چند وقتیه این شعر ستار بد جوری رو مخمه.دیدی یه وقتایی یه شعرو بی خود و بی جهت سالها زمزمه می کنی و باهاش حال می کنی،یهو تو یه موقعیتی می ری تو نخ معنی اش می بینی خیلی هم بیراه نبوده؟؟؟؟؟؟؟حالا حکایت من و این شعره همینجوریاست.پریشبا یه آن شمرده شمرده خوندمش و ....بقیه نداره دیگه...هر چیزی که گفتن نداره:
می شد از بودن تو
عالمی ترانه ساخت
کهنه هارو تازه کرد
از تو یک بهانه ساخت
با تو می شد که صدا
همه جا رو پر کنه
تا قیامت اسم ما
قصه ها رو پر کنه
اما خیلی دیر دونستم
تو فقط عروسکی
کور و کر بازیچه باد
مثل یک باد بادکی
دل سپردن به عروسک
منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم
وقتی که تموووووووووووووووووم شدم
نه یه کم رفیق دردهام
نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام
تو رو از دور می دیدم
تا رسیدم به تو افسوس
به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی
شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو
لحظه تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک
شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شد
روی دریا خونه ساااااااااااااااااااخت؟
**دیگه اینجا هم خیلی حس امنیت ندارم که هر چی دلم خواست بنویسم.اصلا شاید اثاث کشی کنم و برم. دری وری گویی های امروزم رو بذارین پای برف عجیب صبح تا حالا!!!
** این لهراسبی هم بد نمی خونه.چند وقت پیش تو آژانس یه آهنگ ازش شنیدم. بسی لذت بردم.امروز آلبومش رو از یکی از بچه ها تو شرکت گرفتم.می گم این آژانسها هم خیلی ابزار خوبی واسه تبلیغاتنااااااااا.من عمرا اگه مجبور نبودم تو آژانس به سلیقه آقای راننده سر بسپارم،حالا در به در نمی رفتم دنبال کاست لهراسبی...