چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵

چند وقتیه این شعر ستار بد جوری رو مخمه.دیدی یه وقتایی یه شعرو بی خود و بی جهت سالها زمزمه می کنی و باهاش حال می کنی،یهو تو یه موقعیتی می ری تو نخ معنی اش می بینی خیلی هم بیراه نبوده؟؟؟؟؟؟؟حالا حکایت من و این شعره همینجوریاست.پریشبا یه آن شمرده شمرده خوندمش و ....بقیه نداره دیگه...هر چیزی که گفتن نداره:



می شد از بودن تو
عالمی ترانه ساخت

کهنه هارو تازه کرد
از تو یک بهانه ساخت


با تو می شد که صدا
همه جا رو پر کنه


تا قیامت اسم ما
قصه ها رو پر کنه


اما خیلی دیر دونستم
تو فقط عروسکی


کور و کر بازیچه باد
مثل یک باد بادکی


دل سپردن به عروسک
منو گم کرد تو خودم


تو رو خیلی دیر شناختم
وقتی که تموووووووووووووووووم شدم


نه یه کم رفیق دردهام
نه شریک غم بودی


واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی


توی شهر بی کسی هام
تو رو از دور می دیدم



تا رسیدم به تو افسوس
به تباهی رسیدم


شهر بی عابر و خالی
شهر تنهایی من بود


لحظه شناختن تو
لحظه تموم شدن بود


مگه می شه از عروسک
شعر عاشقونه ساخت


عاشق چیزی که نیست شد
روی دریا خونه ساااااااااااااااااااخت؟




**دیگه اینجا هم خیلی حس امنیت ندارم که هر چی دلم خواست بنویسم.اصلا شاید اثاث کشی کنم و برم. دری وری گویی های امروزم رو بذارین پای برف عجیب صبح تا حالا!!!

** این لهراسبی هم بد نمی خونه.چند وقت پیش تو آژانس یه آهنگ ازش شنیدم. بسی لذت بردم.امروز آلبومش رو از یکی از بچه ها تو شرکت گرفتم.می گم این آژانسها هم خیلی ابزار خوبی واسه تبلیغاتنااااااااا.من عمرا اگه مجبور نبودم تو آژانس به سلیقه آقای راننده سر بسپارم،حالا در به در نمی رفتم دنبال کاست لهراسبی...

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵

مناظره خسرو و فرهاد
نظامی گنجوی
نخستين بار گفتش كز كجائي
بگفت از دار ملك آشنائي


بگفت آنجا به صنعت در چه كوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشي در ادب نيست
بگفت از عشقبازان اين عجب نيست

بگفت از دل شدي عاشق بدين سان؟
بگفت از دل تو مي‌گوئي من از جان

بگفتا عشق شيرين بر تو چونست
بگفت از جان شيرينم فزونست

بگفتا هر شبش بيني چو مهتاب
بگفت آري چو خواب آيد كجا خواب

بگفتا دل ز مهرش كي كني پاك
بگفت آنگه كه باشم خفته در خاك

بگفتا گر خرامي در سرايش
بگفت اندازم اين سر زير پايش

بگفتا گر كند چشم تو را ريش
بگفت اين چشم ديگر دارمش پيش

بگفتا گر كسيش آرد فرا چنگ
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

بگفتا گر نيابي سوي او راه
بگفت از دور شايد ديد در ماه

بگفتا دوري از مه نيست در خور
بگفت آشفته از مه دور بهتر

بگفتا گر بخواهد هر چه داري
بگفت اين از خدا خواهم به زاري

بگفتا گر به سر يابيش خوشنود
بگفت از گردن اين وام افكنم زود

بگفتا دوستيش از طبع بگرار
بگفت از دوستان نايد چنين كار

بگفت آسوده شو كه اين كار خامست
بگفت آسودگي بر من حرام است

بگفتا رو صبوري كن درين درد
بگفت از جان صبوري چون توان كرد

بگفت از صبر كردن كس خجل نيست
بگفت اين دل تواند كرد دل نيست

بگفت از عشق كارت سخت زار است
بگفت از عاشقي خوشتر چكار است

بگفتا جان مده بس دل كه با اوست
بگفتا دشمنند اين هر دو بي دوست