اگه ببینمتاز مسابقه تک نفره ام،از موجود توی گلوم،از هراسهای زندگیم،از خسته شدنهای پیاپی ام و محل نذاشتن بهش،از نیاز به نگاههای اطمینان بخشت،از تعهدات زندگیم،از کوتاهیهام در برابریه موجود عاشق،از بلاتکلیفی همیشگی ام،از خالی بودن چشمهای دیگران از آنچه تو در نگاهت داری،از زندگی سراسر شادی ام که همه غبطه شو می خورن،از اینکه تو را می فهمم و از اینکه تنهاییت،غصه منم هست برات می گم.می گم و گریه نمی کنم.اونروز برات فقط می خندم.نباید آخرین بار چهره غمگینی ازمون تو ذهن هردومون بمونه . فقط می خندم و می گم
اونقدر که به جای تماشاچی هرساله،شنواچی امساله بشی
باید بشنوی.دیدن بسه.
دلم دیدنی نیست.باید بشنویش،هر چند سکوتو ترجیح می دی!
هرچند دیدن واست جذابتر وراحتتر باشه، ولی قبول کن! من خیلی ساله که حرف نزدم! بذار این بار از این دیدار منم یه نصیبی ببرم!
حتی می تونی ادای شنونده ها رو هم در بیاری! بلد نیستی؟ می گم چه جوری؟! باید آروم راه بری،جوری که صدای قدمها تو شمرده بشنوم!
باید به روبه رو نگاه کنی، جوری که انگار نگاه می کنی اما نمی بینیباید هرچند وقت یه بار برگردی، رو به من سری تکون بدی که آره، ادامه بده! فقط همین! همین و همین و همین…
و من آون قدر می گم که صدام مث یه آهنگ تو گوشت زنگ بزنه،- نه اینکه داری الکی ادای شنونده ها رو در می یاری- تا بهش مث یه لالایی گوش بدی. گوش بدی ولی نشنوی!
همینم بسه. و اینجا دیگه ما به ته اون خیابون بلند رسیدیم. گفتم ما؟ نه، اصلاح می کنم: و اینجا دیگه من و تو به ته اون خیابون بلند رسیدیم
و من سبک سبک شده ام و بر می گردم. نه می ایستم تا تو بری! به احترام شنونده بودنت! و در دلم به کسی کهبه سمتش می روی، غبطه می خورم:یک عمر زمزمه هایش شنونده دارد...
سهشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴
جمعه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۴
امروز اگه ننویسم،مجبورم بات حرف بزنم.اما از چی؟خاطره ای ندارم!
تنها چیزی که تو ذهنمه،یه نگاه مطمئن و محکمه که توی یک نظر ،قلبمو فشرد،مچاله کرد،چلوند و اشکشو درآورد وبعد…تنهای تننها…رهاش کرد.
تو مطمئنا نمیدونی کدوم نگاهتو می گم.همونی که توی لحظه تردید من_ بین رفتن و موندن_بالای کوه –توی برفا-با یه قدرت عجیبی به من گفت: برو! و من بی هیچ شکی رفتم.
از این به بعد باید به بقیه ماجرا هم فکر کنم.اینکه تو یه جا وای می ایستی! اون مردد نگات می کنه و تردید توی چشاش برق می زنه.و تو با همون قدرت عجیب توی نگاهت – فقط با یک نظر بهش که اطمینان خاطر می دی که: بمون!
و بقیه داستان…
همون ماجرای همیشگی تکراری و دردناک توی قصه ها…
یه حجم عظیم برف دست نخورده.. جای پای دو نفر و …
نظاره من…
صبر کنید،یه اشتباهی تو نمایش نامه شده…
قرار بود من برم و شما بمونید..
اگه اینجوری پیش بره تا نیم ساعت دیگه،جای پایی هم نمی مونه!
من دیگه جایی رو ندارم نگاه کنم…
و حتی کسی رو
که بهم بگه: تنها! بمون یا برو!
الهی!نگاه اطمینان بخشی !همدردی!
من زانوهام سست شدن
تنها چیزی که تو ذهنمه،یه نگاه مطمئن و محکمه که توی یک نظر ،قلبمو فشرد،مچاله کرد،چلوند و اشکشو درآورد وبعد…تنهای تننها…رهاش کرد.
تو مطمئنا نمیدونی کدوم نگاهتو می گم.همونی که توی لحظه تردید من_ بین رفتن و موندن_بالای کوه –توی برفا-با یه قدرت عجیبی به من گفت: برو! و من بی هیچ شکی رفتم.
از این به بعد باید به بقیه ماجرا هم فکر کنم.اینکه تو یه جا وای می ایستی! اون مردد نگات می کنه و تردید توی چشاش برق می زنه.و تو با همون قدرت عجیب توی نگاهت – فقط با یک نظر بهش که اطمینان خاطر می دی که: بمون!
و بقیه داستان…
همون ماجرای همیشگی تکراری و دردناک توی قصه ها…
یه حجم عظیم برف دست نخورده.. جای پای دو نفر و …
نظاره من…
صبر کنید،یه اشتباهی تو نمایش نامه شده…
قرار بود من برم و شما بمونید..
اگه اینجوری پیش بره تا نیم ساعت دیگه،جای پایی هم نمی مونه!
من دیگه جایی رو ندارم نگاه کنم…
و حتی کسی رو
که بهم بگه: تنها! بمون یا برو!
الهی!نگاه اطمینان بخشی !همدردی!
من زانوهام سست شدن
اشتراک در:
پستها (Atom)