- همدل جان ببین، این برس رو بذار توی دستشویی بمونه تا میکروب بگیره، بزنی به سرت کچل بشی، من ازت طلاق بگیرم، بیچاره بشی....
انفجار خنده همدل....
1- از آن پس تا کنون هنوز برسی جلوی آینه مشاهده نشده....
2- وای به روزی که مشاهده شود...
بازم خاطرات!
- یادت میاد اونروز سه تایی توی هیاهوی میدون ولیعصر، اونموقعی که دفتر نشریه ای که من توش بودم- توی اون به اصطلاح برج مراقبت- مشرف به میدون و جریانات زندگی اش بود، انگار سر گذر بود، از اونجایی که کار من هم عصرها بود، هر کسی اونورا کاری داشت، میومد یه سری بالا. نیم ساعتی می نشست، چایی ای می خوردیم، من اگه می رسیدم کارم رو تموم می کردم و می زدیم به ولگردی توی خیابون ولیعصری که جای سوزن انداختن نبود.
یکی داد می زد: دزد! بگیریدش! یکی یه جوونی رو می گرفت به زدن که چرا به ناموس من چپ نگاه کردی و بچه ی یکی زق زق می کرد که مامان ، مامان، فلان چیزو بخر.
یاد اون مرد کوره به خیر که راه می افتاد از پایین میدون و با فلوتش آهنگای قدیمی رو می زد ، وقتی از زیر پنجره رد می شد، من می دویدم از میز سردبیر رد می شدم و بی اعتنا به چپ چپ اون، می رفتم دم پنجره. خدا وکیلی آدم اهل حالی بود، با اینکه کار صفحه بندی نشریه معطل من مونده بود، وقتی می دید اینقدر ذوق دارم، شروع می کرد به تعریف از اون زمونا که صفحه این خواننده ها رو یواشکی باباش می رفته می خریده.چقدر غصه می خوردم که با دور شدن آقا فلوتیه، صدای فلوته کم کم تو شلوغی گم می شد و فقط زمزمه آهنگه بود که تا آخر شب تو مخ من می موند و می زد و اینبار انگار خواننده هم داشت.
وای گفتم خواننده، یکی دو بار این آقا نمی دونم دست کی رو گرفته بود آورده بود که کنارش بخونه. با یه صدای نخراشیده ای می خوند که نگو و نپرس. خدا رو شکر انگار اعتراض ها زیاد شده بود و دیگه نیومد یارو.
آها رشته کلام گم نشه، یادم میاد یه وقتایی موقع خونه رفتن، با اینکه پاییز و زمستون بود، هوا خیلی تاریک بود و سرد، می رفتم یه دوری تا پایین میدون، می گشتم فلوتیه رو پیدا می کردم، دنبالش نم نمک می رفتم، یکی دوتا آهنگا رو گوش می دادم، یهو با زنگ تلفن مامانم، به خودم می اومدم که ای وای، دیر شد.راهو کج می کردم به سمت خونه.
داشتم از اون روز سه تایی مون می گفتم. اونروز که شما دوتا اومدین اونجا، نمی دونم قرار بود جای خاصی بریم یا اینکه همینجوری می خواستیم راه بریم، آها فکر کنم شب رو خونه یکی(آها آره) - که مامانش اینا رفته بودن مسافرت- پلاس بودیم. نمی دونم ماجرا چی بود، چه مون شده بود، کی چی گفته بود، کسی رو مسخره می کردیم یا دیگران ما رو که توی خیابون افتان و خیزان(این اصطلاح رو به واقع مجسم کنید) می خندیدیم و بی توجه به همه دوتای دیگه یکی رو که از خنده پخش زمین بود، جمع می کردن. ماجرای شب رو هم که نگم بهتره .تا خود صبح به ادا درآوردن استادها و مسخره بازیها و فیلمهایی که قرار می ذاشتیم امشب حتما ببینیم و نمی شد، می گذشت.
صبح هم که معلوم بود.فکر کن ساعت 5 صبح می خوابیدیم که یکی مون ساعت پنج و نیم پاشه و به ایران خودرو برسه، که تا پا می شد، می گفتیم نمی رسی بخواب!می خوابید.
بعدی که ساعت کارش 8 بود، به زور ساعت هفت و نیم پا می شد که از اونجایی که تازه خوابمون سنگین شده بود، می گفتیم حسش نیست، بخواب. بعدی هم که من بودم از خدا خواسته کلاس اونروز رو دودر می کردم و اگه خیلی زرنگ بودیم ساعت 10-11 می زدیم به خیابون دنبال یه سری کارهای عقب مونده. دیگه بماند که از صبح مامانا زنگ می زدن به سین جیم که باز شماها به کارهای امروزتون نرسیدین؟ باز شب تا صبح رو به چرت و پرت گفتن گذروندین؟ چرا وسط هفته قرار می ذارین؟
- با همه مون هستم! کارهای اونموقع مون مهم نبودن؟ چطوری واسه با هم بودن کلی آدم رو دودر می کردیم؟ کلی شرایط رو می چیدیم، کلی خالی می بستیم، کلی حاضر می شدیم روز بعدش رو اضافه کاری وایسیم که جبران دیروز بشه؟ چطوری منتظر بودیم خونه یکی مون خالی شه که بریزیم توش، آشپزخونه رو بریزیم به هم و یه آت آشغالی –ولی دلخواه خودمون- درست کنیم و بعد کلی به به چه چه! چقدر مسخره می کردیم که ملت از خونه خالی استفاده می کنن، ما هم استفاده! چطوری؟ الان که اختیار تک تک مون دست خودمونه. اگه صبح سرکار نریم، دانشگاه نریم، هیشکی مواخذه نمی کنه. چرا اینهمه سرشلوغیم؟ چرا اینقدر مهم شدیم؟ چرا اصرار داریم که بگیم خیلی مهمیم؟ هان؟چرا وقت یه نهار خوردن با هم رو نداریم؟
- این مدت خیلی تو فکر بودم که چی کار می شه کرد واسه کمتر مهم شدن. تنها چیزی که فعلا به ذهنم می رسه برگزاری دوره های منچ پارتیه! به دور از حرفهای سیاسی، حرفهای کاری، و البته حرف از مشکلات مجازه به شرطی که فقط مسخره شون کنیم. منتظر پیشنهادای دیگه هستم.
چون درختی در صمیم ِ سرد و بی ابر ِ زمستانی،
هر چه برگم بود و بارم بود؛
هر چه از فرّ ِ بلوغ ِ گرم ِ تابستان و میراث ِ بهارم بود؛
هر چه یاد و یادگارم بود؛
ریخته است.
چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود وخواهد بود.
دیگر اکنون هیچ مرغ ِ پیر یا کوری
درچنین عریانی ِ انبوهم ،آیا لانه خواهد بست؟
دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش،
با امید روزهای سبز آینده،
خواهدم این سوی و آن سو خست؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم.
ریخته دیری ست،
هر چه بودم یاد وبودم برگ:
یاد ِ با نرمک نسیمی چون نماز ِ شعله بیمار لرزیدن.
برگ چونان صخره کرّی نلرزیدن.
یاد ِ رنج از دستهای منتظر بردن؛
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن.
ای بهار ِهمچنان تا جاودان در راه!
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.
هرگز و هرگز،
بر بیابان ِ غریبِ من،
منگر و منگر.
سایه نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، خوشتر.
بیم دارم کز نسیم ِ ساحر ِ ابریشمین ِ تو
تکمه سبزی بروید باز بر پیراهن خشک و کبود ِ من.
همچنان بگذار
تا درود ِ دردناک ِ اندُهان مانَد سرود ِ من.
م. امید
یه سوال مهم (مسابقه):
چرا توی تمام داستان فرعون و موسی، فرعون با همه قدرت و فرمانروایی اش، موسی را نمی کشه؟ یه جا توی قرآن به اطرافیانش می گه :نکشین موسی رو.می خوام خودم بکشمش... اما تا آخر قصه نمی کشدش.(به نظر شما فرعون باید از کسی اجازه بخواد واسه کشتن موسی؟)
اینو خدایی اش بگید ببینم چند مرده حلاجین؟
نمی دونم چرا بوبن و سلینجر این روزها سعی دارن به من اون چیزی رو بقبولونند که سالهاست واسه نفی اش مبارزه کردم.
همون چیزی که شاید چهار پنج سال پیش جزو باورهام بود و مهر تاییدی بر همه تردیدهام درباره ازدواج.
فکر کنم حالا دیگه وقتش رسیده که این دو نفر از قافله جا مونده(همون بوبن و سلینجر رو می گم) بشینن تا من بعد از یه عالمه روده درازی ، متقاعدشون کنم که :
زندگی عادی داشتن نه تنها عیب و ایرادی واسه یه زندگی روشنفکری نیست بلکه خط پایان و منتهای هدف همه فلسفه های دنیاست...
اما اعتراف می کنم تو یه زندگی ساده آروم :
اینکه " بالا بلندتر از هر بلند بالایی" با صابون روی آینه دستشویی تیکه پاره هایی بنویسی و نذاری آینه ات بی خاصیت بمونه
یا اینکه در "دیوانه بازی" یک شخصیت فرعی داستان به نام "ماریز نوشالون" فقط به خاطر تغییر لحن شوهرش طلاق گرفته بود،
خیلی تحسین برانگیزه.
اینم اون تیکه از دیوانه بازی که خیلی واسم جالب بود:
" ماریز نوشالون- پیر نیست – چهل ساله است
برایمان تعریف می کند که به خاطر یک تغییر لحن طلاق گرفته: ازدواجم سه سال دوام آورد.تا روزی که تغییر لحنی در صدای شوهرم پیدا شد. البته دروغ نمی گفت.
بدتر از آن: حالت سردی که در رفتارش هنگام حرف زدن احساس می شد.
همه چیز به خاطر موضوع کوچکی تصمیم گرفته شد.یک دل آزردگی، چون ما وقتی می خواستیم به میهمانی خانه دوستانمان برویم، وقت زیادی برای لباس پوشیدن و آماده شدن صرف می کردم.بی درنگ فهمیدم که همه چیز میان ما تمام شده است.به خودم گفتم زندگی کوتاه است و هیچ دلیلی ندارد آدم آن را کنار چنین کسی بگذراند.دلیل مهمی برای سرزنش کردن او نداشتم.به جز این صدایی که ملایمت از آن حذف شده بود وجز حالت خودمانی سهل انگارانه چیزی در آن نمانده بود.
در واقع شوهرم هرگز نفهمید به چه علت از او جدا شدم.با این همه خیلی ساده بود:
وقتی ازدواج کردم ، نشاط در قلبم بود.اگر طلاق گرفتم به این دلیل بود که تهدید می شد از دلم پر بکشد."
امروز . یک روز تو خونه . با مریضی زیاد . رنگ و روی زرد و زار.
به یه نتیجه بس شکوهمند رسیدم: یک روز کاری پر از فعالیت را می توان به مراتب سودمندتر خرج کرد با :
دو ساعت صبح بیشتر خوابیدن
تا ظهر توی تخت کتاب خوندن
تفاله گیر چای و سبد توی ظرف شویی رو توی وایتکس خواباندن
یک دل سیر ستار گوش دادن
نقد مسخره خودخواهانه غیر حرفه ای درباره یکی دوتا کتاب نوشتن
و از همه بهتر
سه ساعت و نیم دیگه وقت داشتن برای هر آنچه دلت بخواهد.
بی نظیره نه؟؟؟
یه وقتایی اینقدر از دست همدل حرصم می گیره که حیفم میاد از اسمی که واسش گذاشتم.چرا گاهی اینقدر همدله گاهی اینقدر...گاهی اینقدر...
کاش یه اسمی واسه اینجور مواقعش پیدا کنم.
....
اسمشو می ذارم پونزده.
مث پونزده سالگی که نه حرف خودت منطق داره و نه حرف منطقی از کسی می شنوی...
اصلا هم مهربون نیستی و فقط دلت می خواد هر کی که گفت بالا چشمت ابرو هست یا نیست، بزنی اعلامیه اش کنی...
آره خلاصه همدل ما هم این روزا خیلی پونزدهه!
کی بشه که دوباره همون همدل قدیمی بشه؟؟؟؟