جدی جدی بچه بودیم، شوخی شوخی بزرگ شدیم
دیروز پریروزا با برادر وسطی و همدل در مورد کارتونهای زمان بچگی حرف می زدیم:
برادر وسطی: یادش به خیر فوتبالیستها، عجب موجی راه انداخته بود اون زمونا، جمعه بعد از ظهرها
من: آره، ولی فقط سری اولش رو دیدم من! انگار بین سری اول و دوم کلی بزرگ شدم که دیگه به مذاقم خوش نمی اومد. شایدم چون دیگه "واکی بایاشی" توش نبود، نگاه نکردم.
برادر وسطی: آره یادمه تو عاشق اون دروازه بانه بودی. یه دوستم هم ( از جنس دختر) چند وقت پیش می گفت که به طور بسیار جدی عاشق "کاکرو" بوده.کلی باهاش زندگی می کرده.
من: حالا دیگه اونقدرا هم جدی نبود واسه من...
برادر وسطی: ولی بوداااا
من(رو به همدل): تو چه کارتونی رو بیشتر از همه دوست داشتی؟
همدل:اول از همه حنا، بعدش باخانمان، بعدش هم مهاجران!
چپ چپ به همدل نگاه می کنم، خدا رحمش کرد در ادامه زنان کوچک رو نگفت.
سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت البته بل و سباستین هم خیلی خوب بود، اونم به خاطر بل.
*فردا پس فرداش یادم افتاد که این برادر بزرگه تو دکتر ارنست بود یا مهاجران(یادم نیست، فکر کنم اسمش فرانک بود)، وقتی ازدواج کرد، کلی حالم گرفته شد. یعنی تا این حد جدی بچه بودیم...یادش به خیر
دنیای کارتونا قشنگ
دنیای ما سیاه و زشت
کاش یکی زندگی مونوشبیه کارتون می نوشت