تا مدتها باورم نمی شد که این خونه،خونه منه.مسئولش منم.اگه جایی می رم به اینجا باید برگردم.
توی آشپزخونه اش دنبال وسایل خونه بابا اینا نباید برگردم.دیگه قابلمه قرمزه مال خورش نیست.دیگه نباید دنبال سبد زردا واسه میوه بگردم.اینجا قابلمه ها مشکیه.سبدا آبیه.کمدا همه اش مال منه.مسئول جمع کردن کل خونه هم تقریبا منم.دیگه مسئولیتم فقط به یه اتاق محدود نمی شه که اونم بذارم واسه آخر هفته ها و به مامان بگم به خدا پنجشنبه جمعه جمعش می کنم...
اینجا دیگه اگه روی کاناپه لم بدی و حواست به یه مطلب جالب از نقد یه کتاب پرت بشه،کسی نیست که صداش به خودت بیاره که باباجون بیا شااااااام...
یهو صدای قار و قور شکمت میاد و دو تایی از جا می پرید و می گید به نظرت چی بخوریم؟
اینجا نمی ذاری کسی کفششو بیاره توی خونه ات.واسه تمیز کردنش کلی زحمت کشیدی(چه خودت چه همدلت)
گرچه تو خونه قبلی این همه حرص و جوش مامان بابت همین موضوع کلی واست عجیب بود: مگه چی می شه تا همین دم در فقط بیام؟
اینجا یه مزایایی هم داره...
مثلا اتاقش فقط مال تو نیست . موقعی که کار داری توش می تونی بگی از "اتاقم" برو بیرون لطفا و موقعی که خیلی به هم ریخته است می تونی بگی: عزیزم تو نمی خوای "اتاقتو" جمع کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینجا وقتایی که از اون دنده چپت پا شدی و به زمین و زمان داری فحش میدی،یکی دیگه هم نمیاد هی پا رو دمت بذاره و هی با هم کل کل کنین...آخرش هم بهت بگه اصلا معلوم نیست چشه که اینقدر گیر می ده...
به جاش بهت می گن: عزیزم دیشب بد خوابیدی؟ اگه حالت خوب نیست نرو سر کار استراحت کن
اینجا می تونی صبحها با خیال راحت بخوابی و از صبح علی الطلوع داد نزنن که پاشو دیرت شد.ساعت هشت به زور از خواب پا می شی و تازه یادت می افته که وااااااااااای...نیم ساعت دیگه ساعت کاری شروع می شه و تو بعد از یه ماه مرخصی واقعا روت نمی شه تو چشم رئیس نگاه کنی...ولی آی این یکساعت خواب می چسبه...
اینجا می تونی یه جاهایی داشته باشی که توش یه سری چیزا رو قایم کنی...لباسای نشسته توی ماشین لباسشویی رو هیشکی نمی بینه...ملافه های تا نشده تو کمد به کسی ربطی نداره...لباسای شسته شده ولی اتو نشده اگه زیر تخت برن،خونه تمیز تر نشون داده می شه...
یادم میاد شب اولی که می خواستیم واردش بشیم،یکی دوروزی از ازدواجمون گذشته بود...من و "همدل" اصلا دل و دماغ ورود به یه جای جدید رو نداشتیم.ترجیح می دادیم خونه مامان و باباهامون به همون زندگی که خو کرده بودیم ، ادامه بدیم. از این همه تغییر استقبالی نمی کردیم...
اونشب توی ماشین تا برسیم به خونمون هیچی نگفتیم...سکوت محض بود.رسیدیم.
"آقای همدل" کلید توی در انداخت.نگاهی بهم کرد.سکوتو شکست: به خونه ات خوش اومدی...
به نظرم مسخره میومد...خونه ام؟؟؟؟؟؟؟
روزای بعدی همش ازش فرار می کردم.از خونه جدید.موقعیت جدید.مسئولیت جدید...از سر کار یه سره می رفتیم خونه مامان.یا بیرون:گردش."همدل"، هم پا به پام...نه اعتراضی...نه غرغری...نه ناراحتی ای...
هیچی...فقط همدلی-همدلی-"همدل"ی...
حالا اینجا ،خونه آرامش منه...مال منه