
نمي تونستم بدون هيچ خاطره اي به همه چي خاتمه بدم.بايد يه خاطره ايجاد كرد و تا آخر به خاطر اون زنده موند.خاطره ،خاطره از كسي كه قراره تا آخر راه خاطره بمونه .چرا كه ارزشش و ارزش خودم به خاطره شدنمونه.
چند روز دلواپسي .چند شب بيقراري .عجيب نيست كه با كسي كه صبح تا شب باهاش درد و دل ميكني و شب تا صبح خوابشو ميبيني حالا نتوني دو كلوم حرف بزني؟ غريبه كه نيست.دوست چندين و چند ساله لحظه هاته. ولش كن .بي خيال .چي فكر ميكنه درباره ات؟ از فكرش بيا بيرون. اينم روي تموم سختياي ديگه كه اسمشو گذاشتم تجربه و ...
نه.يه خاطره لازم دارم.حتي اگه به قيمت كوچيك شدنم باشه. حتي اگه بگه نه.ميگه نه.ميدونم.عيبي نداره.من خاطره صداي قدمهاشو در كنارم لازم دارم.من بحث كردن درباره همه چيو دوشادوشش لازم دارم.اينا ارزشمند ترين چيزاييه كه تا آخر عمر ميتونم كسب كنم. پس به قيمت يه غرور بيجا و يه من گنده نمي خوام خودمو ازش محروم كنم.
فال زياد گرفتم. يادمه يه روز تو مترو از فالفروش كوچولو 5 تا خريدم. هيچكدوم خوب نيومد.يادم اومد بچگيام هر فالي مامانم ميگرفت واسم، ميگفت عاليه.چرا حالا همش بد مياد؟
يا ايراد از بزرگ شدن منه
يا مامانم تو بچگيم الكي بم دلداري مي داده
يا من بلد نيستم نيت كنم
يا معني خوب و بد شعراي حافظو نمي فهمم
يا اين فال فروشه يه جاي كارش مي لنگه
يا همه فال خوباشو آدماي خوشبخت ديگه خريدنو من باز دير رسيدم
يا يوسف گمگشته رو حافظ نگفته و من بيخودي اينهمه سال تو ديوانش دنبالش گشتم....
بش گفتم كه مي خوام ببينمش. گفت باشه .بدون چون و چرا.نپرسيد چرا. انگار اونم منتظر يه خاطره بود.شايدم مدتها بود اتفاق تو زندگيش كم شده بود.شايد بدش نميومد بفهمه اين دوست چند ساله چه مرگشه.چرا اينقدر آشفته است؟ شايدم نه.شايدم نه.همينجوري بود كه گفت باشه.
يه ساعت قبل از ديدنش.تو مترو.دختر فال فروش. نه امروز كه اصلا حوصله بدبياريو ندارم.خودم دارم از دلهره ميميرم.يا تو فالات مشكل داره.يا دل من.«يه دونه بخر»
بي هيچ نيتي خريدم.مونده بودم بازش كنم يا بذارم بعد از ديدن اون. باز جرات به خرج دادم.دستام يخ يخ بود.به سختي با گوشه دندون پارش كردم.
يوسف گمگشته ...اشك بود كه سرازير مي شد.
...باز آيد به كنعان ...نشستم
...غم مخور!دختر فالفروش يه چند تايي فروخته بود و دوباره برگشته بود پيشم.با تعجب نگاهم مي كرد.
ادامه دادم:
...اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند/
چون ترا نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور.../
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب/
جمله مي داند خداي حال گردان غم مخور..../
پس نيت من تا به حال ايراد داشت. مامانم كارش حرف نداشته ها!!!!
داشتم به حادث شدن خاطره ام نزديك مي شدم.
با هزار اميد رفتم .
بي هيچ اميدي آمد.
بي اشك رفتم با سيلش برگشتم.
تمام مدت حتي نگاهم بهش نكردم.حواسم به صداي پاش در كنارم نبود.فقط دوشادوش رفتيم و بحث كرديم.حرفاي بي سر و ته.حرفاي صد تا يه غاز. هيچ كدومش ارزش خاطره شدنو نداشت.تمام مدت به اين فكر مي كردم كه اشتباه كردم.حسرت خاطره نداشتن بهتر از خاطره بد داشتنه. قلبم توي سينه مي كوبيد.بيشتر از اين نمي تونستم تحمل كنم.اونم مي خواست فرار كنه. انگار اون اتفاقي كه مي خواست نيفتاده بود.تو يكنواختي زندگيش من نتونسته بودم يه نيم پالس هم باشم.از هم جدا شديم.
تموم راهي رو كه با هم رفته بوديم، تنها برگشتم:
هواي خيلي سردي بود.اول دي.تموم وجودم يخ زده بود.تا به حال سرما اينجوري تو بدنم نفوذ نكرده بود.فقط داغي اشكام تسكينم ميداد.
«رفتنه دم اين مغازه وايساديم.از روي اين پل گذشتيم.اينجا از خيابون رد شديم.» مگه اينا همه خاطره نبود؟
رسيدم خونه ! سه روز تموم از جام نتونستم بلند شم. سرماي عجيبي خورده بودم.روز سوم وقتي از خونه زدم بيرون قلبم سنگين بود اما خاطره دار شده بودم!!!!!خاطره اي هر چند تلخ!
نه! اشتباه نكرده بودم...