من سحر نميدانم .
من فقط روحم را كه بزرگ و سنگين بود،گستراندم.
گفتي زمستان شده اي
و من
روحم را كه بزرگ و سنگين بود،
مثل چادري روي تو كشيدم
و
ذكر عشق خواندم
تا تو داغ شدي.
من سحر نميدانم.
روح من با تنفس تو ميتپيد
و تو ديگر
نفس نكشيدي.
و روح من ايستاد.
گفتم نكند تو را كشته باشم؟
پس روحم را از تو برچيدم
اما تو نبودي.
غيب شده بودي!!
گفتم كه سحر نميدانم..