چند وقتیه نمی نویسم که بهت فکر نکنم.انگار تو یه سرازیری افتادم.دیدی وقتی که داری از سرازیری پایین می یای ،هیچی رو نمی بی نی؟فقط می یای.فقط پاهاتن که حرف می زنن، نه چشمات- نه دستات- نه گوشات- هیچکدوم کار نمی کنن.فقط خودتو ول می کنی روی پاهات.شل و کرخت
وقتی داشتم بالا می اومدم- همین راهو می گما..- به قله فکر نمی کردم.فقط به قدم بعدی.می اومدم و می گفتم:یا الله
تو این مسیر
سنگی اگه بود، می گفتم: مال من که نیست، مال پای لنگه
یخی اگه بود،می گفتم:حالا وقت سر خوردن نیست، باید رفت
ناهمراهی اگه همراهی نمی کرد، می گفتم: یا علی
فقط می رفتم- بی هیچ وقفه ای.توی این راه تو رو می دیدم که از یه راه دیگه داری بالا می ری.تو حال خودت بودی.می رفتم و هر بار زیرچشمی یه نگاهی بهت می انداختم:
کاش بتونه بالا بیاد
کاش وای نسته
کاش زمین نخوره
کاش تو دلش شک نشینه
کاش یه نگاهی هم به اینور
نه!بذار سرش به راه خودش باشه!تو جلو پاتو نگاه کن
- خوب نفس بکش!بفرستش توی ششهات.بذار قلبتو دور بزنه، حالا بده بیرون!هووووووووووو......
قدمهاتو خوب بردار:دستت رو شونه کسی نباشه.تمام نیروتو جمع کن،یه نگاه به بالا- حالا قدم بعد
- سر پیچ که می رسی روبه روتو نگاه کن!نه بالا!مواظب باش راه کسی رو سد نکنی!سرعت کسی رو نگیری! اگه کسی داشت می افتاد...یه قدم به سمتش ورداری
...........
همه چی از اون موقع خراب شد.بهمون گفته بودن تا به قله نرسیدین، بیشتر از دو سه قدم جلوترتونو نگاه نکنین!فقط جلوی پا و فوقش دو قدم بالاتر
همه چی از اون موقع خراب شد.بهمون گفته بودن تا به قله نرسیدین، بیشتر از دو سه قدم جلوترتونو نگاه نکنین!فقط جلوی پا و فوقش دو قدم بالاتر
خبط کردم.نفهمیدم
یه لحظه، فقط یه لحظه بود.نگاش کردم. قله رو می گم.خیلی بالا به نظر نمی رسید با خودم گفتم:من اینهمه راهو اومدم-بقیه اش که چیزی نیست
بعد گفتم:وقتی پایین بودم یه کسی انگار بهم می گفت بیا!حالا میشه قبولم نکنه؟
"من می خوام راه و رسم خودمو داشته باشم.هرکسی یه جوری با بالا رفتن حال می کنه- منم به شیوه خودم.."
من، من،من...
اینقدر حواسم به قله بود و من
که کم کم دیدم نه "من"ای وجود داره و نه بالا رفتنی
فقط یه قله است که داره لحظه به لحظه دورتر می شه!پاهام تو زمین فرو می رفت.نفسم بالا نمی اومد.همه آ دمای روبروم باهام تصادف می کردن
توی اون هیرو ویر،به راهی که تو می رفتی نگاه کردم- اینقدر سرم گیج می رفت که نمی تونستم مسیر بالا رفتنتو دنبال کنم. بین آدمای دیگه گمت کردم
فقط نشستم.همونجا! می ترسیدم پرت بشم...سعی کردم از رویاهام بیرون بیام.به یه سنگی تکیه دادم- غر زدم- به خودم بد و بیراه گفتم- از همه چیز نالیدم- اشک ریختم- ضجه زدم
دیدم فایده ای نداره.هیشکی حواسش به من نیست.پس شروع کردم:
سعی کردم بسنجم که چقدر از زمین ارتفاع گرفتم- دور و برمو خوب نگاه کردم- آدمای دیگه رو.راه و روش بالا رفتنشونو- حالم بهتر شده بود. سرم دیگه گیج نمی رفت.اصلا همه "من" شده بود آدمای دیگه که بالا می رفتن.با هر قدم اونا یه تیکه از "من" هم سوار دوششون می شد و می رفت.
.......
بعد اون ماجرا – صحنه یهو کات می خوره. توی این صحنه منم و من! توی یه راه صاف رو به پایین
- کی تو این راه اومدم؟ یادم نمی یاد
- چرا هیشکی تو این مسیر نیست؟
- چرا اینقدر شیب جاده زیاده؟
سرعتم وحشتناکه.کاش هنوز همونجا نشسته بودم
چی شد که تصمیم گرفتم پایین بیام؟
اونجا که خیلی راحت بودم- هم آرامش بود- هم تسلط- نه من ای بود و نه قله ای! قله که بود، "من" نبودم
ولش کن. بهتره بهش فکر نکنم
به هیچی فکر نکنم! پاهام خودشون راهشونو پیدا می کنن!چاره ای هم ندارن! هوا- انگار که می خواد فقط رفع تکلیف شده باشه – می یاد تو ششهامو می ره
پیچی هم که تو این راه نیست
تو رو هم که گم کردم.توی لحظات گیج و ویجی ام فقط یه صحنه هایی از تو تو ذهنمه!انگار دفعه آخری با یه همراه دیدمت...
اینقدر سرعتم زیاده که وقایع و صحنه ها جلوی چشمم نمی مونن
اصلا این راه به کجا می خوره؟
مگه مهمه؟