یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

تا مدتها باورم نمی شد که این خونه،خونه منه.مسئولش منم.اگه جایی می رم به اینجا باید برگردم.

توی آشپزخونه اش دنبال وسایل خونه بابا اینا نباید برگردم.دیگه قابلمه قرمزه مال خورش نیست.دیگه نباید دنبال سبد زردا واسه میوه بگردم.اینجا قابلمه ها مشکیه.سبدا آبیه.کمدا همه اش مال منه.مسئول جمع کردن کل خونه هم تقریبا منم.دیگه مسئولیتم فقط به یه اتاق محدود نمی شه که اونم بذارم واسه آخر هفته ها و به مامان بگم به خدا پنجشنبه جمعه جمعش می کنم...

اینجا دیگه اگه روی کاناپه لم بدی و حواست به یه مطلب جالب از نقد یه کتاب پرت بشه،کسی نیست که صداش به خودت بیاره که باباجون بیا شااااااام...

یهو صدای قار و قور شکمت میاد و دو تایی از جا می پرید و می گید به نظرت چی بخوریم؟

اینجا نمی ذاری کسی کفششو بیاره توی خونه ات.واسه تمیز کردنش کلی زحمت کشیدی(چه خودت چه همدلت)

گرچه تو خونه قبلی این همه حرص و جوش مامان بابت همین موضوع کلی واست عجیب بود: مگه چی می شه تا همین دم در فقط بیام؟


اینجا یه مزایایی هم داره...


مثلا اتاقش فقط مال تو نیست . موقعی که کار داری توش می تونی بگی از "اتاقم" برو بیرون لطفا و موقعی که خیلی به هم ریخته است می تونی بگی: عزیزم تو نمی خوای "اتاقتو" جمع کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجا وقتایی که از اون دنده چپت پا شدی و به زمین و زمان داری فحش میدی،یکی دیگه هم نمیاد هی پا رو دمت بذاره و هی با هم کل کل کنین...آخرش هم بهت بگه اصلا معلوم نیست چشه که اینقدر گیر می ده...

به جاش بهت می گن: عزیزم دیشب بد خوابیدی؟ اگه حالت خوب نیست نرو سر کار استراحت کن

اینجا می تونی صبحها با خیال راحت بخوابی و از صبح علی الطلوع داد نزنن که پاشو دیرت شد.ساعت هشت به زور از خواب پا می شی و تازه یادت می افته که وااااااااااای...نیم ساعت دیگه ساعت کاری شروع می شه و تو بعد از یه ماه مرخصی واقعا روت نمی شه تو چشم رئیس نگاه کنی...ولی آی این یکساعت خواب می چسبه...

اینجا می تونی یه جاهایی داشته باشی که توش یه سری چیزا رو قایم کنی...لباسای نشسته توی ماشین لباسشویی رو هیشکی نمی بینه...ملافه های تا نشده تو کمد به کسی ربطی نداره...لباسای شسته شده ولی اتو نشده اگه زیر تخت برن،خونه تمیز تر نشون داده می شه...



یادم میاد شب اولی که می خواستیم واردش بشیم،یکی دوروزی از ازدواجمون گذشته بود...من و "همدل" اصلا دل و دماغ ورود به یه جای جدید رو نداشتیم.ترجیح می دادیم خونه مامان و باباهامون به همون زندگی که خو کرده بودیم ، ادامه بدیم. از این همه تغییر استقبالی نمی کردیم...

اونشب توی ماشین تا برسیم به خونمون هیچی نگفتیم...سکوت محض بود.رسیدیم.

"آقای همدل" کلید توی در انداخت.نگاهی بهم کرد.سکوتو شکست: به خونه ات خوش اومدی...

به نظرم مسخره میومد...خونه ام؟؟؟؟؟؟؟

روزای بعدی همش ازش فرار می کردم.از خونه جدید.موقعیت جدید.مسئولیت جدید...از سر کار یه سره می رفتیم خونه مامان.یا بیرون:گردش."همدل"، هم پا به پام...نه اعتراضی...نه غرغری...نه ناراحتی ای...

هیچی...فقط همدلی-همدلی-"همدل"ی...

حالا اینجا ،خونه آرامش منه...مال منه

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵

یادم می یاد وقتی کوچیک بودم و تنها فرزند خونواده، راه می رفتم و غر می زدم که من تنهام.یه خواهر یا برادر برای من دست و پا کنید

****************

پنج سال و نیمه بودم که هامون به دنیا اومد.رابطه خوبی با هم نداشتیم.راستشو بخواین اصلا چشم دیدن همدیگه رو نداشتیم. یعنی من طاقت نداشتم که تو قلمرو فرمانروایی من یه خسرو دیگه بگنجه.تا زد و هومن دو سال بعدش به جمع ما اضافه شد.تو عالم خودش بود و تمام معیارهای خونواده ما رو درباره مقوله " بچه" به هم ریخت.مصداق کاملی از اون مهمون کوچولوی موشه، توی تام و جری بود.از در و دیوار بالا می رفت.باید هر روز یا از زیر ماشینها در می آوردیمش و به درمونگاه می رسوندیمش یا اینکه با دوچرخه سر از جوبهای گنده در می آورد و باز من و مامان و هامون بودیم که تو سر وکله زنان و آژیر کشان به سمتش روانه می شدیم.یه بار هم یادم می یاد خونه مادربزرگم همه نشسته بودیم که صدای مهیب شکستن اومد،پریدیم تو اتاق عقبی دیدیم آقا هومن کوچولو نشسته و یه قاب خالی آینه هم دورشه.بگذریم که با وجود اینهمه خورده شیشه یه خال هم بهش نیفتاده بود ولی همه ما مبهوت خونسردی این بچه و اون هم، مبهوت از اینکه چی این ماجرا تعجب داشت ؟؟؟

خلاصه،قسمت اعظم بچگی ما تو دعوا مرافعه ها بین سه تایی ما گذشت.مامان شاغل بود و ما فقط یکی دو ساعت بین تعطیلی مدرسه ها تا بازگشت مامان به خونه با هم تنها بودیم.روزی نبود که جنگ جهانی به خاطر جمع نکردن ظرفهای نهار هامون،ریخت و پاشهای پسرانه اون دوتا،فحشهای جدیدی که هومن تو مدرسه یاد گرفته بود و سعی می کرد روی ماها تمرین کنه،و هزاران بهونه کوچیک و بزرگ دیگه درنگیره.

در این مواقع بی صبرانه منتظر می موندیم تا مامان بیاد و داوری کنه.تا زمان اومدن مامان هر کدوم به اتاقهامون پناه می بردیم و سر خودمونو به یه کاری گرم می کردیم تا بیشتر از این پا رو دم هم دیگه نذاریم و کار بالا نگیره.

یادم می یاد عصرها هامون و هومن می رفتن تو حیاط خونه رو به رویی بازی می کردن و من همیشه غصه می خوردم که چرا یه خواهر ندارم که اونم نره بیرون و تو خونه با هم بازی کنیم.

بر که می گشتن با زانوی خونی هامون و کلی شکایت از هومن که این نمی ذاره بازی کنیم و این حرفاااا

شب که بابا می اومد به محض اینکه یه چه خبر می گفت سر درد دل هممون باز می شد.من از اون دوتا و اون دوتا از دوتای بقیه.

راستی یه وقتایی هم مشکل این بود که این دو تا آقا پسر دعواشون می شد و وقتی من می دیدم که دارن به قصد کشت همدیگه رو می زنن و می رفتم تا سواشون کنم ،می رفتن پشت همو می گرفتن و سریع می گفتن تو چیکار داری ما دو تا داداشیم،خودمون با هم کنار می یایم.

بالاخره بابا یه جوری دعوای ماهارو فیصله می داد. شبها تو حال و هوای جنگ که گازوئیل سخت گیر می اومد و شوفاژها روشن نمی شد ،همگی تو یه اتاق کوچیک جمع می شدیم و با یه بخاری برقی خودمونو گرم نگه می داشتیم. باز هم کلنجار سر اینکه باز فلانی رفت بیرون و لای در رو باز گذاشت و اتاق یخ زد، ادامه داشت.مامان گلم هم که بنده خدا سرما حالیش نبود.توی اون آشپزخونه با آب یخ و تگری واسه ماها غذا درست می کرد و می شست و می پخت تا جون داشته باشیم واسه فردا که بتونیم تو سر و کله هم بزنیم و آسایش رو از همه سلب کنیم.

شبها اگه تو رختخواب می خوابیدیم دیگه امکان نداشت از جامون بلند شیم وای به حال یکی که از جاش بلند می شد،دو تای دیگه شیرجه می رفتن به سمت جاش که حسابی گرم شده بود و بی زحمت و دردسر آماده خوابیدن بود.


تلویزیونمون هم که تو اون اتاق آنتن درستی نمی داد و اگر هم می داد چیزی غیر از اخبار جنگ و سریال های تکراری نداشت. ولی چقدر همون سریالها هم مزه می داد
مصیبت وقتی بود که می خواستیم سریالی(مث لیانگ شامپو) ببینیم و مامان صلاح نمی دونست که ما بیدار بمونیم.تا وقتی که گازوئیل داشتیم و خونه گرم بود باید می رفتیم توی اتاقهای خودمون می خوابیدیم و فقط به صدای سریال گوش می دادیم و با هامون حدس می زدیم که چه اتفاقی داره می افته.ولی وقتایی که خونه سرد بود و همه تو یه اتاق بودیم برای اینکه مامان بهمون شک نکنه سر شب مث بچه آدم می رفتیم می خوابیدیم و سرمونو می کردیم زیر پتو که یعنی ما خوابیم..بگذریم که از زیر پتو چقدر با هامون و هومن کتک کاری می کردیم که جای تو اونوره و جای من اینور..خلاصه تا موقع سریال یعنی خواب بودیم.وقتی که شروع می شد یواشکی از زیر پتو یکی از چشمامونو بیرون می آوردیم تا حتی شده یه چشمی این سریال رو ببینیم.بعد از یه مدت دیگه نمی شد جلوی عکس العملمون رو در جاهای حساس فیلم بگیریم و یا می خندیدیم یا تعجب مون بالا می گرفت.هیچی دیگه مامان فهمید و از اونجایی که بی نهایت مامان فداکاری داشتیم خودش هم حاضر بود نبینه فیلم رو که ماها بخوابیم.اونجا بود که راهی به ذهنمون نمی رسید جز التماس:مامان تو رو خدااااا قول می دیم صبح زود پاشیم...



هیچ وقت یادم نمی ره ظرف های پر از انار دون شده مامان و قاشق های انار خوری توش که می اومد و به جمع کوچولوی ما کلی صفا می داد.تو اون هیر و ویر جنگ هر از چند گاهی مهمون هایی هم داشتیم. دایی ام می اومد با یه رادیوی توپی که واسه هامون می آورد.شکلش عین توپ بود ولی کلی ذوق می کردیم که ازش صدا هم در می آد

صبحها با صدای هول و ولای هومن بلند می شدیم که وای من کلی مشق دارم که ننوشتم مامان هم داد و بیداد که چقدر دیشب ازت پرسیدم که چی داری گفتی فردا فقط نقاشی و ورزش فقط.مگه نقاشی و ورزش مشق داره.والتماس هومن که ببخشید کمک کنید که من بنویسم اینارو.باباهم دلش نمی اومد و کمکش می کرد و هامون هم دم در معطل که بابا دیرمون شد الان زنگمون می خوره




آخی تموم شد.کودکی تلخ وشیرین ما تموم شد. .حالا که من زندگی ام از اونا جدا شده حسرت یک لحظه از اونموقع ها رو می خورم.عاشق جفتشونم.طاقت دیدن کوچگترین ناراحتی شون رو ندارم.از بقیه دلتنگی هام بعدا مفصل می گم