اين همه ترديد واسه چيه ؟ كاش مي دونستم اصلا از خودم،همراه آينده ام، راهم، عشقم چي مي خوام؟
درگيري هام خيلي زياد شده!!!
چيزي كه امروز دارم نتيجه مي گيرم اينه كه از همراه آينده ام انتظار دارم كه بذاره خودم باشم. خلوتمو نخواد به هم بزنه و اگه خواست باهام بياد. يه كم دنيامو لمس كنه و واسش احترام قايل باشه. راستي خودم قراره واسش چي كار كنم؟چقدر واسه دنياش ارزش قايلم؟ چقدر حاضرم خودمو تو خلوتش نندازم؟ شايد بتونم يه تلاشايي بكنم. به هر حال عقيده ام اينه !!! حالا چقدر مي تونم بش پايبند باشم،نميدونم.
ولي اينو مطمئنم كه حصارش نميشم. چون ازدواجو يه چيز خارق العاده نمي دونم.فكر نميكنم كه بايد اين اتفاق زندگيمو زير و رو كنه.فقط احساس مي كنم وسط راهم يه همراه بهم پيوسته كه قراره از تجربه هاش و عقايدش توي مسيرم استفاده كنم و وقتي خسته شدم سرمو بذارم رو شونه هاش و آروم بخوابم.وقتي پاشم همه چي دوباره همونه.مسير همون.هدف همون. همراه همون.فقط يه كم قوام تازه شده و مي تونم تا صبح به جاده زل بزنم و به مقصدم فكر كنم.فقط بايد خودمم اين وسط شونه هامو واسه تكيه همراهم قوي كنم.
آهان يادم نبود از همراهم يه كار ديگه هم انتظار دارم. انتظار تلنگراي وقت و بي وقت تا، من اينقدر به جاده ماتم نبره كه غروب كنار جاده رو نبينم و واسش اشك نريزم. مي خوام تلنگر گريه هام باشه
مث ابراي زمستون
دلم از گريه پره
شيشه نازك دل
منتظر تلنگره
قول مي دم واسش همه كاراشو جبران كنم. قول مي دم نذارم جاده خسته اش كنه.حصارش نشم. به جاش فكر نكنم. ديكته عشقو واسش ننويسم ولي دروغ چرا؟ واسش هجي اش مي كنم. وقتي دلش گرفت واسش شعر مي خونم .از تجربه هاي بامزه راهم واسش تعريف مي كنم و ازش درباره راهش مي پرسم و...