ديروز يه افطار كوچولو ،گريه كردم.دلم بدجوري گرفته بود.كلا از روز قبلش كه 5 شنبه باشه، يه كم حال و هوات مغزمو قلقلك مي داد،ولي ديروز به اوج خودش رسيد.دروغ نگم زيادم در برابرش مقاومتي نكردم.شايد كارم درست نبود،شايد آدم بايد تو همين مواقع روزه اشو حفظ كنه.ولي من نتونستم.
شايدم تقصير اين كتاب لعنتي بود. عجب كتابي بود: روياي تبت. بايد زن باشي تا با هر جمله از اين كتاب اشكات سرازير شه. اصلا نمي دونم نويسنده اين كتاب چند بار تو اين دنيا زن به دنيا اومده كه تو هر كتابش پيچيدگيهاي روحي يه جور زن رو با ظرافت كامل شكل ميده.خيلي برام آدم جالبي شده.همه چيو اونجوري كه من دوست دارم ميگه، نه اونجوري كه همه دوست دارن.كتاب پرنده من اش هم يه شاهكار واقعي بود.از نظر ادبي اون بينظير بود و از نظر موضوع ،اين يكي.خلاصه ديروز توي صفحه صفحه كتاب چيزايي ميخوندم كه از شدت عصبانيت(از زيبا تصوير كردن اون) پا ميشدم و تو اتاقم راه ميرفتم،مث اون وقتايي كه تو يه چيزي ميخوندي و من ديگه نميتونستم بشينم.
رفتم توي حياط.درخت توت پر شده بود. به يادت دستم رو تا جايي كه دراز ميشد بالا بردم و بالا بردم و از بالاترين جايي كه دستم بهش ميرسيد، 3 تا توت چيدم و خوردم. خيلي شيرين نبود،مث ياد تو.
بهاري بودي اي يــــاد تو را با جان ما پيونــد/
بهار از باغ ما رفته است،ما افسانه ميگوييم...
*********************************
به همان سادگي كه كلاغ سالخورده
با نخستين سوت قطار،
سقف واگن متروك را ترك ميكند،
دل
ديگر
در جاي خود نيست.
به همين سادگي..
×××××××××××××××
ساده است نوازش سگي ولگرد
شاهد آن بودن كه چگونه زير غلطكي ميرود
و گفتن كه:
ـسگ من نبود.
ساده است ستايش گلي،
چيدنش،
و از ياد بردن كه :
گلدان را آب بايد داد...
زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم....
همه ساده است جز ..بگذريم
آن لحظه
در آن لحظه كه من از پنجره بيرون نگا كردم
كلاغي روي بام خانه ي همسايه ي ما بود
و بر چيزي ، نميدانم چه ، شايد تكه استخواني
دمادم تق و تق منقار مي زد باز
و نزديكش كلاغي روي آنتن قار مي زد باز
نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بخيل است
و تنها مي خورد هر كس كه دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجي گذر مي كرد
كه در آن موجها شايد يكي نطقي در اين معني كه شيرين است غم
شيرين تر از شهد و شكر مي كرد
نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا عجيب است
شلوغ است
دروغ است و غريب است
و در آن موجها شايد در آن لحظه جواني هم
براي دوستداران صداي پير مردي تار مي زد باز
نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا پر است از ساز و از آواز
و بسياري صداهايي كه دارد تار وپودي گرم
و نرم
و بسياري كه بي شرم
در آن لحظه گمان كردم يكي هم داشت خود را دار مي زد باز
نمي دانم چرا شايد براي آنكه اين دنيا كشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بيش از اين همه اسباب خنده ست
در آن لحظه يكي ميوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم ميوه ي پوسيده اش را جار مي زد باز
نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بزرگ است
و دور است
و كور است
در آن لحظه كه مي پژمرد و مي رفت
و لختي عمر جاويدان هستي را
بغارت با شتابي آشنا مي برد و مي رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراري تو را خواست
و مي دانم چرا خواست
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست
اگر باشي تو با من ، خوب و جاويدان و زيباست
م.اخوان ثالث