عالمه روده درازی ، متقاعدشون کنم که :

زندگی عادی داشتن نه تنها عیب و ایرادی واسه یه زندگی روشنفکری نیست بلکه خط پایان و منتهای هدف همه فلسفه های دنیاست...

اما اعتراف می کنم تو یه زندگی ساده آروم :

اینکه " بالا بلندتر از هر بلند بالایی" با صابون روی آینه دستشویی تیکه پاره هایی بنویسی و نذاری آینه ات بی خاصیت بمونه

یا اینکه در "دیوانه بازی" یک شخصیت فرعی داستان به نام "ماریز نوشالون" فقط به خاطر تغییر لحن شوهرش طلاق گرفته بود،

خیلی تحسین برانگیزه.

اینم اون تیکه از دیوانه بازی که خیلی واسم جالب بود:


" ماریز نوشالون- پیر نیست – چهل ساله است

برایمان تعریف می کند که به خاطر یک تغییر لحن طلاق گرفته: ازدواجم سه سال دوام آورد.تا روزی که تغییر لحنی در صدای شوهرم پیدا شد. البته دروغ نمی گفت.

بدتر از آن: حالت سردی که در رفتارش هنگام حرف زدن احساس می شد.

همه چیز به خاطر موضوع کوچکی تصمیم گرفته شد.یک دل آزردگی، چون ما وقتی می خواستیم به میهمانی خانه دوستانمان برویم، وقت زیادی برای لباس پوشیدن و آماده شدن صرف می کردم.بی درنگ فهمیدم که همه چیز میان ما تمام شده است.به خودم گفتم زندگی کوتاه است و هیچ دلیلی ندارد آدم آن را کنار چنین کسی بگذراند.دلیل مهمی برای سرزنش کردن او نداشتم.به جز این صدایی که ملایمت از آن حذف شده بود وجز حالت خودمانی سهل انگارانه چیزی در آن نمانده بود.

در واقع شوهرم هرگز نفهمید به چه علت از او جدا شدم.با این همه خیلی ساده بود:

وقتی ازدواج کردم ، نشاط در قلبم بود.اگر طلاق گرفتم به این دلیل بود که تهدید می شد از دلم پر بکشد."


______________________________


امروز . یک روز تو خونه . با مریضی زیاد . رنگ و روی زرد و زار.

به یه نتیجه بس شکوهمند رسیدم: یک روز کاری پر از فعالیت را می توان به مراتب سودمندتر خرج کرد با :

دو ساعت صبح بیشتر خوابیدن

تا ظهر توی تخت کتاب خوندن

تفاله گیر چای و سبد توی ظرف شویی رو توی وایتکس خواباندن

یک دل سیر ستار گوش دادن

نقد مسخره خودخواهانه غیر حرفه ای درباره یکی دوتا کتاب نوشتن

و از همه بهتر

سه ساعت و نیم دیگه وقت داشتن برای هر آنچه دلت بخواهد.

بی نظیره نه؟؟؟

---------------------------------------------------------

*شوخی های با بوبن و سلینجر رو جدی نگیرینا.. ما با هم حساب شوخی زیاد داریم.سری از هم سواییم

یه وقتایی اینقدر از دست همدل حرصم می گیره که حیفم میاد از اسمی که واسش گذاشتم.چرا گاهی اینقدر همدله گاهی اینقدر...گاهی اینقدر...

کاش یه اسمی واسه اینجور مواقعش پیدا کنم.

....

اسمشو می ذارم پونزده.

مث پونزده سالگی که نه حرف خودت منطق داره و نه حرف منطقی از کسی می شنوی...

اصلا هم مهربون نیستی و فقط دلت می خواد هر کی که گفت بالا چشمت ابرو هست یا نیست، بزنی اعلامیه اش کنی...

آره خلاصه همدل ما هم این روزا خیلی پونزدهه!

کی بشه که دوباره همون همدل قدیمی بشه؟؟؟؟

پنجشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۶

کاش می دانستم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

....


ببخشید که یه کم پشت 18 چرخی بود.ولی به دلم نشست امروز

یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶


زنده باد روزمرگی
از اول سال جدید خیلی تغییرا کردم.خیلی بزرگ شدم.دلتون بسوزه
!
مث بچه آدم سرکار می یام.
مث آدم سر میزم ساعتها می شینم و هی از این ور به اون ور نمی پرم.
مث آدم تن به کد نویسی می سپارم و هی غر نمی زنم که من واسه این کار ساخته نشدم.
مث بچه ها شیطنت نمی کنم و تو سر و کله بچه های مردم نمی زنم.
مث آدم شبها شام درست می کنم تا فرداش بی نهار نمونم و تو شرکت در به در دنبال رستوران جدید نگردم(چون
دیروزش با رستوران قبلی سر کیفیت آشغال غذاهاش،دیر سرویس دادن و غیره دعوام شده)
مث آدم سر ساعت،ساعت می زنم و می رم خونه و وسطش هی دودر نمی کنم.
مث آدم دیگه با همدل گرامی سر مسائل پیش پا افتاده دعوا رو شروع نمی کنم و خیلی اهمیت نمی دم که حرفام شنیده بشه.مشکلمون حل بشه. نمی رم تو اتاق بشینم و یه دل سیر کتاب بخونم.عوضش سوت می زنم و با بی خیالی موضوع رو به باد می سپرم...
مث آدم شام درست می کنم(تکراری بود مثکه؟؟آخه خیلی به نظرم کار بزرگی میاد)و بعد از شام از به به و چه چه
های همدل باد می کنم و حس می کنم موفق ترین زن رو زمینم.
مث آدم مهمونی می دم:3-4 جور غذا رو بدون هیچگونه نگرانی آماده می کنم و بعد از شام مث کدبانوها تا آخر
مهمونی سرگرم ظرف شستن و تمیز کردن و جابه جا کردن ظرفهام و هیچی از مهمونا و مهمونی ام نمی فهمم.در عوض یه خونه خیلی تمیز با یه آشپزخونه کار درست دارم که از این جهت من و همدل به خودمون می بالیم..
مث آدم شبها سر موقع می خوابم و هی وقتمو با خوندن کتابای جور وا جور و پیدا کردن آهنگای جدید تلف نمی کنم..
مث آدم دیگه خیلی با رفقا ول نمی چرخم . یادم رفته شهر کتاب چه جوری برم؟ پیاده روی های بی حاصل از میدون فردوسی تا سید خندان نمی کنم و یه ربع بعد از شرکت تو خونه گرم و نرمم نشستم و چایی می خورم.
خلاصه خیلی آدم شدم...
*****بیچاره مامانم چقدر زور زد تا وقتی تو خونه اش بودم آدم بشم نشدم...*****
____________________________________________________________
یاد حرفت می افتم.بار آخر گفتی:ما ها همه تو یه گروه بودیم با سلیقه های تقریبا یه شکل.با حال و هوای 20 سالگی و عاشق پیشگی های خاص خودش. تعجب می کنم ما هممون این دوره رو پشت سر گذاشتیم و به زندگی جدید عادت کردیم.چرا تو هنوز بین ما تو اون دوره باقی موندی.چرا درگیریهات تمومی نداره؟؟؟
*****
خیالت راحت من هم بالاخره بزرگ شدم...

چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵

....به یاد سالهای پیش....
اتاقم را تکاندم...
دلم را
چشمم را چه کنم
که به حبس ابد غبار نگاهت محکومند؟؟؟؟
**آخیش.از حبس در اومدم. امسال با خیال راحت خانه تکانی می کنم،نه اتاق تکانی

چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵

چند وقتیه این شعر ستار بد جوری رو مخمه.دیدی یه وقتایی یه شعرو بی خود و بی جهت سالها زمزمه می کنی و باهاش حال می کنی،یهو تو یه موقعیتی می ری تو نخ معنی اش می بینی خیلی هم بیراه نبوده؟؟؟؟؟؟؟حالا حکایت من و این شعره همینجوریاست.پریشبا یه آن شمرده شمرده خوندمش و ....بقیه نداره دیگه...هر چیزی که گفتن نداره:



می شد از بودن تو
عالمی ترانه ساخت

کهنه هارو تازه کرد
از تو یک بهانه ساخت


با تو می شد که صدا
همه جا رو پر کنه


تا قیامت اسم ما
قصه ها رو پر کنه


اما خیلی دیر دونستم
تو فقط عروسکی


کور و کر بازیچه باد
مثل یک باد بادکی


دل سپردن به عروسک
منو گم کرد تو خودم


تو رو خیلی دیر شناختم
وقتی که تموووووووووووووووووم شدم


نه یه کم رفیق دردهام
نه شریک غم بودی


واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی


توی شهر بی کسی هام
تو رو از دور می دیدم



تا رسیدم به تو افسوس
به تباهی رسیدم


شهر بی عابر و خالی
شهر تنهایی من بود


لحظه شناختن تو
لحظه تموم شدن بود


مگه می شه از عروسک
شعر عاشقونه ساخت


عاشق چیزی که نیست شد
روی دریا خونه ساااااااااااااااااااخت؟




**دیگه اینجا هم خیلی حس امنیت ندارم که هر چی دلم خواست بنویسم.اصلا شاید اثاث کشی کنم و برم. دری وری گویی های امروزم رو بذارین پای برف عجیب صبح تا حالا!!!

** این لهراسبی هم بد نمی خونه.چند وقت پیش تو آژانس یه آهنگ ازش شنیدم. بسی لذت بردم.امروز آلبومش رو از یکی از بچه ها تو شرکت گرفتم.می گم این آژانسها هم خیلی ابزار خوبی واسه تبلیغاتنااااااااا.من عمرا اگه مجبور نبودم تو آژانس به سلیقه آقای راننده سر بسپارم،حالا در به در نمی رفتم دنبال کاست لهراسبی...