سه‌شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۴

من سحر نمي‌دانم .

من فقط روحم را كه بزرگ و سنگين بود،گستراندم.

گفتي زمستان شده اي

و من

روحم را كه بزرگ و سنگين بود،

مثل چادري روي تو كشيدم

و

ذكر عشق خواندم

تا تو داغ شدي.

من سحر نمي‌دانم.

روح من با تنفس تو مي‌تپيد

و تو ديگر

نفس نكشيدي.

و روح من ايستاد.

گفتم نكند تو را كشته باشم؟

پس روحم را از تو برچيدم

اما تو نبودي.

غيب شده بودي!!

گفتم كه سحر نمي‌دانم..