یکشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۶

چون درختی در صمیم ِ سرد و بی ابر ِ زمستانی،

هر چه برگم بود و بارم بود؛

هر چه از فرّ ِ بلوغ ِ گرم ِ تابستان و میراث ِ بهارم بود؛

هر چه یاد و یادگارم بود؛

ریخته است.

چون درختی در زمستانم

بی که پندارد بهاری بود وخواهد بود.

دیگر اکنون هیچ مرغ ِ پیر یا کوری

درچنین عریانی ِ انبوهم ،آیا لانه خواهد بست؟

دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش،

با امید روزهای سبز آینده،

خواهدم این سوی و آن سو خست؟

چون درختی اندر اقصای زمستانم.

ریخته دیری ست،

هر چه بودم یاد وبودم برگ:

یاد ِ با نرمک نسیمی چون نماز ِ شعله بیمار لرزیدن.

برگ چونان صخره کرّی نلرزیدن.

یاد ِ رنج از دستهای منتظر بردن؛

برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن.

ای بهار ِهمچنان تا جاودان در راه!

همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.

هرگز و هرگز،

بر بیابان ِ غریبِ من،

منگر و منگر.

سایه نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، خوشتر.

بیم دارم کز نسیم ِ ساحر ِ ابریشمین ِ تو

تکمه سبزی بروید باز بر پیراهن خشک و کبود ِ من.

همچنان بگذار

تا درود ِ دردناک ِ اندُهان مانَد سرود ِ من.

م. امید

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

فرعون موسی رو دوست داره
:به دلایل زیر
فرعون خدا بودن رو درک می کنه فقط خودشو جای خدا نشانده و این باعث می شه خیلی چیزا رو نبینه
وقتی موسی به قصر فرعون می ره واسه دعوت اون، فرعون همه حرفای موسی رو گوش می کنه.(این خیلی جالبه تو اون زمان چنین درکی از تریبون آزاد بوده و حالا نیست)در حالی که می تونست خیلی راحت بگه بگیریدش ببریدش بکشیدش.کسی می تونست رو حرفش حرف بزنه؟
بازم می گم فرعون موسی رو دوست داره.توی اون جلوه ای از خدا رو می بینه.و فرعون در به در به دنبال خدا و خدایی کردنه
تا آخر داستان فرعون موسی رو نمی کشه


اصولا توی سوره طه چیزای عجیب غریبی از فرعون می بینیم که باعث می شه کلی نسبت بهش ارادتمند بشیم.آخر آدم جالب بوده

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶

دریغ



بی شکوه و غریب و رهگذرند

یادهای دگر،چو برق و چو باد

یاد تو پرشکوه و جاوید است،

و آشنای قدیم دل؛ اما

ای دریغ،ای دریغ، ای فریاد!

با دل من چه می تواند کرد

یادت؟ ای یاد من ز دل برده!

من گرفتم لطیف، چون شبنم

هم درخشان و پاک، چون باران

چه کنند این دو ای بهشت جوان!

با یکی برگ پیر و پژمرده؟

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۶

یه سوال مهم (مسابقه):


چرا توی تمام داستان فرعون و موسی، فرعون با همه قدرت و فرمانروایی اش، موسی را نمی کشه؟ یه جا توی قرآن به اطرافیانش می گه :نکشین موسی رو.می خوام خودم بکشمش... اما تا آخر قصه نمی کشدش.(به نظر شما فرعون باید از کسی اجازه بخواد واسه کشتن موسی؟)

اینو خدایی اش بگید ببینم چند مرده حلاجین؟

نمی دونم چرا بوبن و سلینجر این روزها سعی دارن به من اون چیزی رو بقبولونند که سالهاست واسه نفی اش مبارزه کردم.

همون چیزی که شاید چهار پنج سال پیش جزو باورهام بود و مهر تاییدی بر همه تردیدهام درباره ازدواج.

فکر کنم حالا دیگه وقتش رسیده که این دو نفر از قافله جا مونده(همون بوبن و سلینجر رو می گم) بشینن تا من بعد از یه عالمه روده درازی ، متقاعدشون کنم که :

زندگی عادی داشتن نه تنها عیب و ایرادی واسه یه زندگی روشنفکری نیست بلکه خط پایان و منتهای هدف همه فلسفه های دنیاست...

اما اعتراف می کنم تو یه زندگی ساده آروم :

اینکه " بالا بلندتر از هر بلند بالایی" با صابون روی آینه دستشویی تیکه پاره هایی بنویسی و نذاری آینه ات بی خاصیت بمونه

یا اینکه در "دیوانه بازی" یک شخصیت فرعی داستان به نام "ماریز نوشالون" فقط به خاطر تغییر لحن شوهرش طلاق گرفته بود،

خیلی تحسین برانگیزه.

اینم اون تیکه از دیوانه بازی که خیلی واسم جالب بود:


" ماریز نوشالون- پیر نیست – چهل ساله است

برایمان تعریف می کند که به خاطر یک تغییر لحن طلاق گرفته: ازدواجم سه سال دوام آورد.تا روزی که تغییر لحنی در صدای شوهرم پیدا شد. البته دروغ نمی گفت.

بدتر از آن: حالت سردی که در رفتارش هنگام حرف زدن احساس می شد.

همه چیز به خاطر موضوع کوچکی تصمیم گرفته شد.یک دل آزردگی، چون ما وقتی می خواستیم به میهمانی خانه دوستانمان برویم، وقت زیادی برای لباس پوشیدن و آماده شدن صرف می کردم.بی درنگ فهمیدم که همه چیز میان ما تمام شده است.به خودم گفتم زندگی کوتاه است و هیچ دلیلی ندارد آدم آن را کنار چنین کسی بگذراند.دلیل مهمی برای سرزنش کردن او نداشتم.به جز این صدایی که ملایمت از آن حذف شده بود وجز حالت خودمانی سهل انگارانه چیزی در آن نمانده بود.

در واقع شوهرم هرگز نفهمید به چه علت از او جدا شدم.با این همه خیلی ساده بود:

وقتی ازدواج کردم ، نشاط در قلبم بود.اگر طلاق گرفتم به این دلیل بود که تهدید می شد از دلم پر بکشد."


______________________________


امروز . یک روز تو خونه . با مریضی زیاد . رنگ و روی زرد و زار.

به یه نتیجه بس شکوهمند رسیدم: یک روز کاری پر از فعالیت را می توان به مراتب سودمندتر خرج کرد با :

دو ساعت صبح بیشتر خوابیدن

تا ظهر توی تخت کتاب خوندن

تفاله گیر چای و سبد توی ظرف شویی رو توی وایتکس خواباندن

یک دل سیر ستار گوش دادن

نقد مسخره خودخواهانه غیر حرفه ای درباره یکی دوتا کتاب نوشتن

و از همه بهتر

سه ساعت و نیم دیگه وقت داشتن برای هر آنچه دلت بخواهد.

بی نظیره نه؟؟؟

---------------------------------------------------------

*شوخی های با بوبن و سلینجر رو جدی نگیرینا.. ما با هم حساب شوخی زیاد داریم.سری از هم سواییم

یه وقتایی اینقدر از دست همدل حرصم می گیره که حیفم میاد از اسمی که واسش گذاشتم.چرا گاهی اینقدر همدله گاهی اینقدر...گاهی اینقدر...

کاش یه اسمی واسه اینجور مواقعش پیدا کنم.

....

اسمشو می ذارم پونزده.

مث پونزده سالگی که نه حرف خودت منطق داره و نه حرف منطقی از کسی می شنوی...

اصلا هم مهربون نیستی و فقط دلت می خواد هر کی که گفت بالا چشمت ابرو هست یا نیست، بزنی اعلامیه اش کنی...

آره خلاصه همدل ما هم این روزا خیلی پونزدهه!

کی بشه که دوباره همون همدل قدیمی بشه؟؟؟؟

پنجشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۶

کاش می دانستم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

....


ببخشید که یه کم پشت 18 چرخی بود.ولی به دلم نشست امروز

یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶


زنده باد روزمرگی
از اول سال جدید خیلی تغییرا کردم.خیلی بزرگ شدم.دلتون بسوزه
!
مث بچه آدم سرکار می یام.
مث آدم سر میزم ساعتها می شینم و هی از این ور به اون ور نمی پرم.
مث آدم تن به کد نویسی می سپارم و هی غر نمی زنم که من واسه این کار ساخته نشدم.
مث بچه ها شیطنت نمی کنم و تو سر و کله بچه های مردم نمی زنم.
مث آدم شبها شام درست می کنم تا فرداش بی نهار نمونم و تو شرکت در به در دنبال رستوران جدید نگردم(چون
دیروزش با رستوران قبلی سر کیفیت آشغال غذاهاش،دیر سرویس دادن و غیره دعوام شده)
مث آدم سر ساعت،ساعت می زنم و می رم خونه و وسطش هی دودر نمی کنم.
مث آدم دیگه با همدل گرامی سر مسائل پیش پا افتاده دعوا رو شروع نمی کنم و خیلی اهمیت نمی دم که حرفام شنیده بشه.مشکلمون حل بشه. نمی رم تو اتاق بشینم و یه دل سیر کتاب بخونم.عوضش سوت می زنم و با بی خیالی موضوع رو به باد می سپرم...
مث آدم شام درست می کنم(تکراری بود مثکه؟؟آخه خیلی به نظرم کار بزرگی میاد)و بعد از شام از به به و چه چه
های همدل باد می کنم و حس می کنم موفق ترین زن رو زمینم.
مث آدم مهمونی می دم:3-4 جور غذا رو بدون هیچگونه نگرانی آماده می کنم و بعد از شام مث کدبانوها تا آخر
مهمونی سرگرم ظرف شستن و تمیز کردن و جابه جا کردن ظرفهام و هیچی از مهمونا و مهمونی ام نمی فهمم.در عوض یه خونه خیلی تمیز با یه آشپزخونه کار درست دارم که از این جهت من و همدل به خودمون می بالیم..
مث آدم شبها سر موقع می خوابم و هی وقتمو با خوندن کتابای جور وا جور و پیدا کردن آهنگای جدید تلف نمی کنم..
مث آدم دیگه خیلی با رفقا ول نمی چرخم . یادم رفته شهر کتاب چه جوری برم؟ پیاده روی های بی حاصل از میدون فردوسی تا سید خندان نمی کنم و یه ربع بعد از شرکت تو خونه گرم و نرمم نشستم و چایی می خورم.
خلاصه خیلی آدم شدم...
*****بیچاره مامانم چقدر زور زد تا وقتی تو خونه اش بودم آدم بشم نشدم...*****
____________________________________________________________
یاد حرفت می افتم.بار آخر گفتی:ما ها همه تو یه گروه بودیم با سلیقه های تقریبا یه شکل.با حال و هوای 20 سالگی و عاشق پیشگی های خاص خودش. تعجب می کنم ما هممون این دوره رو پشت سر گذاشتیم و به زندگی جدید عادت کردیم.چرا تو هنوز بین ما تو اون دوره باقی موندی.چرا درگیریهات تمومی نداره؟؟؟
*****
خیالت راحت من هم بالاخره بزرگ شدم...

چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵

....به یاد سالهای پیش....
اتاقم را تکاندم...
دلم را
چشمم را چه کنم
که به حبس ابد غبار نگاهت محکومند؟؟؟؟
**آخیش.از حبس در اومدم. امسال با خیال راحت خانه تکانی می کنم،نه اتاق تکانی

چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵

چند وقتیه این شعر ستار بد جوری رو مخمه.دیدی یه وقتایی یه شعرو بی خود و بی جهت سالها زمزمه می کنی و باهاش حال می کنی،یهو تو یه موقعیتی می ری تو نخ معنی اش می بینی خیلی هم بیراه نبوده؟؟؟؟؟؟؟حالا حکایت من و این شعره همینجوریاست.پریشبا یه آن شمرده شمرده خوندمش و ....بقیه نداره دیگه...هر چیزی که گفتن نداره:



می شد از بودن تو
عالمی ترانه ساخت

کهنه هارو تازه کرد
از تو یک بهانه ساخت


با تو می شد که صدا
همه جا رو پر کنه


تا قیامت اسم ما
قصه ها رو پر کنه


اما خیلی دیر دونستم
تو فقط عروسکی


کور و کر بازیچه باد
مثل یک باد بادکی


دل سپردن به عروسک
منو گم کرد تو خودم


تو رو خیلی دیر شناختم
وقتی که تموووووووووووووووووم شدم


نه یه کم رفیق دردهام
نه شریک غم بودی


واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی


توی شهر بی کسی هام
تو رو از دور می دیدم



تا رسیدم به تو افسوس
به تباهی رسیدم


شهر بی عابر و خالی
شهر تنهایی من بود


لحظه شناختن تو
لحظه تموم شدن بود


مگه می شه از عروسک
شعر عاشقونه ساخت


عاشق چیزی که نیست شد
روی دریا خونه ساااااااااااااااااااخت؟




**دیگه اینجا هم خیلی حس امنیت ندارم که هر چی دلم خواست بنویسم.اصلا شاید اثاث کشی کنم و برم. دری وری گویی های امروزم رو بذارین پای برف عجیب صبح تا حالا!!!

** این لهراسبی هم بد نمی خونه.چند وقت پیش تو آژانس یه آهنگ ازش شنیدم. بسی لذت بردم.امروز آلبومش رو از یکی از بچه ها تو شرکت گرفتم.می گم این آژانسها هم خیلی ابزار خوبی واسه تبلیغاتنااااااااا.من عمرا اگه مجبور نبودم تو آژانس به سلیقه آقای راننده سر بسپارم،حالا در به در نمی رفتم دنبال کاست لهراسبی...

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵

مناظره خسرو و فرهاد
نظامی گنجوی
نخستين بار گفتش كز كجائي
بگفت از دار ملك آشنائي


بگفت آنجا به صنعت در چه كوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشي در ادب نيست
بگفت از عشقبازان اين عجب نيست

بگفت از دل شدي عاشق بدين سان؟
بگفت از دل تو مي‌گوئي من از جان

بگفتا عشق شيرين بر تو چونست
بگفت از جان شيرينم فزونست

بگفتا هر شبش بيني چو مهتاب
بگفت آري چو خواب آيد كجا خواب

بگفتا دل ز مهرش كي كني پاك
بگفت آنگه كه باشم خفته در خاك

بگفتا گر خرامي در سرايش
بگفت اندازم اين سر زير پايش

بگفتا گر كند چشم تو را ريش
بگفت اين چشم ديگر دارمش پيش

بگفتا گر كسيش آرد فرا چنگ
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

بگفتا گر نيابي سوي او راه
بگفت از دور شايد ديد در ماه

بگفتا دوري از مه نيست در خور
بگفت آشفته از مه دور بهتر

بگفتا گر بخواهد هر چه داري
بگفت اين از خدا خواهم به زاري

بگفتا گر به سر يابيش خوشنود
بگفت از گردن اين وام افكنم زود

بگفتا دوستيش از طبع بگرار
بگفت از دوستان نايد چنين كار

بگفت آسوده شو كه اين كار خامست
بگفت آسودگي بر من حرام است

بگفتا رو صبوري كن درين درد
بگفت از جان صبوري چون توان كرد

بگفت از صبر كردن كس خجل نيست
بگفت اين دل تواند كرد دل نيست

بگفت از عشق كارت سخت زار است
بگفت از عاشقي خوشتر چكار است

بگفتا جان مده بس دل كه با اوست
بگفتا دشمنند اين هر دو بي دوست


یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

تا مدتها باورم نمی شد که این خونه،خونه منه.مسئولش منم.اگه جایی می رم به اینجا باید برگردم.

توی آشپزخونه اش دنبال وسایل خونه بابا اینا نباید برگردم.دیگه قابلمه قرمزه مال خورش نیست.دیگه نباید دنبال سبد زردا واسه میوه بگردم.اینجا قابلمه ها مشکیه.سبدا آبیه.کمدا همه اش مال منه.مسئول جمع کردن کل خونه هم تقریبا منم.دیگه مسئولیتم فقط به یه اتاق محدود نمی شه که اونم بذارم واسه آخر هفته ها و به مامان بگم به خدا پنجشنبه جمعه جمعش می کنم...

اینجا دیگه اگه روی کاناپه لم بدی و حواست به یه مطلب جالب از نقد یه کتاب پرت بشه،کسی نیست که صداش به خودت بیاره که باباجون بیا شااااااام...

یهو صدای قار و قور شکمت میاد و دو تایی از جا می پرید و می گید به نظرت چی بخوریم؟

اینجا نمی ذاری کسی کفششو بیاره توی خونه ات.واسه تمیز کردنش کلی زحمت کشیدی(چه خودت چه همدلت)

گرچه تو خونه قبلی این همه حرص و جوش مامان بابت همین موضوع کلی واست عجیب بود: مگه چی می شه تا همین دم در فقط بیام؟


اینجا یه مزایایی هم داره...


مثلا اتاقش فقط مال تو نیست . موقعی که کار داری توش می تونی بگی از "اتاقم" برو بیرون لطفا و موقعی که خیلی به هم ریخته است می تونی بگی: عزیزم تو نمی خوای "اتاقتو" جمع کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجا وقتایی که از اون دنده چپت پا شدی و به زمین و زمان داری فحش میدی،یکی دیگه هم نمیاد هی پا رو دمت بذاره و هی با هم کل کل کنین...آخرش هم بهت بگه اصلا معلوم نیست چشه که اینقدر گیر می ده...

به جاش بهت می گن: عزیزم دیشب بد خوابیدی؟ اگه حالت خوب نیست نرو سر کار استراحت کن

اینجا می تونی صبحها با خیال راحت بخوابی و از صبح علی الطلوع داد نزنن که پاشو دیرت شد.ساعت هشت به زور از خواب پا می شی و تازه یادت می افته که وااااااااااای...نیم ساعت دیگه ساعت کاری شروع می شه و تو بعد از یه ماه مرخصی واقعا روت نمی شه تو چشم رئیس نگاه کنی...ولی آی این یکساعت خواب می چسبه...

اینجا می تونی یه جاهایی داشته باشی که توش یه سری چیزا رو قایم کنی...لباسای نشسته توی ماشین لباسشویی رو هیشکی نمی بینه...ملافه های تا نشده تو کمد به کسی ربطی نداره...لباسای شسته شده ولی اتو نشده اگه زیر تخت برن،خونه تمیز تر نشون داده می شه...



یادم میاد شب اولی که می خواستیم واردش بشیم،یکی دوروزی از ازدواجمون گذشته بود...من و "همدل" اصلا دل و دماغ ورود به یه جای جدید رو نداشتیم.ترجیح می دادیم خونه مامان و باباهامون به همون زندگی که خو کرده بودیم ، ادامه بدیم. از این همه تغییر استقبالی نمی کردیم...

اونشب توی ماشین تا برسیم به خونمون هیچی نگفتیم...سکوت محض بود.رسیدیم.

"آقای همدل" کلید توی در انداخت.نگاهی بهم کرد.سکوتو شکست: به خونه ات خوش اومدی...

به نظرم مسخره میومد...خونه ام؟؟؟؟؟؟؟

روزای بعدی همش ازش فرار می کردم.از خونه جدید.موقعیت جدید.مسئولیت جدید...از سر کار یه سره می رفتیم خونه مامان.یا بیرون:گردش."همدل"، هم پا به پام...نه اعتراضی...نه غرغری...نه ناراحتی ای...

هیچی...فقط همدلی-همدلی-"همدل"ی...

حالا اینجا ،خونه آرامش منه...مال منه

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵

یادم می یاد وقتی کوچیک بودم و تنها فرزند خونواده، راه می رفتم و غر می زدم که من تنهام.یه خواهر یا برادر برای من دست و پا کنید

****************

پنج سال و نیمه بودم که هامون به دنیا اومد.رابطه خوبی با هم نداشتیم.راستشو بخواین اصلا چشم دیدن همدیگه رو نداشتیم. یعنی من طاقت نداشتم که تو قلمرو فرمانروایی من یه خسرو دیگه بگنجه.تا زد و هومن دو سال بعدش به جمع ما اضافه شد.تو عالم خودش بود و تمام معیارهای خونواده ما رو درباره مقوله " بچه" به هم ریخت.مصداق کاملی از اون مهمون کوچولوی موشه، توی تام و جری بود.از در و دیوار بالا می رفت.باید هر روز یا از زیر ماشینها در می آوردیمش و به درمونگاه می رسوندیمش یا اینکه با دوچرخه سر از جوبهای گنده در می آورد و باز من و مامان و هامون بودیم که تو سر وکله زنان و آژیر کشان به سمتش روانه می شدیم.یه بار هم یادم می یاد خونه مادربزرگم همه نشسته بودیم که صدای مهیب شکستن اومد،پریدیم تو اتاق عقبی دیدیم آقا هومن کوچولو نشسته و یه قاب خالی آینه هم دورشه.بگذریم که با وجود اینهمه خورده شیشه یه خال هم بهش نیفتاده بود ولی همه ما مبهوت خونسردی این بچه و اون هم، مبهوت از اینکه چی این ماجرا تعجب داشت ؟؟؟

خلاصه،قسمت اعظم بچگی ما تو دعوا مرافعه ها بین سه تایی ما گذشت.مامان شاغل بود و ما فقط یکی دو ساعت بین تعطیلی مدرسه ها تا بازگشت مامان به خونه با هم تنها بودیم.روزی نبود که جنگ جهانی به خاطر جمع نکردن ظرفهای نهار هامون،ریخت و پاشهای پسرانه اون دوتا،فحشهای جدیدی که هومن تو مدرسه یاد گرفته بود و سعی می کرد روی ماها تمرین کنه،و هزاران بهونه کوچیک و بزرگ دیگه درنگیره.

در این مواقع بی صبرانه منتظر می موندیم تا مامان بیاد و داوری کنه.تا زمان اومدن مامان هر کدوم به اتاقهامون پناه می بردیم و سر خودمونو به یه کاری گرم می کردیم تا بیشتر از این پا رو دم هم دیگه نذاریم و کار بالا نگیره.

یادم می یاد عصرها هامون و هومن می رفتن تو حیاط خونه رو به رویی بازی می کردن و من همیشه غصه می خوردم که چرا یه خواهر ندارم که اونم نره بیرون و تو خونه با هم بازی کنیم.

بر که می گشتن با زانوی خونی هامون و کلی شکایت از هومن که این نمی ذاره بازی کنیم و این حرفاااا

شب که بابا می اومد به محض اینکه یه چه خبر می گفت سر درد دل هممون باز می شد.من از اون دوتا و اون دوتا از دوتای بقیه.

راستی یه وقتایی هم مشکل این بود که این دو تا آقا پسر دعواشون می شد و وقتی من می دیدم که دارن به قصد کشت همدیگه رو می زنن و می رفتم تا سواشون کنم ،می رفتن پشت همو می گرفتن و سریع می گفتن تو چیکار داری ما دو تا داداشیم،خودمون با هم کنار می یایم.

بالاخره بابا یه جوری دعوای ماهارو فیصله می داد. شبها تو حال و هوای جنگ که گازوئیل سخت گیر می اومد و شوفاژها روشن نمی شد ،همگی تو یه اتاق کوچیک جمع می شدیم و با یه بخاری برقی خودمونو گرم نگه می داشتیم. باز هم کلنجار سر اینکه باز فلانی رفت بیرون و لای در رو باز گذاشت و اتاق یخ زد، ادامه داشت.مامان گلم هم که بنده خدا سرما حالیش نبود.توی اون آشپزخونه با آب یخ و تگری واسه ماها غذا درست می کرد و می شست و می پخت تا جون داشته باشیم واسه فردا که بتونیم تو سر و کله هم بزنیم و آسایش رو از همه سلب کنیم.

شبها اگه تو رختخواب می خوابیدیم دیگه امکان نداشت از جامون بلند شیم وای به حال یکی که از جاش بلند می شد،دو تای دیگه شیرجه می رفتن به سمت جاش که حسابی گرم شده بود و بی زحمت و دردسر آماده خوابیدن بود.


تلویزیونمون هم که تو اون اتاق آنتن درستی نمی داد و اگر هم می داد چیزی غیر از اخبار جنگ و سریال های تکراری نداشت. ولی چقدر همون سریالها هم مزه می داد
مصیبت وقتی بود که می خواستیم سریالی(مث لیانگ شامپو) ببینیم و مامان صلاح نمی دونست که ما بیدار بمونیم.تا وقتی که گازوئیل داشتیم و خونه گرم بود باید می رفتیم توی اتاقهای خودمون می خوابیدیم و فقط به صدای سریال گوش می دادیم و با هامون حدس می زدیم که چه اتفاقی داره می افته.ولی وقتایی که خونه سرد بود و همه تو یه اتاق بودیم برای اینکه مامان بهمون شک نکنه سر شب مث بچه آدم می رفتیم می خوابیدیم و سرمونو می کردیم زیر پتو که یعنی ما خوابیم..بگذریم که از زیر پتو چقدر با هامون و هومن کتک کاری می کردیم که جای تو اونوره و جای من اینور..خلاصه تا موقع سریال یعنی خواب بودیم.وقتی که شروع می شد یواشکی از زیر پتو یکی از چشمامونو بیرون می آوردیم تا حتی شده یه چشمی این سریال رو ببینیم.بعد از یه مدت دیگه نمی شد جلوی عکس العملمون رو در جاهای حساس فیلم بگیریم و یا می خندیدیم یا تعجب مون بالا می گرفت.هیچی دیگه مامان فهمید و از اونجایی که بی نهایت مامان فداکاری داشتیم خودش هم حاضر بود نبینه فیلم رو که ماها بخوابیم.اونجا بود که راهی به ذهنمون نمی رسید جز التماس:مامان تو رو خدااااا قول می دیم صبح زود پاشیم...



هیچ وقت یادم نمی ره ظرف های پر از انار دون شده مامان و قاشق های انار خوری توش که می اومد و به جمع کوچولوی ما کلی صفا می داد.تو اون هیر و ویر جنگ هر از چند گاهی مهمون هایی هم داشتیم. دایی ام می اومد با یه رادیوی توپی که واسه هامون می آورد.شکلش عین توپ بود ولی کلی ذوق می کردیم که ازش صدا هم در می آد

صبحها با صدای هول و ولای هومن بلند می شدیم که وای من کلی مشق دارم که ننوشتم مامان هم داد و بیداد که چقدر دیشب ازت پرسیدم که چی داری گفتی فردا فقط نقاشی و ورزش فقط.مگه نقاشی و ورزش مشق داره.والتماس هومن که ببخشید کمک کنید که من بنویسم اینارو.باباهم دلش نمی اومد و کمکش می کرد و هامون هم دم در معطل که بابا دیرمون شد الان زنگمون می خوره




آخی تموم شد.کودکی تلخ وشیرین ما تموم شد. .حالا که من زندگی ام از اونا جدا شده حسرت یک لحظه از اونموقع ها رو می خورم.عاشق جفتشونم.طاقت دیدن کوچگترین ناراحتی شون رو ندارم.از بقیه دلتنگی هام بعدا مفصل می گم