یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۵

پر کن پیاله را


کاین آب آتشین

دیریست ره به حال خرابم نمی برد

این جامها که از پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد

...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

...

پر کن پیاله را

...
ما هر دو خو گرفته ایم
تو به سکوت
...
و من به خیال