چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۳

اين همه ترديد واسه چيه ؟ كاش مي دونستم اصلا از خودم،همراه آينده ام، راهم، عشقم چي مي خوام؟

درگيري هام خيلي زياد شده!!!

چيزي كه امروز دارم نتيجه مي گيرم اينه كه از همراه آينده ام انتظار دارم كه بذاره خودم باشم. خلوتمو نخواد به هم بزنه و اگه خواست باهام بياد. يه كم دنيامو لمس كنه و واسش احترام قايل باشه. راستي خودم قراره واسش چي كار كنم؟چقدر واسه دنياش ارزش قايلم؟ چقدر حاضرم خودمو تو خلوتش نندازم؟ شايد بتونم يه تلاشايي بكنم. به هر حال عقيده ام اينه !!! حالا چقدر مي تونم بش پايبند باشم،نميدونم.

ولي اينو مطمئنم كه حصارش نميشم. چون ازدواجو يه چيز خارق العاده نمي دونم.فكر نميكنم كه بايد اين اتفاق زندگيمو زير و رو كنه.فقط احساس مي كنم وسط راهم يه همراه بهم پيوسته كه قراره از تجربه هاش و عقايدش توي مسيرم استفاده كنم و وقتي خسته شدم سرمو بذارم رو شونه هاش و آروم بخوابم.وقتي پاشم همه چي دوباره همونه.مسير همون.هدف همون. همراه همون.فقط يه كم قوام تازه شده و مي تونم تا صبح به جاده زل بزنم و به مقصدم فكر كنم.فقط بايد خودمم اين وسط شونه هامو واسه تكيه همراهم قوي كنم.

آهان يادم نبود از همراهم يه كار ديگه هم انتظار دارم. انتظار تلنگراي وقت و بي وقت تا، من اينقدر به جاده ماتم نبره كه غروب كنار جاده رو نبينم و واسش اشك نريزم. مي خوام تلنگر گريه هام باشه

مث ابراي زمستون

دلم از گريه پره

شيشه نازك دل

منتظر تلنگره

قول مي دم واسش همه كاراشو جبران كنم. قول مي دم نذارم جاده خسته اش كنه.حصارش نشم. به جاش فكر نكنم. ديكته عشقو واسش ننويسم ولي دروغ چرا؟ واسش هجي اش مي كنم. وقتي دلش گرفت واسش شعر مي خونم .از تجربه هاي بامزه راهم واسش تعريف مي كنم و ازش درباره راهش مي پرسم و...

شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۳

امسال نيز ـيكسره سهم شما بهار/

ما را در اين زمانه چه كاري است با بهار/

از پشت شيشه هاي كدرـ مات مانده ام/

كاين باغ رنگ كار خزان است يا بهار/

حتي ترا ز حافظه گل گرفته اند/

اي مثل من غريب در اين روز ها ـ بهار/

ديشب هوايي تو شدم باز اين غزل ـ/

صادق ترين گواه دل تنگ ما بهار/

.........

گلهاي بي شميم به وجدم نمي كشند/

رقصي در اين ميانه بمانـــــــاد تا بهار/

محمد علي بهمني

جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۳


امروز موقع خونه تكوني چشمم به نواراي قديميم افتاد. كاش حوصله مي‌كردم و دوباره همشونو يه سري گوش مي‌دادم. ولي نمي دونم چرا تازگيا از ياد آوري گذشته ها دلم مي‌گيره.اين سالا نه اينكه دل تنگ نبوده باشم ولي مدل دل تنگيم فرق داره. خلاصه يه جايي گذاشتمشون كه فعلا سر دست نباشن. حالا آينده برام مهمتره از گذشته.(فعلا خودمونو گول مي‌زنيم تا بعد)

دلم يه عالمه كتاب خوب مي‌خواد. اين كتاب خشم و هياهو هم كه آخر شاهكاره ! نمي دونم اين نويسنده چه طوري تونسته اينهمه پيچيدگي رو يه جا تو يه كتاب جمع كنه؟به هر حال من دو فصلشو خوندم و بقيشو گذاشتم واسه يه موقع حال بهتريم....از اينكه كتابو جلو مي رفتم و منظور نويسنده رو با اونهمه زحمتي كه كشيده بود و نوبل تو رگ زده بود، نمي فهميدم احساس شرمندگي مي‌كردم. هر صفحه رو كه جلو مي رفتم فاكنر(نويسنده شاهكار نويس) رو جلوم مجسم مي كردم كه نشسته و داره خودشو بالا و پايين مي زنه و موهاشو مي كنه : كه بابا اين يعني ... سرسري رد نشو !

اينقدر اين حس اذيتم كرد كه رفتم سراغ يه سري نقد درباره آثار فاكنر و يه سري مقاله در مورد خشم و هياهو. بگذريم كه صد رحمت به خود كتاب و گلي به جمال خود ويليام! به هر حال يه نتيجه ناراحت كننده ارمغان اين مطالعات من بود: كه با اين طرز تفكر داوران نوبل بايد گرفتن اين يه جايزه رو بي خيال شم:)

آيا به خاطرت مانده ، آنچه خاك پشت پاي تو را در درگاه باز نگشتن گل كرد، آب سرد كاسه سفال بود يا شورابه نگاهي نگران؟

بر نگشتي.......


پنجشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۳

ابرها هم رفتند

شوق يك لحظه من پايان يافت

باز امشب تا صبح ، حسرت گريه ابر

بر دلم خواهد ماند

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۳

به عزم مرحله عشق پيش نه قدمي/
كه سودها كني ار اين سفر تواني كرد
..
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولي/
غبار ره بنشان تا نظر تواني كـــــــرد

اين فالو حدود يك سال پيش گرفتم ، انصافا هم خيلي خوب جواب داد. كلي وقت ازش شارژ بودم. از همون موقع بود كه يه كم بزرگ شدم. قلبم وسيع شد.تحملم زياد شد.از مهر سرشار شدم و خلاصه خيلي اتفاقا افتاد كه از درك احساسش تو خودم به خودم مي باليدم.

خودمونيما، وقتي از كسي كه دوستش داري مي رنجي و اين رنج باعث ميشه كه دلت به حال خودت بسوزه ، خيلي احمقانه است.

آخه تو كه واسه اون بيچاره كار خاصي نمي كني . بيشترين استفاده رو اين وسط خودت مي كني كه از خودت فاصله مي‌گيري و يه كمي آسموني ميشي . تازه بايد از اون طرف ممنون هم باشي كه كمكت كرده كه عاشقش بشي و كمك كرده آزار معشوق رو درست حسابي درك كني و با شنيدن هر آهنگ ، تصنيف ،شعر، يا فيلم عاشقانه يادش بيفتي و از صميم دل از عمق عمق عصب ، گريه كني و يه كوچولو آثار بزرگ دنيا رو درك كني .

حالا وصل ، كدوم اين مزايا رو داره ؟

چقدر حيف كه كسي به خاطر من بزرگ نمي شه !!!!من بهونه اش واسه اشك ريختن نيستم.

و چه عالي كه من همه عالم را يكجا هواي گريه دارم.

فقط كافيه واسم بخونند:

سفر كردم كه از يادم بري ديدم نمي شه/
آخه عشق يه عاشق با نديدن كم نمي شه/

غم دور از تو بودن يه بي بال و پرم كرد/
نرفت از ياد من عشق سفر عاشقترم كرد/

هنوز پيشمرگتم من ،بميرم تا نميري/
خوشم با خاطراتم ، اينو از من نگيري/

دلم از ابر و بارون به جز اسم تو نشنيد /
تو مهتاب شبونه فقط چشمام تورو ديد /

نشو با من غريبه مثه نامهربونا /
بلا گردون چشمات ، زمين و آسمونا /

مي خوام برگردم اما/
مي ترسم ،مي ترسم /
بگي حرفي نداري/

بگي عشقي نمونده/

مي ترسم /
بري تنهام بذاري ...

البته از اونجايي كه تو محبوبي و بايد نقش يه محبوبو خوب بازي كني ، بايد بري و تنهام بذاري ...(يه بارم بهت گفتم كه تا اينجا معركه بودي)

اينا رو نوشتم كه بدونين اگه تو اين وبلاگ از هجران و غم يار و سوختن نوشتم ، دليل بر نا اميدي و ياس و بيچارگي نيست.

با تمام وجود مي نويسم كه عاشقم و بر خود مي بالم. چون همينطوريش هم از خيلياي ديگه جلوترمJ

نمونه اش اين شعره كه خيلي صبحا واسش با بغض پا شدم

با گريه مي نويسم :


از خواب با گريه پاشدم

دستم هنوز / در گردن بلند تو آويخته است

و عطر گيسوان سياه تو/ با لبم آميخته است

ديدار شد ميسر و ....

با گريه پا شدم

هوشنگ ابتهاج

واسم نظراتتونو بنويسين!

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۳

· من مانده ام ز پا ولي آن دور ها هنوز نوري است

شعله ايست ، خورشيد روشني است كه

مي خواندم مدام

اينجا درون سينه من زخم كهنه اي است

كه مي كاهدم مدام





يه روز برات از اين زخم كهنه ميگم.يه روز كه ديگه حوصله نگاه كردن و لذت بردن ازشو نداشتم: فعلا كه دارم حالشو مي‌برم.خدا كنه فقط وقتي شنيديش تازه‌اش نكني .
فقط گوش بدي و آه بكشي كه :خوش به حالت ،كاش منم باهات تو اين درد زيبا سهيم بودم
:)

گوشم چنان سنگين شده است كه صداي پايت را از يك قدمي ، از دوردستها مي شنوم
اينم باز واسه تو كه امشب دلم بدجوري هواتو كرده.

بي نشان

زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست

گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش

كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست

گم گشته ديار محبت كجا رود

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد

اي خواجه درد هست و ليكن طبيب نيست

در كار عشق او كه جهانيش مدعي ست

اين شكر چون كنيم كه ما را رقيب نيست

جانا نصاب حسن تو حد كمال يافت

وين بخت بين كه از تو هنوزم نصيب نيست

گلبانگ سايه گوش كن اي سرو خوش خرام

كاين سوز دل به ناله ي هر عندليب نيست

راستي قراره به اميد خدا تفسير سوره يس رو شروع كنم قول ميدم هر چي ياد گرفتم اينجا بنويسم
1ـ خداوند مي فرمايد به سبب عناد مشركان پيش رويشان و پشت سرشان سد قرار داديم تا در داخل سدهاي كفر مانده و نتوانند به طريق حق هدايت پيدا كنند. به چشمهاي آنها نيز پرده هاي كفر را افكنديم كه به هيچ وجه از حق چيزي نمي بينند.

بار الها از تو مي خواهم قدرت ديدن و درك حقيقت را از من نگير، البته اگه چيزي كه الان فكر ميكنم حقه،واقعا هست!!!!! خودمونيم آدم به همه داشته هاي ذهنيش شك مي كنه ها.( راستي به كيا ميگن مشرك؟؟الهي فرياد رسي،راهنمايي، مرشدي