شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۵

کودکی ها
به خانه می رفت


با کیف

و با کلاهی که بر هوا بود


چیزی دزدیدی؟ مادرش پرسید

دعوا کردی باز؟ پدرش گفت

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیز

که در دل پنهان کرده بود
...

تنها مادر بزرگش دید

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خندیده بود

حسین پناهی
بیراهه رفته بودم


آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید

زین بعد
همه عمرم رابیراهه خواهم رفت
مادر بزرگ
!


گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را
،
که در کودکی بسته بودی به بازوی من


در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم
...




حسین پناهی

یه لینک بامزه از یه مطلب درباره مورچه ها دیدم.حتما بخونینش. از سایت دلتنگستان
اینم یه عکس با ذکر منبع روی خود عکس:




سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۵

چو بیایی کشدم شوق و نیایی کشدم غم
من که بایست بمیرم، چه بیایی چه نیایی
))))): :)))))
وارد بیمارستان که شدم، با چهره یخ زده ای مواجه شدم که قبلا بهش مامان بزرگ می گفتم

پیکر بی جانی که هر چند ثانیه یکبار انگار که قراره چه کار مهمی انجام بده،تمام توانش رو جمع می کرد و نفسی
...

هووووووووووووووو

کنارش ایستاده بودم . با نفسهایش نفس می کشیدم بلکه به او تلقین کنم که اینطوری! ببین من چی کار می کنم؟


نمیتوانست
...

دستم رو روی دستش گذاشتم.نوازشش کردم. دست توی موهاش کشیدم. به خاطر درمانش لا به لای موهاش خالی شده بود. دلم می سوخت. نباید می ذاشتم گریه مو ببینه


مامان بزرگ! چیزی می خوای برات بیارم؟


با صدایی از ته گلو
:
نه


یادم اومد که رادیو دوست داره

به همه می گفت: پیش مورچه که می رم شبها تو اتاقش با هم می خوابیم و رادیو گوش می دیم

راست می گفت: بهش می گفتم مامان بزرگ همینطوری که خوابیدی و چشات بسته است، سعی کن فقط بشنوی
...

آروم آروم فقط گوش کن
برنامه " شب و موسیقی " رو گوش می دادیم. بتهوون.موتسارت.
...
من رومو می کردم اونطرف و آروم توی تختم گریه می کردم.احتمالا اونهم همینطور


نصف شب با صدای خر و پفش که از خواب پا می شدم ، رادیو رو خاموش می کردم


_________________________________________________


به بابا گفتم : اینبار که می ری بیمارستان، رادیو رو هم ببر
!

گفت: ای بابا ! دلت خوشه ها! حالش خیلی خراب تر از این حرفاست

یکی دوبار هم رادیو رو دادم ببره که برگردوند و گفت: نمی شه! الان وقتش نیست

می دونستم که الان وقتش بود.دکترا گفته بودن که بیمار شما آخرین تقلاهاشو داره می کنه. اینجور بیمارا آخرین حسی که از دست می دن، شنوایی شونه. ولی نمی تونن جواب بدن. باهاش حرف بزنین. هزاران هزار حرف داشتم باهاش. کلی معذرت خواهی بابت کوتاهیام و بد جنسی هام. و کلی هم محبتهای ناکرده بهش. اما هیچی نمی تونستیم بگیم و گریه نکنیم.همه چیز رو حس می کرد. واسه همین سکوت می کردیم و نگاش می کردیم
یادمه بهش گفتم: مامان بزرگ واست حمد می خونم که دردت آروم بشه. و بلند خوندم
:

الحمد للله رب العالمین.الرحمن الرحیم.مالک یوم دین.ایاک نعبد و ایاک نستعین


اشکهاش جاری شد. باور نمی کرد که داره می میره. همیشه نگرانیم از همین بود
یاد خواب دیشبم افتادم که از روی تخت بیمارستان نیم خیز شده بود. دستش روی دست من بود و با چشمانی ناباورانه می گفت: مورچه؟ تو باور می کنی؟ یعنی من برم؟یعنی تمام؟


پیر شده بود ولی هرگز به مرگ فکر نمی کرد...همه چیزش زندگی بود
...
___________________________________________________
ده پانزده نفری توی اتاقش هستیم.کداممان توانستیم با او حرفی بزنیم؟

کداممان توانستیم گذشته های زیبا را برایش تصویر کنیم؟

کدام می توانستیم چشمانش را باز کنیم؟ لبش را به خنده آوریم؟ شماره نفسهایش را مرتب و سریع تر کنیم؟ دست و پاهایش را گرم کنیم؟


الله اکبر! خودتی و خودت

پس کی باید خداییت را به ما ثابت کنی؟ کی بفهمیم که نا توانیم؟چه زمانی بهتر از مصیبت از دست رفتن عزیزانمان جلوی چشمانمان؟ تازه اینکه به نظر عادلانه هم می رسد. عمرشان را اغلب کرده اند و سنین مختلف جوانی را نیز پشت سر گذاشته اند.


چه می شود کرد؟خدایی ، قادری، دانایی
!

ناز شصتت ، هر چه می کنی بکن
!

فقط رحمی ، بر ما که مورچگانیم به فرمانت

تا کی فرمان پیشروی دهی و کی فرمان ایست؟؟؟؟
*************************************



در این اتاق که به گفته دکتر بوی عفونت همه جا را برداشته، توحید تو غوغا می کند


خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

دری دیگر نمی داند، رهی دیگر نمی گیرد